مقاله درباره از خود بیگانگی

دانلود پایان نامه

واقعیت‏ نمی‏شوند؟ آلتوسر می‏گوید نخستین پاسخ به این پرسش به قرن‏ هجدهم تعلق دارد و این‏که ایدئولوژی زاییده کشیشان و پادشاهان مستبد است. این بحث اساسا یک نظریه توطئه‏ است که مدعی است دستان انسان‏های قدرتمند در کارند تا مردم را از طریق اعتقاد به این اندیشه‏ها و بازنمائی‏های کاذب‏ درباره جهان، تحمیق کنند. پاسخ دوم (و از منظری مارکسیستی، پاسخ درست) آن‏ است که از خود بیگانگی مادی شرایط واقعی، زمینه را برای‏ مردم مهیا کرده است تا بازنمائی‏هایی را شکل دهند که‏ آن‏ها را از این شرایط مادی دور نگاه دارد و بیگانه کند. به‏ بیان دیگر، روابط مادی تولید در نظام سرمایه‏داری، از خود بیگانه‏کننده است، اما انسان‏ها نمی‏توانند با این واقعیت ناگوار مواجه شوند. در نتیجه آن‏ها داستان‏هایی را درباره این‏که این شرایط تولید آنقدرها هم بد نیست، سرهم‏ می‏کنند. این داستان‏ها، یا بازنمایی‏ها، آن‏ها را باز هم بیش تر از شرایط بیگانه‏کننده واقعی بیگانه‏تر می‏کند. این فاصله‏ مضاعف، یا بیگانه شدن از بیگانگی، همچون یک مسکن عمل‏ می‏کند. دارویی که باعث می‏شود درد از خود بیگانگی را حس‏ نکنیم. اگر ما این داستان‏ها را نداشتیم، بیگانه بودن شرایط واقعی تولید را درک می‏کردیم و شاید علیه آن می‏شوریدیم و یا دیوانه می‏شدیم.
این ایده‏ها درباره بازنمایی و واقعیت، فرض می‏کنند که آنچه‏ در بازنمائی خیالی جهان در ایدئولوژی منعکس می‏شود، جهان واقعی و یا شرایط واقعی هستی است.آلتوسر می‏گوید که ایدئولوژی، جهان واقعی را بازنمائی نمی‏کند بلکه روابط نوع بشر با جهان واقعی، یا دریافتشان از شرایط واقعی هستی‏ را بازنمائی می‏کند. درواقع، ما شاید نتوانیم جهان واقعی را به صورت مستقیم بشناسیم، آنچه ما می‏شناسیم همیشه‏ بازنمائی‏هایی از این جهان است، یا بازنمایی از روابطمان‏ با این جهان افکند (گیدنز،1383: 4).
در نتیجه، ایدئولوژی این نسخه خیالی است، نسخه بازنمائی شده، داستان‏هایی که ما درباره روابطمان با جهان واقعی به خود می‏گوییم. در نتیجه جهان واقعی چیزی نیست که به صورت عینی‏ بیرون از ما وجود دارد، بلکه محصول روابط ما با آن و محصول‏ بازنمائی‏های ایدئولوژیکی است که ما از آن می‏سازیم. داستان‏هایی که ما به خود درباره واقعیت می‏گوییم خود واقعیت می‏شود. این، نحوه عملکرد ایدئولوژی است.
آنچه آلتوسر هنگام بیان این‏که ایدئولوژی مادی‏ است در نظر دارد آن است که ایدئولوژی همواره در دو جایگاه‏ وجود دارد: یکی در دستگاه‏ها یا اعمال (همچون مناسک، یا هر شکل دیگری از رفتار که توسط هر ایدئولوژی معینی‏ دیکته می‏شود.) و نیز در سوژه، در فردی که بنابر تعریف‏ مادی است. آلتوسر می‏گوید که ایدئولوژی به مثابه کرداری مادی به‏ مفهوم سوژه بستگی دارد. درنتیجه این دو تز او یعنی «هیچ‏ کرداری وجود ندارد مگر این‏که از طریق ایدئولوژی و در آن‏ باشد» و«هیچ ایدئولوژی وجود ندارد مگر این‏که توسط سوژه و برای سوژه‏ها». به‏طور خلاصه، هیچ نظام عقایدی و هیچ کرداری که توسط این نظام‏های عقاید تعیین شده باشد وجود ندارد مگر آن‏که کسی وجود داشته باشد که به آن‏ها باور داشته باشد و مطابق آن عقاید عمل کند. در نتیجه به بخش نهایی بحث آلتوسر می‏رسیم. چگونه‏ سوژه‏های منفرد در ساختارهای ایدئولوژیک شکل‏ می‏گیرند؟ یا به عبارت دیگر، ایدئولوژی چگونه مفهومی از خود یا سوژه می‏آفریند؟
به اعتقاد آلتوسر، شکل بخشی افراد عینی به مثابه سوژه‏ و به خدمت گرفتن آن‏ها در هر نظام اعتقادی،کارکرد تمام‏ ایدئولوژی‏ها است. این مهمترین نقشی است که ایدئولوژی‏ به مثابه ساختار و ایدئولوژی‏ها به عنوان نظام‏های اعتقادی‏ معین انجام می‏دهند افکند (گیدنز،1383: 4).
«آلتوسر» سه اصل مهم درباره این فرآیند تبدیل شدن به سوژه در ایدئولوژی ارائه می‏کند:
1. ما تنها به این دلیل سوژه به دنیا می‏آییم که از قبل از تولد نامیده می‏شویم. در نتیجه ما همواره از پیش سوژه‏ایم.
2. ما همواره و از پیش سوژه‏هایی در ایدئولوژی، در ایدئولوژی‏هایی معین هستیم که در آن زندگی می‏کنیم و حقیقت و دروغ را تنها از طریق آن تشخیص می‏دهیم. عقاید هر شخص دیگری را به عنوان عقایدی ایدئولوژیک، به معنای‏ خیالی و توهمی تشخیص می‏دهیم، درحالی‏که باورهای‏ خودمان را حقیقت می‏پنداریم. به عنوان مثال به عقاید مذهبی متفاوت بنگرید، هرکس که به هر مذهبی اعتقاد دارد می‏پندارد که مذهب خودش حقیقت است و باورهای‏ دیگران وهم و ایدئولوژی است.
3. چگونه ایدئولوژی ما را تبدیل به سوژه‏هایی می‏کند که‏ نمی‏توانیم موقعیت فاعلی خودمان را در درون هر شکل‏بندی‏ ایدئولوژیکی مشخصی تشخیص دهیم؟ چگونه است که‏ ما باور داریم عقاید ما واقعا حقیقت‏اند و نسبی نیستند؟ آلتوسر به این پرسش از طریق مفهوم «استیضاح» می‏دهد. ایدئولوژی افراد را به عنوان سوژه استیضاح می‏کند (مورد خطاب قرار می‏دهد). استیضاح یک نوع خطاب قرار دادن‏ است. از دید آلتوسر، هر ایدئولوژی معینی می‏گوید هی، شما! و ما پاسخ می‏دهیم من؟ منظور شما من است؟ و ایدئولوژی‏ می‏گوید بله، خود شما افکند (گیدنز،1383: 5).
از دیگر نمونه های بارز ایدئولوژی و طرز تفکر دولت سالارانه، می توان به فلسفه سیاسی افلاطون و هگل توجه کرد. همچنین دولت محوری و ایدئولوژی دولتی یکی از آموزه ها و مفاهیم اساسی مکاتب فاشیستی می باشد (علیزاده، 1377: 107).
تأکید زیاد بر قدرت و اقتدار فراگیر سیاسی ایدئولوژی دولتی از اهمیت زیادی برخوردار است و چون مردم به یک میزان خردمند نیستند و نیاز است که برخی دیگران را هدایت کنند در نتیجه دموکراسی نظامی نامطلوب است و باید به حکم اضطرار این نظام را پذیرفت (بشریه،1380: 225).
2-2- ایدئولوژی انقلابی
ایدئولوژی انقلابی خواهان تغییر در نظام ارزشی وضع موجود می‌باشد. ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چارچوب‌ها در حال و آینده پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد، به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیکتر و موفق تر است.

 

مطلب مرتبط :   منابع و ماخذ مقاله پیشرفت تحصیلی

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

هیچ انقلابی بدون گسترش اندیشه و ایدئولوژی جدید شکل نمی گیرد. ایدئولوژی هر انقلابی در چگونگی پیروزی نوع حکومت جایگزین و حتی مراحل و تحولات پس از پیروزی نقش موثری دارد. برای مثال انقلاب هایی که در آن یک ایدئولوژی واحد و سازگار با ویژگی های فرهنگی آن جامعه گسترش یابد زودتر فراگیر می شود. تقریباً همه انقلاب های قرن بیستم در جوامع در حال توسعه رخ داده اند، نه در کشورهای صنعتی. دو رویداد انقلابی که عمیق‌ترین نتایج را برای کل جهان داشته اند، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و انقلاب ۱۹۴۹ چین بودند. هر دو انقلاب در جوامع عمدتاً روستایی و دهقانی رخ دادند، اگرچه شوروی از آن هنگام تاکنون به سطح بالایی از صنعتی شدن دست یافته است. بسیاری از کشورهای جهان سوم نیز انقلاب را در این قرن تجربه کرده اند برای مثال مکزیک، ترکیه، مصر، ویتنام، کوبا و نیکاراگوئه و ایران در سال ۱۳۵۷ شمسی (۱۹۷۸ میلادی) انقلاب مردمی را پشت سر گذاشتند. از آنجا که انقلاب ها در تاریخ جهان طی دو قرن گذشته بسیار مهم بوده اند، شگفت انگیز نیست که نظریه‌های گوناگونی به منظور کوشش برای تبیین ایدئولوژی انقلاب ها بوجود آمده است. برخی از این نظریه‌ها در اوایل عمر علوم اجتماعی تنظیم گردیدند؛ مهم ترین رویکرد در این زمینه نظریه «کارل مارکس» است.
مارکس مدت ها پیش از هر یک از انقلاب هایی که به نام اندیشه‌های او رخ داده زندگی می کرد، اما بر آن بود که نظریاتش تنها به عنوان تحلیلی از شرایط دگرگونی انقلابی در نظر گرفته نشود، بلکه به عنوان وسیله ای برای پیشبرد این گونه دگرگونی ها مورد استفاده قرار گیرد. اندیشه‌های مارکس، صرف نظر از اعتبار حقیقی آن ها، تأثیر عملی فوق العاده زیادی بر دگرگونی های اجتماعی قرن بیستم داشته اند. نظریه‌های مهم دیگر بسیار دیرتر به وجود آمدند و اندیشمندان کوشش کرده اند هم انقلاب های اولیه (مانند انقلاب های آمریکا یا فرانسه) و هم انقلاب های بعدی را تبیین کنند. برخی دامنه تحلیل را حتی گسترده تر ساخته و کوشیده اند فعالیت انقلابی را در ارتباط با شکل های دیگر شورش یا اعتراض تبیین کنند.
مارکس ایدئولوژی انقلاب را بر «چاره‌ناپذیری» یا ضرورت انقلاب به شمار می آورد. ایدئولوژی انقلاب ناشی از تکامل نیروهای تولیدگر جامعه است و از ناسازگاری آن نیروها با روابط و نظام سیاسی و اجتماعی کنونی، پدید می‌آید. هنگامی که این نظام و روابط جلوی رشد تولید را بگیرند، بحران سخت می‌شود و دوره‌ی انقلاب‌های اجتماعی آغاز می‌شود. طبقات زیر دست نمی‌خواهند پایگاه خود را از دست بدهند و طبقات زیردست نمی‌خواهند در وضع کنونی بمانند و این برخورد به انقلاب‌های خونین می‌انجامد. به این ترتیب عوامل به وجود آورنده انقلاب نارضایتی عمیق مردم از وضع جاری می باشد.
نارضایتی عنصر به وجود آورنده ی تغییر است ولی هر نارضایتی نمی تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد نا امیدی از اصلاح در پیکره سیاسی موجود در آمده باشد تا کم کم به عنصر خشم منجر شود. یکی دیگر از شاخصه‌های این نارضایتی، ظهور در طبقه‌ها و قشرها و نخبه گان است. با ظهور ایدئولوژی‌های جدید و جایگزین شدن آن اهداف جدیدی یافت.
انقلاب تحول سیاسی پیچیدهای است که طی آن حکومت مستقر به دلایلی توانایی اعمال زور را از دست می دهد وگروه های گوناگون سیاسی واجتماعی به مبارزه بر می خیزند تا قدرت را قیضه کنند. به طور کلی انقلاب تحولی است که که خارج از بلوک قدرت مستقر پدید می آید، مستلزم میزانی از خشونت است و نه تنها حکام سیاسی را تغیر می دهد بلکه دگرگونی های در رژیم سیاسی، ایدئولوژیک و ساخت اجتماعی واقتصادی به طور مستمر به وجود می آورد (بشیریه، 1387: 10).
ایدئولوژی در نظریه «جانسون» موسوم به «ناکارآمدی مضاعف نظام اجتماعی» نقش مهمی را داراست. مطابق نظر وی عدم تعادل در نظام اجتماعی به دلیل تغییرات محیطی و ارزشی بیرونی و درونی بروز می کند و ایدئولوژی که در چنین تغییراتی نقش دارد، در انقلاب هم دارای اهمیت وافر است. از نظر وی نظام های غیر متوازن، ایدئولوژی ها به عنوان رقیبانی در برابر ساخت ارزشی کهنه قد علم می کنند و به منبعی مهم برای عرضه کردن ارزش ها وگرایش های جدید تبدیل می شوند. از نظر جانسون ایدئولوژی به عنوان یک عامل شتاب زا در وقوع انقلاب نیز اثرات خود را بر جای می گذارد و در شکل دادن به به ساخت ارزشی جدید موثرمی افتد. لکن ازنظر وی این شرایط غیر متعادل ناشی از تغییر در ارزش ها و شرایط محیطی یا هردوآن هاست که افراد را برای پذیرش ایدئولوژی ها آماده می سازد (جانسون، 1363: 74-90).
در نظریه «کاتونگ» نیز در وقوع انقلاب نقش مهمی دارد. مطابق نظر وی ایدئولوژی، یکی از ده عامل موثردر وضعیت انقلابی است. وی ایدئولوژی را به عنوان مجموعه ای از تفکرات که دارای سه عنصر اساسی زیر هستند تصور می کند: ابتدا ارزش ها که منجر به تصور آینده مطلوب می شوند، سپس عقاید که به عدم پذیرش و رد وضع موجود می انجامند و در نهایت، فرضیه هایی که بیان کننده چگونگی حرکت از وضع موجود به سوی آینده نامطلوب هستند. «کالتونگ» نیز ایدئولوژی انقلابی را متضمن عنصردوم یعنی عقیده به رد وضع موجود می داند ( اخوان مفرد، 1381: 81).
در نظریه اسکاچپل که خود آن را در چشم انداز ساختاری وغیرارادی عرضه کرده است، گرچه ایدئولوژی فاقد اهمیت چندانی است زیرا اساسا وی تاکید بر اندیشه ها و انگیزه های کنشگران، نظام های فکری گسترده مانند ایدئولوژی وآگاهی طبقاتی را رد می کند، لکن در قسمتی از کتاب خود به نقش ایدئولوژی انقلابی می پردازد، ایدئولوژی و اعتقاد و پای بندی رهبران یک انقلاب را جدا از عوامل تعیین کننده فرایند انقلاب قلمداد می نماید ( اخوان مفرد، 1381: 82).
از نظر «هانتینگتون» مرحله اول انقلاب، «انفجار اشتراک سیاسی» و مرحله دوم «آفرینش ونهادمندی یک سامان سیاسی نوین» است و در هر دو مرحله ایدئولوژی دارای اهمیت می باشد. هر چند برای وی، ایدئولوژی و سایر عوامل موثر در انقلاب درمقایسه بانوسازی اهمیت ثانوی دارند. به عبارتی این نوسازی است که سبب تغییرات بنیانی در ارزش ها، برداشت ها اعتقادات وانتظارات افراد می شود (اخوان مفرد، 1380: 92).
یکی دیگر ازکارکردهای ایدئولوژی در این نظریه، برقرار ساختن پل ارتباط بین روشن فکران طبقه متوسط انقلابی و روستاییان است. بدین طریق که این وظیفه روشن فکران است که وقتی شرایط سیاسی اجتماعی روستاییان را برای انقلاب مساعد دیدند، پیش قدم شوند و برای ایحاد ائتلاف از ایدئولوژی بهره گیرند (هانتینگتون،1370: 119-115).

ایدئولوژی به معنی اشتراکات فرهنگی و عقیدتی است که به نحوی نمادین بیان می گردد، ایدئولوژی به معنای خاص آن نوعی انقلاب گفتاری محسوب می‌شود که اهداف جدیدی را پیش روی افراد ناراضی از وضع موجود قرار می دهد تا در حول آن ها به ارائه نظریات و ایده‌های جدید اقدام شود.
به گفته برینتون:

«هیچ انقلابی بدون ظهور ایدئولوژی جدید شکل نمی گیرد. این ایدئولوژی اهداف دور از دسترسی را که کمبود حکومت موجود است و حکومت نمی تواند آن ها را تحقق بخشد، را نشانه می رود تا هم رضایتی عقلایی از ارضاء آن ها در آینده برای جذب عامیون استفاده کند و هم با آرمان هایش به ساختارهای نخبگان ساخت بدهد و آن ها را در یک جهت هماهنگ کند» (برینتون، 1366: 122).
ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چهاچوب‌ها در حال و آینده پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیک تر و موفق تر است، پس گسترش روحیه انقلابی آغاز دوران آنارشیستی یک انقلاب است. در این زمان جامعه دیگر به آن قدرت رسیده است که برای رسیدن به خواسته هایش در پی عمل کردن به آن ها باشد.کرین برینتون نیز گفته است: هیچ انقلابی بدون گسترش اندیشه شکل نمی گیرد. ایدئولوژی الگوهای عقاید واظهارات نمادینی هستندکه جهان را تعریف و تفسیر می کنند (برینتون، 45:1366-59).
شورش ها، انتقادهای مستقیم و خالی از کنایه، تظاهرات‌های غیر آرام و… همه و همه از نشانه‌های رسیدن جامعه به این سطح از نارضایتی است. در مرحله دوم، یعنی بروز ایدئولوژی، هنوز مردم عامی نوعی پشیمانی، برای مقابله با تغییرات در آینده و حفظ وضع موجود را با خود همراه دارند ولی در مرحله گسترش روحیه انقلابی دیگر این محافظه کاری به

دیدگاهتان را بنویسید