منابع و ماخذ مقاله اختلالات روانی

دانلود پایان نامه

زندگی خودشان به عنوان بدنها و سبک زندگیهای والاتر یا ارزشمندتر، تعریف و تعیین میشود»(کاکرهام، 2001: 15 به نقل از احمدنیا: 1383).

«در ادبیات جامعهشناسی بدن، از دو نوع اعمال کنترل بر بدن صحبت شده است. حفظ کنترل بر بدن برای بازنمایی خویشتن در جریان زندگی روزمره، امری حیاتی است و این کنترل درونی شدهای است که خودِ فرد بر رفتارها و ژستهای بدن خود اعمال میکند. فقدان کنترلهای بدنی پیامدهای منفیای نظیر داغ گذاری شدن و نهایتا طرد فیزیکی را در پی خواهد داشت»(اباذری و حمیدی: 1387).
«بحث از بدن آدمی تا حدود سه دهه قبل وارد مباحث جامعه شناسی نشده بود و جالب اینجا است که این بحث در حالی مهجور واقع میشود که شاید در هیچ زمینهای به اندازهی بدن، مناقشات و مباحثات دینی و غیردینی صورت نگرفته بود. اما رویکرد کلی حاکم بر این بحثها به گونهای بود که خود موجب طرد بدن جاندار و سخنگویی میشدند که با تار و پود خود زندگی روزمره را حس میکرد و محمل تجارب آدمیان در این عرصه بود. این بحثها عمدتا سویهای متاثر از دوگرایی دکارتی و الهیات مسیحی داشتند و لذا به بدن به عنوان موجود مزاحمی که مانع از ترقی روح انسانی یا تکامل فکری او میشود، مینگریستند»(اباذری و حمیدی: 1387)
«تنها در دهه هشتاد میلادی است که میبینیم بدن نیازهای جسمانی، آمیخته به گوشت و خون، در ادبیات جامعهشناسی به صدا در میآید. شاید فوکو از اولین و نیز مهمترین کسانی است که بدن را دارای تاریخ میداند و به آن به مثابهی محصولی اجتماعی و فراتر از عناصر زیستی مینگرد. پس از فوکو، به سرعت ادبیات غنیای حول محور بدن به وجود میآید که در اغلب موارد، در رد یا قبول اندیشهی فوکویی شکل گرفته است. این زمان مقارن با موج دوم جنبش فمینیستی هم هست و یکی از اهدافی که برای این جنبش مطرح میشود، بازپسگیری بدن زنانه از نظامهای پدرسالارانهای است که آن را به بند کشیدهاند و با تعریف دانشی مردانه، نظامی از ارزشها و هنجارها را بر آن حک کردند که هر روز بیش از پیش، این بدن را در منجلاب از خودبیگانگی و نیستی فرو میبرد»(اباذری و حمیدی: 1387).
گیدنز (2003) معتقد است زنان به ویژه بر اساسِ ویژگیهای جسمانیشان، مورد قضاوت قرار میگیرند واحساسِ شرمسازی نسبت به بدنشان، رابطهی مستقیمی با انتظارات اجتماعی دارد»(احمدنیا: 1384).
فمینیستهای پست مدرن، اساسا وجود هر نوع ذاتی را رد میکنند و در عوض، قایل به شکلگیری کامل کالبد انسان از خلال فرآیندهای زندگی در جامعه میشوند. آنها با فرض گرفتن اهمیت نقش جامعه در شکلدهی به پیکر انسان و به طور خاص، بدن زنانه به تحلیل دلایلی میپردازند که این بدن را به شکل خاصی درآورده و به این کیفیت منتهی میکند. آنان در تحلیلهای خود یک نکته را فرض میگیرند و آن مشکلات و کژیهایی است که در اثر روندهای اجتماعی در این بدن زنانه ایجاد شده است و برای نشان دادن این کژیها و کاستیها به روشهای مختلفی مانند مصاحبه با زنان گروههای مختلف، نوشتن خاطرات خود از بدنهایشان، توصیف زندگی روزمره زنان با تمرکز بر بدن زنانه و … دست میزنند»(اباذری و حمیدی: 1387).
«سیمون دوبووار موقعیت بیولوژیک بدن زنانه و ساخت زنانگی را مانعی بر سر دستیابی زنان به برابری با مردان دانست (کاستلنوو و گاتری، 1998) در دهه 1980 و همزمان با طرح اندیشههای فوکویی دربارهی بدن بود که دوگانگی ذهن/بدن در کارهای کارتین مککینان و نانسی هارتساک شکل متفاوتی به خود گرفت. در تفکر آنان، بدنهای زیستی زنان، دیگر نه ضعیفتر از بدنهای مردانه و نه ریشهی ایدئولوژی ستم مردانه شمرده میشد. برعکس، سلطهی مردانه توسط ایدئولوژی فرادستی مردان تبیین میشد. مطابق نظرات مک کینان و هارت ساک، بدنها صرفا مبنایی زیستی یعنی مادهی طبیعی خاص حیات انسانی هستند، در عوض این ذهن یا آگاهی است که در ایدئولوژی فرادستی و سلطهی مردان تبلور یافته و موجب نابرابری بین زنان و مردان میشود. بنابراین، این ایدئولوژی است که باید آشکار شود و توسط ایدئولوژی دیگری یعنی برابری بدنهای زنانه و مردانه و ارزش دادن به امور زیستی زنانهای مانند بارداری، شیردهی و زایمان جایگزین گردد. در واقع مک کینان و هارت ساک بر لزوم تغییر ساختارها، باورها و قوانین درباره بدنهای زنانه و مردانه تاکید کردند»(اباذری و حمیدی: 1387).
از منظر «جودی باتلر، بدن دارای نقشی معنادار و فعال است. در اینجا دیگر بدن دارای نقشی منفعل و ابژهی لایتغیر قدرت ذهن نیست، بلکه خود بدن هم به عنوان مدلول دیده میشود. زمانی که در آن بدن امری پیشااجتماعی، پیشازبانی و طبیعی فرض میشد، به سر آمده و در عوض اکنون بدن نوعی هستیِ اجتماعی است که در جریان تعامل میان هنجارهای فرهنگی و تفاوتهای جنسی، خلق میشود و معانی تاریخی و فرهنگی را به شکلی جنسی رمزگشایی میکند. بنابراین در اینجا بدن فعال و تاریخی است و متصل به ذهن دانسته میشود. به علاوه، به نظر میرسد که بدن در پارادایم پست مدرن، حداقل در سطح نظری، دوباره متحد شده باشد. اغلب نظریهپردازان پستمدرن، به لحاظ مفهومی، ذهن و بدن را در هم ادغام کرده و استراتژیهای رهایی بخشی را ارتقاء میدهند که بر بعد آگاه خود و تغییرات اجتماعی تاکید دارد. اگرچه تاکید متفکران پست مدرن بر جنس و جنسیت به مثابهی جزء انتقادی جوامع غربی در فرآیند ساخت هویت زنانه و مردانه اهمیت دارد، اما نحوهی مواجهه آنها با این ساخت، آنان را از جهان واقعی زنان خارج کرده و وارد دنیای رمزگونهی سخنان حرفهای دانشگاهی میکند. دو موضع نظری به وجود آمده در خلال دهههای 1970 و 1980 میلادی، یعنی ذاتگرایی (اعم از ذاتگرایی زیستی و ذاتگرایی انسانی) و پستمدرنیسم، هر دو میکوشند تا به انکار تأثیر کنترل مردانه بر شکلگیریِ بدنها و ذهنیتهای زنانه بپردازند. از نظر ذاتگرایان زیستی، مبانی طبیعت زنانه و تجسم آن (یعنی ذهنیت زنانه) به قابلیتهای بازتولید فیزیکی وی مربوط میشوند که زمینههای فرهنگ سرمایهدار و پدرسالار غربی از این قابلیتها کاسته و آنها را مورد استثمار قرار داده است. ذاتگرایان زیستی برآنند که به جای بدنام کردن ویژگیهای زنانه، باید آنها را ستود. آنان همچنین معتقدند که این ویژگی ها میتوانند موجب ارتقای نقطه نظرات رهایی بخش فمینیستی شوند. نل نادینگ، نانسی هارتساک، لوسی ایریگاری و هلن سی ساکس را می توان در این گروه جای داد»(اباذری و حمیدی: 1387).
«از نظر فمینیستهای پستمدرن، هم جنس و هم جنسیت برساختههایی اجتماعی هستند»(اباذری و حمیدی: 1387). «فمینیستهای پستمدرنی مانند ساندرا بارتکی، سوزان بوردو، جودی باتلر و جانا ساویکی در تمرکز بر بدن زنانه با ذاتگرایان بیولوژیک مشترک هستند، بدن زنانه از نظر آنان غیرقابلتغییر و دارای خصلت غیرتاریخی نیست و ویژگیهای زیستی نمیتوانند موجب تدارک آوردن مبنایی ثابت برای تعریف رفتارهای زنانه و مردانه شوند»(اباذری و حمیدی: 1387).
«بنابراین ارتباط و گفتوگو بین زنان و مردان، فارغ از تفاوت آنان در میزان قدرت، بسیار دشوار صورت میگیرد»(اباذری و حمیدی: 1387).

 

مطلب مرتبط :   مقاله درباره درآمدهای نفتی

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

«سلطه، همواره در بردارنده تلاشهایی برای تحت ستم قرار دادن گروههای فرودست است. در اینجا بدن زنانه به هزاران طریق مختلف ابژه قرار میگیرد که تبلیغات در مورد روشهای زندگی روزمره از مهمترین آنها است. قطعهقطعه کردن مداوم بدن زنانه به سینهها، پاها، نشیمنگاه و کشالههای ران، زنان را از شخصیت تهی کرده و آنان را به قطعاتی از جای کنده شده بدل میکند. این چندپارگی از جاکننده و جنسیکننده، هدف ارضای مردان توسط بدن زنانه و فروش آن را در سر دارد. زنان از همه نژادها و رنگها به صورت ابژه در آمدهاند، اما نظام سلسله مراتبی به زنان گروههای مختلف، جایگاههای متفاوتی را در این پلکان زیبایی عطا میکند … در اینجا زیباترین بدن آنی است که بیشتر ابژه شده، راه خطا در پیش گرفته و زینت شده است. برای زیبا بودن زنان به انجام دستکاریهای مداوم در خویشتن خود و چندپاره کردن و ابژه قرار دادن آن ترغیب میشوند»(کانیان، 1999: 195-196 به نقل از اباذری و حمیدی1387 ).
«هنجارهای جامعه به صورت زبانی و نیز در متون نوشتاری مطرح شده و توسط وضعیتهای کنشگران و نهادهای اجتماعی با قدرت و کنترل درهم تنیده میشوند… گفتمانهای قدرت/ دانش مرتبط با جنس و جنسیت نقش معناداری در بر ساخت ذهنیت زنانه به عنوان ذهنیتی فرودست ذهنیت مردان بازی میکنند. به روشنی پیدا است که انتقادات فمینستها به نوعی نظریهپردازی عام و جهانشمول، باعث تغییراتی در نظریهپردازی فمینیستی شده است. فمینیستهای پستمدرن، ذاتگرایان زیستی را به دلیل عام دانستن تجارب زنانه و به کار بردن استانداردهای زنان غربی سفید پوست برخاسته از طبقهی متوسط و دارای روابط ناهمجنسگرایانه به سایر زنان ملامت میکنند»(اباذری و حمیدی: 1387).
2-4-3 داغ ننگ: اروینگ گافمن
2-4-3-1 چیستی استیگما
«اصطلاحِ داغ ننگ، برای اشاره به ویژگی یا صفتی به کار برده خواهد شد که شدیدا بدنام کننده یا ننگآور است. اما باید توجه کرد که قدرت داغزنی یک صفت نه در ذات خودش، بلکه در روابطِ اجتماعی ریشه دارد. به عبارت دیگر، صفتی که داغ ننگ بر پیشانی فرد دارای آن میزند، میتواند به عادی جلوه دادن فرد دیگر کمک کند و بنابراین فینفسه نه خوشنام کننده باشد و نه بدنام کننده»(گافمن، 1386: 32).
اروینگگافمن در خصوص ترمینولوژی استیگما اینگونه مینویسد: «یونانیها که ظاهرا از چشمان تیزبینی برخوردار بودند، اولین بار اصطلاح داغننگ را در اشاره به علایم بدنیای به کار بردند که برای اشاره به نکتهای غیرعادی و ناپسند درخصوص وضعیت اخلاقی فرد مطرح میشد. این علایم را روی بدن افراد خاصی میبریدند و یا با سوزاندن روی پوست ایجاد میکردند. نشان مذکور به روشنی اعلام میکرد که فرد حامل آن، برده، مجرم، یا خیانتکار است – آدمی لکهدار شده، به لحاظ دینی آلوده، که به ویژه در اماکن عمومی باید از وی پرهیز کرد»(گافمن، 1386: 29).
«بعدها در دوران مسیحیت، دو لایهی استعاری به این اصطلاح افزوده شده: اولی برای اشاره به نشانههای بدنی عنایت الهی که روی پوست شکل شکوفههای در حال باز شدن را به خود میگرفت؛ و دومی کنایهای پزشکی و برگرفته از این کنایهی اساسا مذهبی بود که به علایم بدنی ناشی از اختلال جسمی اشاره داشت. امروزه اصطلاح داغ ننگ به طور وسیعی تقریبا در همان معنای لفظی اولیه به کار میرود، ولی بیشتر به خود رسوایی و ننگ اشاره دارد تا به علایم بدنی ناشی از آن. از این گذشته، نوع ننگهایی که توجه را بر میانگیزد تغییراتی کرده است. اما دانشپژوهان علوم اجتماعی تلاش اندکی در این زمینه داشتهاند که پیش شرطهای ساختاری داغ ننگ را توصیف کرده یا حتی تعریفی از خود این مفهوم ارایه دهند»(گافمن، 1386: 29).
گافمن معتقد است «جامعه، ابزارهایی را برای دستهبندی کردن افراد و مجموعه صفاتی که تصور میشود برای اعضای هر یک از این دستهها طبیعی و عادی است تثبیت میکند. محیطهای اجتماعی آن دستههایی از افراد را که احتمال میرود در جامعه با آنها روبرو شویم تثبیت میکنند و روالهای معمول آمیزشِ اجتماعی در این محیطهای تثبیت شده به ما اجازه میدهند که بدون توجه یا اندیشهی خاصی با دیگرانِ از پیش معلوم، مواجه شویم» (گافمن، 1386: 30).
به اعتقاد وی استیگما ریشه در مواجهه با دیگری دارد: «هنگامی که غریبهای در مقابل ما قرار میگیرد، امکان دارد صفتی در او ببینیم که او را از دیگر اشخاصِ دستهی پیشبینی شدهاش متمایز کند و به نوعی نامطلوبتر نسبت دهد- حتی در حالتهای افراطی امکان دارد او در نظر ما فردی کاملا بد، یا خطرناک، یا ضعیف جلوه کند. بنابراین او در ذهن ما از یک انسان کامل و عادی، به فردی ناقص و کم ارزش تقلیل مییابد.
صفتی که توانایی انجام این کار را داشته باشد یک داغننگ است، به خصوص اگر تاثیرِ بدنام کنندهاش بسیار گسترده باشد؛ بعضی مواقع نیز برای توصیف آن از عناوینی مثل عیب، نقص یا معلولیت استفاده میشود. داغ ننگ تفاوت خاصی بین هویت اجتماعی بالفعل و بالقوهی فرد بهوجود میآورد»(گافمن، 1386: 31).
گافمن استیگما را به انواع زیر تقسیمبندی میکند: «سه نوعِ کمابیش متفاوت داغ ننگ را میتوان نام برد: اولین نوع، زشتیها و معایب مربوط به بدن هستند – انواع بدشکلیهای جسمانی. نوع دوم، نواقص و کمبودهای مربوط به شخصیت فرد را شامل میشوند، مثل متقلب، ضعیفالنفس و سلطه پذیر بودن یا احساسات غیرطبیعی، عقاید انعطافناپذیر و غیرقابل اعتماد داشتن: این صفات با توجه به شواهد موجود به کسانی مربوط میشوند که برای مثال دچار اختلالات روانی، زندان، اعتیاد به مواد مخدر، اعتیاد به الکل، همجنسخواهی، بیکاری، اقدام به خودکشی، و رفتارهای افراطی سیاسی هستند. و بالاخره نوع سوم، داغ ننگ قومی و قبیلهای است که منظور از آن، داغ ننگهای مربوط به نژاد، ملیت، و مذهب است: این گونه داغ ننگها میتوانند در مسیر نسلها انتقال یافته و تمامِ اعضای یک خانواده را یکسان آلوده سازند. با این حال در تمام این موارد متنوع، از جمله آنچه که یونانیان در نظر داشتند، میتوان به ویژگیهای جامعهشناختی یکسانی دست یافت: فردی که در آمیزشِ اجتماعی روزمره به آسانی خصلتی را از خود نشان دهد که او را در کانون توجه قرار دهد و آن عده از ما که با او روبرو میشویم را از خود براند، در وضعیتی قرار می گیرد که صفات دیگرش نیز در نزد ما بدنام و بیاعتبار میشوند. چنین فردی در واقع یک داغ ننگ میخورد و تفاوتی نامطلوب با آنچه ما پیشبینی کرده بودیم پیدا میکند. در اینجا، ما و آن افرادی که از انتظارات خاص مورد بحث با دید منفی دست نمیکشند آدمهای عادی یا بهنجار(نرمال) نامیده میشوند»(گافمن، 1386: 34).
2-4-3-2 کنش متقابل در مواجهه با استیگما
گافمن معتقد است «نگرشهایی که ما آدمهای عادی نسبت به فرد داغخورده داریم، و کنشهایی که در مقابلاش انجام میدهیم، کاملا شناخته شدهاند، زیرا این پاسخها همان چیزی هستند که کنشهای اجتماعی خیرخواهانه برای تلطیف و اصلاحشان طراحی شدهاند. البته مطابق تعریفی که از اصطلاح داغ ننگ ارایه شد، ما تصور میکنیم یک فرد داغ خورده، انسان کاملی نیست و بر اساسِ همین تصور، انواع تبعیضهای مختلف را علیه وی اعمال میکنیم، و به شکلی کارآمد، شاید هم اغلب از روی بیفکری، فرصتهای زیستیاش را کاهش میدهیم. در واقع به نوعی یک «نظریه داغ ننگ» میسازیم، یک ایدئولوژی که پست بودن وی را تبیین کند و دلیلی برای خطرناک تلقی کردنش در اختیار ما بگذارد»(گافمن، 1386: 34-35).

«دغدغهی اصلی یک فرد داغخورده در زندگیاش … بر میگردد به همان چیزی که غالبا به شکلی ابهامآمیز «پذیرش» خوانده میشود. افرادی که با فرد داغ خورده مراوداتی دارند غالبا نمیتوانند آن توجه و احترامی را که جنبههای سالم هویت اجتماعی وی مطالبه میکنند، و خود وی نیز انتظار

دیدگاهتان را بنویسید