پایان نامه با موضوع خواجه نظام الملک

دانلود پایان نامه

نظر حقوقی دانشگاه به منزله اتحاد جدایی ناپذیر این افراد در بستر همیشگی شان درنظر گرفته می شد. در آخرین سالهای حکومت فیلیپ اگوست در فرانسه، دانشگاه به یک گروه حرفه ای گفته می شد که از معلمان و شاگردان تشکیل می شد و به واسطه هدف مشترک و دفاع از منافع مشترک، بر استخدام عادلانه خود نظارت داشته، نیروهای حفاظتی خاصی را تحت مدیریت خود داشتند. دانشگاه در این تعریف به معنی یک صنف منطبق بر الگوهای زمان خود مطرح می شد که به دنبال حکمرانی ذهن در ابعاد مختلف زندگی بود. (یمنی، 1388، ص 16)

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

در قرون وسطا آموزش عالی در اروپای غربی نظام مند شد و تمام دانش های موجود در مؤسسات تخصصی به نام دانشگاه قرار داده شد؛ این چنین بود که دانشگاه بولوین مرکز حقوق، دانشگاه مون پلیر مرکز طب و دانشگاه پاریس مرکز مطالعات مذهبی شد. البته، دانشگاه هم در بطن مسیحیت جایگاه خاصی پیدا کرد؛ در چنین جایگاهی دانشگاه نظریه می داد، معانی اساسی فرهنگ را تعریف می کرد، به عنوان اندیشه ناب قلمداد می شد و ساختار اصلی اشکال مختلف اندیشه را به وجود می آورد، اما براساس همان بعد تحولی که ابتدا عنوان شد دانشگاه قرون وسطا آرام آرام معنی خود را از دست داد و زیر سؤال رفت و به مرور در بطن یک واقعیت تاریخی در حال تحول (رنسانس) جایگاه و کارکرد خود را تغییر داد؛ بدین ترتیب، دانشگاه با تردید به دلایل وجودی خود همراه با زوال اخلاقی اش، با تهدیدهای جدی روبه رو شد. از قرون هفده و هیجده میلادی دانشگاه در اروپا از همه فعالیت های علمی فاصله گرفت. به طوری که دیگر نقشی در توسعه زبان و هنر اندیشه ایفا نکرد؛ این فعالیت ها در خارج از دانشگاه و معمولاً بر ضد دانشگاه موجود انجام می گرفت. اگر در زمان لویی چهاردهم آکادمی فرانسه محلی برای چنین کارهایی بود، در قرن هیجدهم دانشگاه های جدید در شهرها و در سالن های خاص، خیابان ها و کافه ها شکل گرفت که بیشتر اندیشمندان و نویسندگان پیشرو، این فعالیت ها را انجام می دادند؛ بدین ترتیب دانشگاه معنی و مکان خود را تغییر داد.
از این پیش قراولان دانشگاه بر علیه دانشگاه، به جز بن رولین (1741- 1661) که استاد و رئیس دانشگاه پاریس بود، هیچ یک دانشگاهی نبودند؛ یعنی غیردانشگاهیان هنر و اندیشه را در خارج از دانشگاه رواج می دادند. «دانشگاه فقط محافظ دگم ها و موضوعات خارج از رده بود و در بهترین مورد به یک مدرسه فن بیان تبدیل شده بود که در سطحی پایین تر از جلسات مبلغان مذهبی قرار داشت. در اینجا ویژگی اساسی دانش را مشاهده می کنیم که همانا آزادی خواهی در تولید و نشر خود و نامحدود بودن مرزهای آن است به طوری که اگر دانشگاه نتواند این ویژگی را درنظر بگیرد، دانش به مکان های مساعدتری برای توسعه خود نقل مکان می کند.
از بعد تولید علمی نیز عملکرد آکادمی علوم در فرانسه که کولبرت در سال 1666 آن را ایجاد کرده بود تا زمان انقلاب فرانسه تقریباً صفر بوده است؛ بدین ترتیب دانشگاه قبلی مانعی برای پیشرفت شناخت بود. لویی لیارد (1888) در کتاب آموزش عالی در فرانسه می نویسد: «انقلاب از علم و فلسفه زاده شد، ولی علم و فلسفه از دانشگاه ها به وجود نیامدند. ادبیات و علوم در قرن هیجدهم جهش های درخشانی داشته اند، اما در خارج از دانشگاه ها جرقه ادبیات و علوم روشن شده بود.» همین نکته را مورخ مشهور کُندیاک در سال 1775 بیان کرده بود: «از بدو تجدید حیات ادبیات، همه افراد معروف، تحصیلات خود را در حیطه های نو در خارج از کلاس های رسمی انجام داده بودند؛ بنابراین اگر این نوع تحصیلات، خارج از مدارس رسمی محقق می شود، چه نیازی به مدارس رسمی (دانشگاه) است»؛ بدین ترتیب این مورخ مشروع بودن بعد شناختی دانشگاه موجود را زیر سؤال می برد. (همان، ص 18)
اگر فرانسه از لحاظ علمی در چنین وضعیتی بود، قرن 17 برای علم، قرن انگلیس بوده است. در قرن هیجده، فلسفه تجربی با لاک و هیوم در انگلستان آغاز شد. آموزش عالی انگلستان در عین جدایی از واتیکان دانشگاه ها را فعال کرد؛ آیا نمی توان گفت که وضعیت جغرافیایی این کشور، امکان چنین جدایی را مساعد می کرد؟ مزیت دانشگاه انگلستان این بود که موارد اساسی میراث قرون وسطا را حفظ کرد؛ تأثیر فرانسیس بیکن در این امر، اساسی بوده است؛ او بود که علم میدانی را مطرح کرد؛ ولی تأثیر آلمان در پیشرفت علمی و در توسعه دانشگاه با مفهومی جدید، با تأسیس هال در سال 1694، گولینگن در سال 1734 و برلین در سال 1810 آرام آرام آغاز می شود. دانشگاه های آلمان از طریق تأثیرات خارجی به ویژه از طریق نبوغ لایب نیتس به وجود آمدند و تلاش کردند که نقشی اساسی در پیشرفت علم ایفا کنند، به طوری که تأثیر آلمان در حیطه آموزش عالی تا عصر حاضر تعیین کننده بوده است. در آنجا است که آغاز یک روحیه جدید دانشگاهی مطرح می شود: یعنی بازسازی روش های کار و حیطه های سنتی آموزش به ویژه در ارتباط با فلسفه، تاریخ، علوم مدیریت و سیاست. در آنجا است که شکل جدید استاد و دانشجو پدیدار می شود و فرهنگ عمومی اهمیت پیدا می کند. دانشگاه برلین با شخصی به نام گیوم دو هومبولت فیلسوف، دیپلمات و مدیر، آرام آرام جهش می یابد. او به نقش دولت در آموزش عالی توجه کرد. هومبولت می نویسد: «دولت نباید دانشگاه ها را به نام دبیرستان یا مدارس فنی درنظر بگیرد. دولت نباید در مواد آموزشی دخالت کند، دولت نباید چیزی را برای خود بخواهد، دولت باید مطمئن باشد که اگر دانشگاه ها به اهداف خود نائل شوند او نیز در سطحی بالاتر به اهداف خود خواهد رسید. بدین ترتیب انرژی اصلی از درون دانشگاه ها زاده می شود و نه از سوی اقتدار دولت.» برای هومبولت اصل اساسی دانشگاه، آزادی است؛ هر کس در دانشگاه در همکاری با یکدیگر برای خلق اثر مشترک، باید مستقل کار کند. علم عینی نباید از فرهنگ شخصی جدا شود؛ یعنی هدف خود شناخت نیست، بلکه شناخت دارای یک ارزش اخلاقی است. آنچه ویژگی نهادها یا فرهنگ متعالی را می سازد این است که آنها علم را به مانند یک مسأله که هرگز به طور کامل حل نمی شود درنظر می گیرند؛ به این دلیل که دانشگاه ها همواره باید در حال تحقیق باشند؛ در حالی که مدرسه همواره با شناخت های پایان یافته سروکار دارد. علم باید همواره به مانند چیزی که هنوز کاملاً کشف نشده است و هرگز هم نخواهد شد، درنظر گرفته شود. با این تفاوت که باید طوری تحقیق شود که می توان آن را کشف کرد. همه چیز به صورتی جبران ناپذیر از دست رفته خواهد بود اگر جستجوی واقعی حقیقت کنار گذاشته شود یا زمانی که تصور شود که لازم نیست حقیقت را در اعماق ذهن خود ایجاد کنیم، بلکه آن را در گردآوری شناخت هایی که در کنار هم گذاشته شده اند خلاصه کنیم، همانا هومبولت بود که وحدت پژوهش و آموزش را مطرح ساخت، بر آن تأکید کرد و پایه گذار دانشگاه پژوهشی شد.
فیشته فیلسوف معروف، در سال 1807 در نوشتاری تحت عنوان «برنامه معقول یک موسسه آموزش عالی که باید در برلین اجرا شود»، دانشگاه را چنین تعریف می کند: «دانشگاه همانا ایجاد مفهوم حقیقت است که به صورت نهاد درمی آید. در نتیجه، دانشگاه باید در خدمت حقیقت باشد و جاری شدن آن را تضمین کند؛ در این صورت، ساختار آن نیز وحدت ارگانیکی شناخت را نشان خواهد داد. روحیه فلسفی به کمک حضور فیلسوف مانند رهبر ارکستر بین رشته ای، روحیه مدرسی و تخصص گرایی را کنار خواهد زد.» بدین ترتیب تمایزی بین سه نهاد مدرسه، دانشگاه و آکادمی ایجاد شد؛ مدرسه براساس یک روش آمرانه، دانش لازم را در اختیار دانش آموزان قرار می دهد. دانشگاه، محل گذر بوده، دانشجو را برای استدلال کامل فکری آماده می کند. او آنجا در برابر هر سؤال رفتاری مطابق با عینیت علمی خواهد داشت که باید طبیعت دوم او را تشکیل دهد. او ضرورت قراردادن هر عنصر مجزا را در بافت وحدت شناخت کشف خواهد کرد. او از اصول دانش خاص تمام شناخت ها آگاه خواهد شد. علت وجودی دانشگاه یادگیری برای یادگیری است و در نهایت آکادمی، نهادی خواهد بود که در آنجا دانشمندان مورد تأیید، تحقیقات سطح بالا را عمق بخشیده، هر یک در پیشرفت علم مشارکت خواهند کرد. (همان، ص 21)
با این تفکرات بود که دانشگاه برلین، دانشگاه پیشتاز قرن نوزدهم به ویژه در علوم تاریخ و فلسفه شد و سپس مبدأ دانشگاه های پژوهشی قرن نوزدهم آمریکا و سپس سایر دانشگاه ها شد. (یمنی، 1382، ص 11)
به دلیل اهمیت تجربه دانشگاه برلین در تحولات دانشگاه های غرب، اصول مورد نظر در دانشگاه برلین را بررسی می کنیم:
اصل اول: زمان ارزش زیادی دارد. هستی انسان در زمان شکل می گیرد؛ بنابراین لازم است به برگشت ناپذیری آن توجه کرد. در قرن بیستم برگسون فرانسوی زمان را مترادف با خلاقیت می دانست (دوران، 1376، ص 32)، هر چه اتفاق می افتد زمانی و مکانی است و باید نسبت به آن زمان و مکان ارزیابی شود. در اینجا نسبی بودن حقیقت علمی مطرح می شود.
اصل دوم: آموزش های دانشگاهی آموزش سؤال کردن است. طراحی طرح پرسش است نه آموزش پاسخ ها؛ طبیعی است چنین اصلی سازماندهی فعالیت های دانشگاهی را دستخوش تغییرات اساسی می کند؛ این اصل، مبنایی برای شکل گیری دانشگاه های پژوهشی بوده است.
اصل سوم: آموزش دانشگاهی مسیر گذر است، گذر دائمی که توقف و استراحتی در آن وجود ندارد. گذری توأم با تغییر و تحول. آموزش دانشگاهی آرام و قرار داشتن در یک سری دانش از قبل ساخته شده و همیشگی نیست. مسئله اصلی دانشگاه، ارائه دانش نیست، بلکه تولید دانش است؛ در اینجا است که پارادوکس اساسی آموزش عالی نمایان می شود: از یک سو از آموزش عالی انتظار می رود که سودمند باشد و از سوی دیگر آموزش عالی باید به چرایی حقیقت ها پاسخی هر چند موقتی بدهد؛ پاسخ هایی که به ضرورت برای همه سودمند نخواهند بود. هومبولت از طریق استقلال دانشگاه به این پارادوکس پاسخ می گوید. استقلالی که مسئولیت پذیری، عدم وابستگی و آزادی در برابر دولت را شامل می شود. دانشگاه تمدن ساز است؛ بنابراین از اهداف اساسی دانشگاه ها است که در خدمت توسعه اندیشه ها باشد و تمدن های بزرگ نیز بدون جریان آزاد اندیشه ها شکل نگرفته اند. در مقابل چنین برداشتی از دانشگاه برداشت فنی گرایانه از آن نیز وجود دارد که به دنبال قاعده مندسازی انسان و تفکر او است و بدین ترتیب به صورت مانعی در مسیر دانشگاه تمدن ساز قرار می گیرد. (یمنی، 1388، ص 22)
پیشینه دانشگاه در ایران
در ادوار گذشته در ایران مرکز بزرگ آموزشی «جندی شاپور» را که در زمان ساسانیان در منطقه خوزستان تأسیس شده بود باید نخستین مرکز از نوع دانشگاهی بدانیم، جایی که به ویژه در حوزه پزشکی از توسعه یافته ترین نهادهای زمان به شمار می رفت. در این مرکز فرهنگ زرتشتی، فلسفه یونان و رم، اندیشه های هندی و مصری و احتمالاً زمینه های دیگر با هم پیوند خورد و بعدها از طریق تمدن اسلامی به مغرب زمین (قرن 12 و 13 میلادی) انتقال یافت [تهرانیان، 1357: 46].
در دوره تمدن اسلامی باید به انواع گوناگون مؤسساتی اشاره کرد که متدرجاً توسعه یافتند و هر کدام به نوعی محل بحث، آموزش، و انتقال اطلاعات بودند و عبارت اند از:
دارالعلم‌ها، مدارس، مساجد، نظامیه ها، و بالاخره خانقاه ها. خواجه نظام الملک را باید از نوآورانی دانست که سرآغازی را در آموزش عالی ایران ایجاد کردند. در این مدارس استادان انتخاب می شدند و دارای حقوق ثابت بودند، محصلین کمک هزینه می گرفتند، و بالاخره موقعیت استادی مادام العمر نبود و انتخاب مکرر و عزل پدیده ای رایج بود [تهرانیان، 1357: 51].
سنت ایجاد دانشگاه ها از طریق «خواجه نظام الملک طوسی» حرکت گسترده ای به خود گرفت. او که وزیر قدرتمندی بود در قرن پنجم هجری در شهرستان های بغداد بلخ، بصره، هرات، اصفهان، و نیشابور مراکزی که می توان آن ها را «دانشگاهی» نامید ایجاد کرد. تأسیس این واحدها را می توان سرآغاز حرکتی تازه در تاریخ آموزش عالی در جهان دانست. از معروفترین انواع این مراکز که به «نظامیه» شهرت داشتند، نظامیه بغداد بود که به روایت مورخین از همه دیگر نظامیه ها بزرگتر بود و در سال 459 هجری شروع به کار کرد [فرشاد، 1365: 813].
در طی قرون 13 و 14 میلادی در ایران و نیز امپراطوری عثمانی این مدارس رونق بسیار یافتند. در آموزش عالی ایران در این نظام رکن اصلی را علما تشکیل می دادند و وقتی این طبقه متدرجاً مواجه با افت علمی و سقوط شدند، ساختار آموزشی نیز به ضعف گرائید. مورخین معتقدند علل اصلی انحطاط این گروه در طی قرون بعد عبارت اند از: تبدیل روحیه باز و پژوهنده آنان به دید و نگرش محدود و سطحی، موروثی شدن این حرفه و رسمیت آن در نظام حکومتی، و گرایش آنان به قدرت طلبی و مال اندوزی. در دوره قاجاریه روش سیاسی حاکمان ایران حفظ موازنه میان دو قدرت بزرگ قرن نوزدهم یعنی انگلسی و روس بود و از آن جا که حفظ تعادل نیاز به ثبات داشت و اصلاحات مزاحم ثبات بود نه به نفع پادشاهان قاجار بود و نه به نفع روس و انگلیس و حال آن که در کشورهایی مانند ترکیه عهد عثمانی و مصر چنین شرایطی وجود نداشت. علیرغم این شرایط دشوار و مسکون مورد توجه، افرادی بودند که خواستند اصلاحات را آغاز کنند و دارالفنون از نمونه های این تلاش است [تهرانیان، 1357: 3- 52].

در ایران در سال 1267 هجری قمری یا 1851 میلادی «مدرسه دارالفنون ایران» تأسیس می شود، مؤسسه ای که بسیاری از مورخین آن را اولین مؤسسه آموزش عالی ایران دانسته اند [اسعدی، 1371: 36]. در ایران در دوره قبل از تأسیس دارالفنون علومی مانند پزشکی و نجوم در میان گروه هایی از اهل علم رواج نسبی داشت و از بسیاری از علوم جدید در آن زمان خبری نبود. در عین حال ایران با مظاهر تمدن جدید غرب آشنایی پیدا کرده بود و با دو قدرت بزرگ آن زمان یعنی انگلستان و روسیه (تزاری) نیز در ارتباط قرار گرفته بود و حکومت گران ایران نیز کشور را مواجه با عقب ماندگی بسیار می دیدند. در همین سال ها از دو سیاست، آوردن کارشناسان خارجی و اعزام دانشجو به خارج نیز استفاده شده بود، که هر کدام نیز مشکلات خاص داشت و در بلند مدت راه حل واقعی تلقی نمی شد. امیر کبیر در مدت توقف خود در روسیه و دولت عثمانی با مراکز نوین آموزشی دایر در این کشورها آشنا شده بود و این تفکر در او به وجود آمد که مؤسسات مشابهی را در کشور ایجاد کند و با آوردن معلمین خارجی به تعلیم دانشجویان ایرانی بپردازد. وقتی دارالفنون آغاز به کار کرد در آن ابتدا علومی مانند طب، حساب و هندسه، علوم نظامی، معادن جغرافیا، و زبان های خارجی آموزش داده می شد. از سایر علوم پایه و علوم اجتماعی به مفهوم عام هم خبری نبود [اکبری، 1371: 67].

در دارالفنون اکثر استادان اولیه خارجی بودند و هر کدام مترجم داشتند که اغلب آن ها در آن رشته دارای اطلاعات قبلی بودند و در طول سال های بعد نیز معلمین خارجی اکثراً توسط شاگردانشان

دیدگاهتان را بنویسید