مقاله تاریخچه هوش هیجانی و مفهوم هوش هیجانی

businessman pointing graph and arrow concept development to success growing annual revenue growth

Widget not in any sidebars
فصل دوم :‌ مبانی نظری و پیشینه
2-1)مقدمه
در 25 سال گذشته، مطالعات ضعف تفکراستراتژیک را در میان مدیران عالی به عنوان یک عامل عمده در عملکرد سازمان شناسایی کردند (گلدمن،2012 :1). برای یک مدیر، فهم فضای حاکم بر کسب و کار مهم و حیاتی است. بصیرت مدیر در فهم این فضا تنها در درک عوامل موثر بر این فضا محدود نمی شود، بلکه کشف شهودی زوایای ناشناخته این فضا و خلق ایده هایی برای بهره برداری از آن ها نیز مهم است. تفکراستراتژیک رویکردی است که زمینه شکل گیری و توسعه این بصیرت را فراهم می سازد و مدیران را به سوی یادگیری سریع از محیط کسب و کار و بکارگیری خلاقیت برای خلق ارز شهای جدید آماده می‌کند (حسینی و حاجی حسینی،1387:1).برای رهبرانی که می خواهند آینده خود و محیطشان را تغییر دهند، تسلط بر تفکر استراتژیک بسیار مهم است. تفکراستراتژیک، نقطه آغازین ایجاد چشم‌انداز است. رهبران موفق به گونه‌ای عمل می‌کنند که گویی اکنون در آینده هستند. بنابراین تفکر استراتژیک فرصت های خلاقیت را برای آنها نمایان ساخته و به این صورت آنها می توانند بر آینده اثرگذار باشند. از طرفی، مدیرانی که دارای بهره هوشی بالایی هستند، لزوماً مدیران موفقی نیستند. هر چند بهره هوشی بالا یکی از عوامل موثر در مدیریت کارامد و اثربخش محسوب می‌شود، اما عوامل دیگر نیز تاثیرگذارهستند که “هوش هیجانی” یکی از آن هاست. هوش هیجانی مدل رفتاری جدیدی است، زیرا اصول آن راه جدیدی را برای شناخت و ارزیابی رفتار افراد، سبک مدیریت، گرایش ها و مهارت های بین فردی پیش پای ما می گذارد (رهنورد، جویبار، 1387: 4).
توانایی تفسیر رخدادها و وقایع غیر مرتبط و برنامه ریزی نشده بزرگترین نشان موفقیت مدیران موفق سازمانهای کنونی است. که این تواناییها در واقع همان تفکراستراتژیک در یک سازمان می باشد که خود مبین یک کمبود اساسی برای رساندن یک سازمان به تعالی و توانمندسازی می باشد (پساپیا و همکاران،2009). داشتن مدیرانی با قدرت تفکراستراتژیک امروزه از نیازهای اساسی سازمانهایی است که در میدان رقابت در تلاش برای متمایز ماندن و پیشرفت هستند. همین نیاز مارا به سمتی سوق می دهد که از خود بپرسیم چگونه می توان چنین مدیران مناسبی را که دارای ذهنی باز و واگرا و دارای مهارت تفکراستراتژیک هستند، را شناسایی کرد و در رأس امور گذاشت تا سازمان ها را در قرار گرفتن در مسیری درست و روبه رشد و همراه با موفقیت یاری رسانند (ایران زاده و صادقی، 1387).
از طرفی، امروزه بسیاری از سازمان ها دستخوش تغییرند و هرگونه تغییر، نیازمند کارکنانی و مدیرانی است که انطباق پذیر بوده و با تغییرات سازگارشوند. در این میان تعامل اجتماعی به شیوه ای شایسته و ثمربخش برای بیشتر مدیران و رهبران به عنوان عنصر کلیدی در مدیریت تغییرات سازمانی اهمیت فزایند های دارد. بررسی ها نشان داده است که گوی رقابت آینده را مدیرانی خواهند برد که بتوانند به طور اثربخش و نتیجه بخش با منابع انسانی خود ارتباط برقرار کنند. در این زمینه هوش هیجانی یکی از مولفه هایی است که می تواند به میزان زیادی در روابط مدیران با اعضای سازمان نقش مهمی ایفا کند و به گفته گلمن (1998)شرط حتمی و اجتناب ناپذیر در سازمان به حساب می آید. اخیراً برخی دانشمندان نیز دریافته اند که هوش هیجانی با اهمیت تر از بهره هوشی برای موفقیت سازمان است. امروزه هوش هیجانی به سرعت مورد توجه شرکت ها و سازمان ها قرار گرفته است و اهمیت آن از تواناییهای شناختی و دانش های تکنیکی بیشتر شده است و دلیل این امر آن است که، مدیران دریافته اند که از این طریق، پیوستگی درونی و تعادل شخصی و سازمانی افزایش پیدا خواهد کرد(بیات مختاری و همکاران،1391). برخی از نظریه های رهبری، بر اهمیت هوش هیجانی و اجتماعی برای رهبران و مدیران تاکید کرده اند، چرا که پیچیدگی های رفتاری و شناختی و همچنین انعطاف پذیری از ویژگی های مهم رهبران شایسته است(رضائیان و کشته گر،1387).
باتوجه به مطالب ذکر شده و اهمیت وجود رهبران و کارکنانی شایسته با مهارت برنامه‌ریزی استراتژیک و هوش هیجانی برای گذر سازمان از چالش های پیشرو، محقق را برآن داشت که تأثیر هوش هیجانی بر برنامه‌ریزی استراتژیک را در شرکت صنعتی مهندسی فهامه بررسی کنند. هدف پژوهش حاضر”بررسی تأثیر هوش هیجانی بر برنامه‌ریزی استراتژیک و ” است. پژوهش حاضر از آن نظر حائز اهمیت است که اولین تحقیقی کمی است که به بررسی تأثیر هوش هیجانی بر برنامه‌ریزی استراتژیک در شرکت صنعتی مهندسی فهامه می پردازد. لذا پیشنهادها و راهکارهایی که این پژوهش ارائه می دهد می تواند به مدیران در راستای ایجاد فضایی بهتر، بمنظور افزایش ظرفیت برنامه ریزی و تفکراستراتژیک در سازمان و تعالی سازمان کمک نماید. این تحقیق 3 بخش دارد. بخش اول مربوط به ادبیاتی در زمینه مؤلفه هوش هیجانی و برنامه‌ریزی استراتژیک می‌باشد، بخش دوم خلاصه‌ای از تحقیقات انجام شده در داخل و خارج در زمینه هوش هیجانی و تفکر استراتژیک و در نهایت بخش آخر تحقیق چارچوب نظری و مطالب در زمینه تاریخچه و فعالیت های جامعه مورد بررسی ارائه می‌دهد.
2-2) مفهوم هوش هیجانی
هوش هیجانی، اصطلاح فراگیری است که مجموعه گسترده
ای از مهارت ها و خصوصیات فردی را در برگرفته و معمولاً به آن دسته مهارت های درون فردی و بین فردی اطلاق می‌گردد که فراتر از حوزه‌ی مشخصی از دانش های پیشین، چون هوش بهر و مهارت های فنی یا حرفه ای است. در خصوص هوش هیجانی، این نکته مورد توجه است که مدیران و دست اندرکاران سازمانی لازم است به توانایی و قابلیت هایی چون هوش هیجانی بیش از پیش مسلط گردند.
این عقیده با نظریه معتبری که بیان می دارد، برای موفقیت در کار به چیزی بیشتر از مغز (هوش بهر) احتیاج است، مطابقت دارد (سبحانی نژاد،1387 :10).
توجه به هیجان‌ها و کاربرد مناسب آنها در روابط انسانی، درک هیجان های خود و دیگران و مدیریت آنها، همدلی با دیگران و استفاده مثبت از احساسا ت، موضوعی است که در دهه گذشته با عنوان هوش هیجانی، احساسی یا عاطفی معرفی شده و پیشینه آن ر ا می توان در ایده های وکسلر به هنگام تبیین جنبه‌های غیرشناختی هوش عمومی جستجو کرد که معتقد بود علاوه بر عامل هوشی، عوامل غیر هوشی ویژه‌ای نیز وجود دارد که می‌تواند رفتار هوشمندانه را مشخص کند (جلالی،1381).
هوش هیجانی از نظر مایرو سالووی تنها یک ویژگی مثبت نیست بلکه مجمو عه ای از توانایی های استدلالی و هیجانی متمایز است و نسبت به هوش اجتماعی توجهی بیشتر به مسائل اساسی هیجانی و فرونشاندن مشکلات شخصی و اجتماعی افراد دارد. افراد دارای هوش هیجانی بالا در داشتن رضایت بیشتر از زندگی، بهره مندی از محیط خانوادگی و شریک شدن در احساسات اطرافیان نسبت به دیگران متفاوتند و معمولاً افرادی منظم، خونگرم، موفق، با انگیزه و خوش بین هستند (مایر،2000 ، به نقل از سالاسکی و گاتهرایت، 2003).
هوش هیجانی به توانایی شناسایی و تشخیص مفاهیم و معانی هیجان ها، روابط بین آنها، استدلال کردن و حل مسأله اشاره دارد (مایر وهمکاران،2000). افراد با هوش هیجانی بالا در مواجهه با وقایع استرس آمیز از توان مقابله مؤثرتر برخوردارند ، زیرا هیجانات خود را دقیق تر درک و ارزیابی می کنند؛ می دانند چه موقع و به چه نحوی احساساتشان را بروز دهند و می توانند به طور مؤثری حالات خلقی خود را تنظیم نمایند(سالووی و همکاران، 2002).
منظور از هوش هیجانی، توانایی فرد در بازنگری احساسات و هیجانهای خود و دیگران، تمیز قائل شدن میان هیجان ها و استفاده از اطلاعات هیجانی به صورت سالم در حل مسأله و نظم بخشی رفتار است (سالووی و مایر،1990).
2-2-1)تاریخچه هوش هیجانی
برای صدها سال، تصور بر این بود که آدمی موجودی خردگرا است و آن چه را باید، انجام دهد مشخص ساخته و مفهومی تحت عنوان انگیزش و هیجان ضرورت نداشت. فلاسفه تا قرن 17 و 18 از مفهوم خردگرایی دور نشده اند و دیدگاه بد بینانه ای در مورد هیجان حاکم بود تا جایی که بسیاری از افراد و مکاتب به نفی عواطف می پرداختند. در همین راستا، دیوید هیوم، فیلسوف تجربه گرای انگلیسی در اوایل قرن 18 قضیه ی برتری عقل و خرد بر هیجان را به چالش کشید(سبحانی نژاد،1387،ص15) .
لئونل اولین بار مفهوم هوش هیجانی (هوش عاطفی ) را به زبان آلمانی در سال 1966 به کار برد. نتایج تحقیقات او در مورد خانم هایی که به خوبی نمی توانستند از عهده نقش ها و وظایف اجتماعی خود برآیند حاکی از این بود که این خانم ها در سنین کودکی جدا از مادران خود زندگی می کردند. او برای درمان افرادی که از سطح پایین هوش هیجانی برخوردار بودند داروی LSD را تجویز کرد (این موضوع مربوط به دهه 1960 بود) اولین استفاده تحصیلی از هوش هیجانی در سال1989 توسط یکی از دانشجویان دانشکده علوم انسانی در آمریکا به نام واین پاین در رساله تحصیلی به کار برده شد ولی در سال 1990 مایر و سالووی معنای آن را توسعه دادند . در مقاله ای که این دو محقق در سال1990 با نام هوش هیجانی چاپ کردند ، آنان هوش هیجانی را به عنوان توانایی شناسایی احساسات خود و دیگران ، توانایی تمایز آنها و توان استفاده از این اطلاعات برای هدایت افکار و هیجان خود تعریف کردند . با توجه به مطالعات انجام شده توسط سراندیک و هوش درون و بین فردی معرفی شده توسط گاردنر همین هوش هیجانی باز کرد است. گاردنر در سال 1983 با چاپ کتاب (چارچوب های ذهن ) عنوان می کند که برای رسیدن به موفقیت و کامیابی به شمار گسترده‌ای از قابلیت ها نیاز داریم که می توان آنها را در هفت ویژگی خلاصه کرد .
این فهرست هفت گانه عبارتند از : دو نوع قابلیت علمی شامل مهارت زبانی(هوش کلامی) و توانایی منطقی – ریاضی، (هوش منطقی-ریاضی) قدرت تجسم(هوش فضائی) ، نبوغ در تحرک و جنبش (هوش جسمانی- حرکتی)، استعداد موسیقی (هوش موسیقیایی)، مهارت بین فردی(هوش بین فردی) ، مهارت دورن فردی (هوش درون فردی) ، که دو ویژگی آخر را هوش فردی می نامند.
به نظر گاردنر، هوش هیجانی متشکل از دو مؤلفه است: هوش درون فردی و هوش میان فردی. هوش درون فردی، مبین آگاهی فرد از احساسات و عواطف خویش، ابراز باورها و احساسات شخصی و احترام به خویشتن و تشخیص استعداد های ذاتی، استقلال عمل در انجام کارهای مورد نظر و در مجموع میزان کنترل شخص بر هیجان و احساسات خود است.
هوش میان فردی، به توانایی درک و فهم دیگران اشاره دارد و می‌خواهد بداند چه چیزهایی انسان ها را بر می‌انگیزد، چگونه فعالیت می کنند و چگونه می‌توان با آنها همکاری داشت . به نظر گاردنر؛ فروشندگان، سیاستمداران، معلمان ، متخصصان بالینی و رهبران مذهبی موفق احتمالاً از هوش میان فردی بالایی برخوردارند.