پایان نامه با موضوع کاربردهای درمان شناختی و نظریه درمان شناختی

abstract 3d multicolor vortex
[do_widget id=kl-erq-2]

کاربردهای درمان شناختی
این شیوه درمانی در آغاز بر پژوهشهایی درباره درمان افسردگی متمرکز بود(بک، راش، شاو و اِمِری،1979)، اما در دو دهه اخیر درمان شناختی برای تعداد بسیار بیشتری از اختلالات مانند اضطراب، هراسها(بک، اِمِری و گرینبرگ،1985)، سوءاستفاده از مواد( بک، رایت، نیومن و لیز، 1993)، اختلال شخصیت(اسپری،1999)، اختلالهای شخصیت مرزی، اختلالهای شخصیت خودشیفته و اختلالهای اسکیزوفرنیک و رفتار خودکشیگرا(داتیلیو و فریمن، 2000) و روانپریشی(موریسون،2001)، اختلال وسواس فکری-عملی(سالکوفسکسیس،1996)، اختلال استرس پس از ضربه(اهلرز و کلارک،2000)، اختلال دو قطبی(نیومن، لیهی، بک، ریلی-هارینگتون و گویولایی ،2002) و گروههایی مثل بیماران روانی بستری شده(رایت، تیز، بک و لودگیت،1993)، مبتلایان به مشکلات مزمن پزشکی(وایت،2001)، دردهای مزمن(بک، 1987) و بیماری جسمانی(داتیلیو و کاستالدو، 2001)، کودکان و نوجوانان(فریدبرگ و مککلور،2002) و بزرگسالان(لیدلو ، دیکسیسکین، تامپسون وگالاگر- تامپسون،2003) به کار رفته است.
رابطه شناخت وهیجانات
هیجانات آدمی از نحوه نگرش و شناخت آدمی به وجود میآید واز نظر عصبشناسی این حقیقت روشن است که قبل از تجربههای اتفاقی، باید آنرا با ذهن خود دقیقاً مرور کرده به آن معنی داد. اگر درک آدمی از آنچه رخ میدهد درست نباشد، پاسخ هیجانی نیز غیرطبیعی خواهد بود(حریری، 1371؛ به نقل از وطنخواه، 1388).
آنچه که تغییرات و حالت روانی را باعث میشود ادراک شخص است، نه حوادث واقعی. وقتی شخص مضطرب است، افکار وی همواره غیرمنطقی، تحریک شده، غیرواقعبینانه و آشکارا غلط است. مضمون ویژه تفسیر حادثهای، واکنش هیجانی ویژه را به دنبال دارد. به علاوه میتوان با توجه به بررسیهای مفصل، موضوع را تعمیم داد و گفت که هر شخصی با توجه به تفسیری که از هر رخدادی دارد، احساس شادی، اندوه، ترس یا خشم میکند، البته امکان این هم هست که هیچ واکنش هیجانی به خصوصی در فرد ایجاد نشود. برداشتهای مشخصی از یک حادثه نه تنها دلیل واکنشهای هیجانی متفاوت از یک حادثه واحد است بلکه برای درک مشکلات عاطفی کاربرد مستقیم دارد. شخصی که برای حادثهای معنای غیرواقعبینانه در نظر میگیرد احتمالاً واکنش هیجانی غیرواقعبینانه دارد، این معنا که برداشت ویژه از معنای حادثه نوع واکنش هیجانی را مشخص میکند، زیربنای الگوی شناختی درباره هیجانات و اختلالات عاطفی است، گاه شناخت صرفاً یک اشاره ضمنی یا قضاوت ارزشی، مانند «بد و وحشتناک» یا «عالی» است. ممکن است در ظاهر احساس عاطفی ارتباطی با شرایط بیرونی در آن لحظه به خصوص نداشته باشد. الگوی شناختی هیجانات و احساسات در ابتدا با توجه به افکار و احساسات درون به دست میآید. سپس ارتباط اندیشه یا احساس مشخص میشود و آنگاه درباره ارتباط اندیشه و یا معنا با احساس عاطفی نتیجهگیری میشود. الگوی شناختی، انواع انگیختگیهای هیجانی را در محدوده مشاهده شعور عادی جستجو میکند. الگوی شناختی با توجه به معنای ویژه حوادث، بسیاری از موقعیتهای بیتفاوت و غیر مشابهی را که منجر به یک واکنش هیجانی میشوند، در کنار هم قرار میدهد. با آنکه گاه شرایط ویژه برای برانگیختن یک احساس عاطفی مسلمتر از آن به نظر میرسد که نیاز به توضیح داشته باشد، برای تعمیم دادن مطلب نقش قطعی دارند. این تعمیمها به سهم خود مبنایی برای درک اختلالات عاطفی از نوع افسردگی، اضطراب و حالات پارانوئیدی هستند(بک، 1990؛ ترجمه قراچهداغی، 1390).
واقعه فعالساز
باور یا فکر
پیامدهای هیجانی
شکل2-2: فرم سه ستونی(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382)
پیوند افکار،احساسات، رفتار، فیزیولوژی و محیط
البته درمان شناختی برای اختلالات هیجانی یک مدل یکطرفه ارائه نمیدهد که از طریق آن، یک فکر یا باور منفی درباره حادثهای به یک احساس یا پاسخ فیزیولوژیک بیانجامد و سپس رفتاری را به وجود آورد. هریک از این عناصر میتوانند در یک چرخه تعاملی عناصر دیگر را تحت تأثیر قرار دهند. گرینبرگر و پادسکی(1995) عقیده دارند که فهم چگونگی تعامل این پنج جنبه از تجربه زندگی فرد، میتواند به فرد کمک کند تا مشکلاتش را بهتر درک نماید. برای مثال، فردی که شغلش را از دست داده(محیط)، خود را بیارزش میانگارد(تفکر)، احساس افسردگی میکند(هیجان)، از فعالیت اجتماعی دوری میجوید(رفتار) و پیوسته خسته است(فیزیولوژی). تغییر در یکی از این عناصر- مانند برگرداندن رابطه اجتماعی- تغییرات مثبتی را در چهار جنبه دیگر به وجود میآورد: مراجع به دنبال شغلی دیگر میگردد(محیط)، خود را فردی باارزش میبیند(تفکر)، خلق افسردهاش از بین میرود(هیجان) و به تدریج احساس میکند که دوباره انرژی خود را به دست میآورد(فیزیولوژی). معمولاً نخستین اقدام برای حل مسئله در درمان شناختی یاری مراجعان در شناخت و تغییر افکار و باورهای غیرانطباقی آنها است، زیرا اثری تعیین کننده روی چهار جنبه دیگر زندگی آنها دارد. یک مؤلفه اساسی در درمان شناختی این است که تغییر شناختی، محور فرایند تغییر انسان است(کلارک و استیر ،1996). بنابراین اگر قرار است که پیشرفتهای هیجانی و رفتاری موفقیتآمیزی حاصل آید و وقایع نامطلوب به نحو سازندهای حل شوند، تجدید ساختار شناختی(یعنی تغییر تفکر و باور) ضروری است(نینان و درایدن، 1953؛ ترجمهی دهقانی و گنجوی، 1387).
شکل2-3: نمودار سه سیستمی از هیجان انسان(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران،1382)
نظریه درمان شناختی
بر اساس دیدگاهی که در مدل درمان شن
اختی وجود دارد ذهن انسان یک ظرف منفعل برای تأثیرات محیطی، زیستی و احساسات نیست، بلکه افراد فعالانه در ساختن واقعیت خویش دست دارند(کلارک،1995). برای درک پاسخ هیجانی فرد به یک واقعه خاص، باید معنایی را که او برای وقایع در زندگی خویش در نظر میگیرد کشف کرد: یعنی ساخت ذهنی وی از واقعیت. برای مثال، فردی که همسرش او را ترک کرده فکر میکند دیگر نمیتواند شاد باشد یا به تنهایی از پس کارها برآید و در نتیجه افسرده میشود؛ شخص دیگری که همسرش از او جدا شده، احساس آزادی میکند چون به نظر خودش از یک رابطه خفقانآور رهایی یافته؛ نفر سوم احساس گناه میکند زیرا رفتار بد خود را دلیل رفتن همسرش میداند؛ واقعه پیشآمده برای همه یکسان است، اما واکنش هیجانی به آن یکسان نیست چرا که هر واکنش توسط برداشت فرد از واقعه تعدیل میشود. بنابراین برای تغییر دادن احساسات خود درباره وقایع باید نحوه تفکر را نسبت به آنها عوض کرد. نمیتوان ادعا کرد که مشکلات هیجانی یک فرد، صرفاً خیالی است. بلکه تأثیر وقایع نامطلوب(مثلاً از دست دادن شغل) میتواند به دلیل افکار و عقاید بیهوده فرد بسیار وخیمتر شود و مزاحم سازگاری فرد با چنین وقایعی گردد. درمان شناختی به مراجعان کمک میکند تا دیدگاههای جایگزین را تدوین کنند و به حل مشکلات خود بپردازند. تدوین دیدگاههای جایگزین بر این اصلِ درمان شناختی تاکید میکند که همیشه برای دیدن چیزها بیش از یک راه وجود دارد و بنابراین اصل، هر فرد دیدگاه خود را انتخاب میکند(باتلر و هوپ، 1996، به نقل از نینان و درایدن،1953؛ ترجمهی دهقانی و گنجوی،1387). درمان شناختی مبتنی بر مدلی از پردازش اطلاعات است که در آن، فرد فرض میکند تفکرش طی پریشانی روانشناختی دستخوش تحریف شده و انعطافناپذیر میشود، در قضاوتش مطلقنگر میگردد و آنرا بیش از حد تعمیم میدهد و باورهای پایهای وی درباره خود و جهان، ثابت و قطعی میشوند(ویشار،1996). در حالت آرامش ذهنی، ممکن است فرد برداشتها و ارزیابیهای خود را از وقایع وارسی کند تا اطلاعات دقیقتر و واضحتری به دست آورد. اما هنگام اختلال هیجانی، معمولاً با سوگیری منفی مداوم نسبت به افکارش اطلاعات ورودی را تحریف میکند. بنابراین اطلاعات بیش از حد انعطافناپذیر و تعمیمیافته میشوند. مثلاً هنگامی که فردی به مهمانی دوستش دعوت نشده ناراحت میشود زیرا دعوت نشدن را به معنای دوست داشتنی نبودن خود تعبیر میکند. او به جای یافتن دلایل دعوت نشدن یا باز گذاشتن ذهن در اینباره، بر این خیال خود که دوست داشتنی نیست پا بر جا میماند(نینان و درایدن، 1953؛ ترجمهی دهقانی و گنجوی، 1387).
نظریههایی در مورد فرایند تغییر در شناخت درمانی
اصل مقدماتی این شیوهی درمانی این است که شناختدرمانی تلاش میکند برای:کاهش باور در طرحوارههای ناکارآمد یا برای نافعالسازی آنها، کاهش فراوانی افکار خودآیند منفی، کاهش محتوای منفی افکار مربوط به خود، جهان و آینده و کاهش استفاده از تحریفهای شناختی/خطاهای منطقی و افزایش استفاده از ادراک عینی وقایع و کاربرد درست و صحیح آن(فری، 1999؛ ترجمهی صاحبی و همکاران، 1382).
با این وجود چندین دیدگاه دیگر نیز در مورد چگونگی دستیابی به این تغییرات وجود دارد. اخیراً چندین نویسنده از جمله فری و اوئی(1989)، بکهام(1990)، باربر و درابیس(1989) و بروین(1989) در مورد ماهیت تغییر در فرایند شناخت درمانی نظریههایی ارائه دادهاند. باربر و درابیس(1989) دیدگاه هولون، اوانز و درابیس(1988) را درباره تغییرات ایجاد شده در فرایند شناخت درمانی در قالب سه مدل از تغییر توصیف کردهاند:
– مدل تغییر برونسازی
– مدل فعالسازی- نافعالسازی