پایان نامه روانشناسی در مورد : نظریه های دلبستگی

Paper boats of multi-colour following a leader boat concept for leadership, teamwork and winning success
    1. ۲-۲-۱۳-۵-۲- نظریه روان تحلیل گری فروید

       

      اکثر کار هایی که در زمینه تحول دلبستگی انجام گرفته به طور مستقیم یا غیر مستقیم متأثر از نظریه ی روان تحلیل گری است. زیر بنای نظریه دلبستگی در واقع همان مبحث روابط موضوعی است که در روان تحلیل گری مطرح شده است (هاریس[۱]، ۲۰۰۴). بر طبق این دیدگاه فعالیت های مراقبتی از قبیل شیر دادن که برای حیات کودک ضروری است، در شکل دهی دلبستگی نقش اساسی دارد. به ویژه این ادعا ی فروید که نوزاد انسان نیاز فطری برای مکیدن دارد که باعث تعامل می  شود و همراه با تجارب شیر خوردن واقعی ارضاء می شود. نیازی که نوزاد به ارضای دهانی از طریق مکیدن و شکل های دیگر تحریک دهان دارد، باعث می شود که به پستان ارضاء کننده مادر و در نهایت خود مادر دلبستگی پیدا کند. از نظر روان تحلیل گران، نخستین روابط کودک، پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می دهد. بر طبق نظر آنها کودک به این دلیل به چهره دلبستگی (مادر) علاقه مند شده و به او وابسته می شود که به تدریج در می یابد، مادر مسئول ارضا ء نیاز های دهانی اوست( بالبی، ۱۹۶۹). به نظر فروید دلبستگی در کودک یک ارتباط عاشقانه انتخاب شده است. این ارتباط از الگو های رفتاری مراقب شکل می گیرد، سپس ترکیب شده، سازمان یافته و هدف می یابد و به درون داده های محیطی تبدیل می شود. فروید دلبستگی کودک به مادر را  احساس بی همتایی می داند که بدون تغییر در تمام زندگی  به عنوان اولین و قوی ترین موضوع عشق می باشد و فرض می کند که این احساس بر اساس لذت دهانی کودک از پستان مادر توسعه می یابد (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰) . وی معتقد است که اگر نوزاد می توانست فکر خود را بیان کند، بی شک اعتراف می کرد که مکیدن پستان مادر مهم ترین چیز در زندگی او است ( کرین[۲]، ۱۳۸۸).

       

       

       

       

       

       

       

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۳- نظریه آنافروید[۳]

       

      به نظر آنافروید (۱۹۶۲، ۱۹۶۰، ۱۹۵۸) «اصل لذت[۴]» به عنوان اصلی در نظر گرفته شده که همه فعالیت های ذهنی را در شخصیت نابالغ و رشد نیافته تحت تأثیر قرار می دهد. از آنجا که همه فرایندهای ذهنی کودک با مادرش گره خورده، پس در حضور وی می تواند احساس خوشایند داشته باشد. به نظر او دلبستگی نوزاد به مادرش ناشی از تأثیری است که اعمال مادر و تجربه های درد و لذت روی کودک می گذارد، به نظر آنافروید «رابطه اتکایی[۵]» اولیه با مادر مرحله ای است که موجب احساسات خوشایند در اثر ارضاء نیازهای اساسی در کودک می شود، بنابراین مادر برای نیرو گذاری روانی انتخاب می گردد. آنافروید معتقد است برای این که کودک درد جدایی را تحمل کند، نیرو گذاری کودک بر مادر باید به پایداری شیء[۶] رسیده باشد و کودک باید آنقدر مستقل شده باشد که بتواند خودش نیازهایش را ارضاء کند. اگر مادر لیبیدوئی قوی داشته باشد جدایی از او خیلی دردناک خواهد بود و مدت زمان طولانی برای حل آن می شود. این پرخاشگری منجر به گوشه گیری از رابطه ی هیجانی و حتی بازگشت به سطح نیازهای جسمانی قبلی می گردد (خوشابی و ابو حمزه، ۱۳۸۶).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۴- نظریه اریکسون[۷]

       

      در نظریه اریکسون مرحله اول تحول روانی – اجتماعی که تقریباً معادل مرحله دهانی در نظریه فروید است، اعتماد در مقابل عدم اعتماد نام دارد که از تولد تا یک سالگی را پوشش        می دهد. همسانی، پیوستگی و همانندی تجربه به اعتماد منجر می شود و بی کفایتی،  ناهمسانی یا مراقبت منفی ممکن است عدم اعتماد را برانگیزد. کودک اعتماد یا عدم اعتماد را از چگونگی برخورد جهان یا اطرافیان به خصوص مادر با نیازهای خود یادمی گیرد (شعاری نژاد، ۱۳۸۲). در این مرحله کودک نیاز دارد که با دیگری رابطه برقرار نماید تا از این راه نیازهای خود را تأمین کند. کودک معمولاً نخستین رابطه را با مادر برقرار می کند. او باید بتواند در کنار مادر احساس ایمنی به دست آورد. یعنی این احساس را که مادر دائم برای ارضاء نیازهای وی درکنار او می ماند و مراقبت های منظم و محبت آمیز برای ایجاد احساس اعتماد در کودک ضروری است (کرین، ۱۳۸۸). به گفته اریکسون اولین رابطه عاطفی اگر خوب برقرار شود، برای کودک یک ایمنی است که اعتماد به دنیای بیرونی را میسر می سازد. اعتماد را معمولاً بازخوردی درونی می دانند، ولی بایدگفت که اعتماد نشانه یک نوع همسازی اجتماعی نیز هست. احساس ایمنی شرط هرنوع پیشرفت بعدی است (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰).

       

       

      اریکسون اعتقاد داشت که اعمال غذا دهی مادر بر نیرو مندی و ایمنی دلبستگی های کودکش تأثیر خواهد داشت. با این وجود او ادعا کرد که پاسخ دهی کلی مادر به نیاز های کودکش از غذا دهی مهم تر است. طبق نظر اریکسون مراقبی که بدون تناقص به تمام نیاز های کودک پاسخ می‌دهد یک حسی از اعتماد نسبت به افراد دیگر در او پرورش خواهد داد. در حالی که مراقب « بی ثبات» و « غیرپاسخگو» بی اعتمادی را منجر می شود. او اضافه کرد که بچه هایی که اعتماد به مراقبین را در طول کودکی کسب نکنند، ممکن است از روابط نزدیک و متقابل در سر تا سر زندگی اجتناب کنند (شافر، ۲۰۰۰).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۵- نظریه یادگیری

       

      از دیدگاه یادگیری، آنچه نیازهای بیولوژیکی کودک را ارضا می کند، یعنی سائق[۸] را کاهش می دهد« تقویت کننده نخستین[۹]»نامیده می شود. مثلاً غذا برای کودک گرسنه تقویت کننده نخستین محسوب می شود. افراد و اشیائی که هنگام کاهش سائقی حضور دارند از طریق تداعی با تقویت کننده نخستین « تقویت کننده ثانوی[۱۰]» می شوند (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰).

       

      ازدیدگاه یادگیری مراقب از طریق تداعی با ارضاء و کاهش گرسنگی که سائق اولیه است ارزش مثبتی پیدا می کند، مادر در پیوند یافتن با تغذیه که سائق را کاهش می دهد ویژگی های تقویت کننده ثانوی به خود می گیرد و در نتیجه اصالت ارزش پیدا می کند. به اعتبار دیگر سرانجام صرفاً وجود مادر ارضاء کننده می شود و در کودک نیازی اکتسابی جهت تماس با مادر تحول می‌یابد که به عنوان دلبستگی مورد اشاره قرار گرفته است (گلی نژاد، ۱۳۸۰). باتوجه به نظر فوق مادر به عنوان منبع تأمین غذا و آسایش تقویت کننده ثانویه مهمی محسوب می شود. بنابراین کودک نه تنها در هنگام گرسنگی و درد به دنبال اوست، بلکه در سایر مواقع نیز وابستگی خود را نسبت به او نشان می دهد. نظریه پردازان اجتماعی فرض را بر این دارند که شدت وابستگی کودک به مادر به اینکه مادر تا چه اندازه نیازهای کودک را تأمین کند بستگی دارد. این نکته به آن معناست که وجود مادر تا چه اندازه می تواند با لذت یا ناراحتی همراه باشد (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰). البته پژوهشگران دریافتند که تغیراتی که در اعمال مراقبتی عادی صورت می گیرد، در پیش بینی دلبستگی نوزاد از توان کمی برخوردار است، به عنوان مثال در برخی مطالعات نشان داده شده است که نوزادان به افرادی مثل پدر و یا بستگان دیگر که در مراقبت روزانه مثل تغذیه، لاستیکی کردن کودک نقش نداشته یا نقش بسیار کمی دارند نیز دلبستگی پیدا می کنند. این پژوهش ها موجب شدند تا این نظریه که مادر یک تقویت کننده ثانویه است مورد تأمل قرارگیرد (هترینگتون و پارک[۱۱]، ۱۳۷۳؛ به نقل از وفائیان، ۱۳۸۵). بنابراین می توان نتیجه گرفت که    نظریه های یادگیری، دلبستگی را غریزی و فطری نمی دانند، بلکه معتقدند که دلبستگی در نتیجه تعامل ارضاء کننده با افراد مهم محیط کودک اکتسابی می شود (خانجانی، ۱۳۷۹).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۶- نظریه کردارشناسی

       

      کردارشناسی نامی است که به بیولوژیست هایی که رفتار جانور را از یک دیدگاه تکاملی مطالعه می کنند اطلاق می شود. با این تعریف داروین را می توان نخستین کردارشناس دانست. برطبق نظر کردارشناسان هریک ازانواع حیوانات با مجموعه ای از الگوهای عملی تثبیت شده[۱۲] به دنیا می آیند، این الگوها عبارتند از رفتارهای کلیشه ای متوالی که درصورت وجود محرک محیطی مناسب که آن را رها کننده[۱۳] می گویند بروز می کنند. بعضی از الگوهای عملی تثبیت شده فقط در فاصله زمانی محدود در دوران رشد حیوان، فرصت بروز دارند که به آن دوره حساس یا بحرانی[۱۴] می‌گویند (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰). لورنز نخستین کسی بود که اظهار داشت نقش پذیری در حین یک دوره حساس روی می دهد (خالدیان، ۱۳۸۹). نقش پذیری الگوی عملی تثبیت شده است که بعد از تولد در اردک، غاز، مرغ و بعضی دیگر حیوانات دیده می شود. جوجه اردک از تخم درآمده به دنبال هرشیء در حال حرکتی که می بیند راه می افتد. لورنز با مشاهده جوجه      اردک های از تخم درآمده به این نتیجه رسید که ارگانیزم برای نزدیک شدن به دیگری        برنامه ریزی شده است. جانور در صورتی که در حین یک زمان ویژه و در ابتدای زندگی خود چیزی را ببیند و او را تعقیب کند، به آن دلبستگی خواهد یافت. اگر او فردی را قبل یا پس از آن دوره حساس ببیند دلبستگی شکل نخواهد گرفت. از نظر او این عمل باعث حمایت نوزاد          می شود (وفائیان، ۱۳۸۵). نظریه کردارشناسی، دلبستگی را پیوند عاطفی نوزاد به مراقبت کننده به صورت پاسخ تکامل یافته ای می داند که به بقا کمک می کند (برک، ۱۳۸۸).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۷- نظریه شناختی

       

      بر طبق نظریه شناختی، شکل گیری دلبستگی تا حدود زیادی به سطح شناختی کودکان وابسته است. قبل از ایجاد دلبستگی، کودک باید بتواند اشخاص آشنا را از غیر آشنا یا غریبه متمایز می سازد. او در عین حال باید به شکل گیری مفهوم پایداری شیء دست یافته باشد، چرا که در واقع مبنای رابطه با شخص که هر زمان از دیده پنهان شود وجود نداشته باشد دشوار است. بنابراین شاید تصادفی نباشد که دلبستگی ها نخستین بار در سن ۹-۷ ماهگی ظاهر می شوند. دقیقاً زمانی که کودکان شروع به نشان دادن شواهد آشکار پایداری شیءمی کنند (بایوکام[۱۵]، ۲۰۰۲).

       

      باری لستر[۱۶] و همکارانش  (۱۹۷۴) این فرضیه را با گرفتن آزمون پایداری شیء از کودکان ۹ ماهه آزمون کردند. آنها دریافتند که ۹ ماهه هایی که نمره پایداری شیء بالایی گرفتند از (زیر مرحله ۴ یا بالا تر) تنها زمانی که از مادرانشان جدا شدند اعتراض کردند در حالی که ۹ ماهه هایی که نمرات پایینی گرفتند (در زیر مرحله ۳ یا پایین تر) از هر « اعتراض جدایی» شواهد کمی نشان دادند. بنا براین به نظر می رسد که تنها کودکان ۹ ماهه ی از لحاظ شناختی در سطح بالا، یک دلبستگی  اولیه (به مادرانشان) شکل دادند که این نشان دهنده ی این است که زمان این     مرحله ی مهم عاطفی تا اندازه ای به سطح پایداری شیء کودک بستگی دارد ( به نقل از شافر، ۲۰۰۰).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۸- نظریه آدلر

       

      آدلر(۱۹۶۵) بیان می کند که این تنها کودک نیست که نیازمند مادر است، بلکه مادر نیز احتیاج مبرم به کودک دارد. در آن حال که مادر به ظهور اولین نیازهای عاطفی کودک- طیفی که بعدها به احساس همبستگی و تعاون می پیوندد- پاسخ می دهد، خود نیز بسیار زود، با ابراز محبت متقابل روبه رو می شود، در نتیجه رضایت خاطری فراهم می گردد که سعادت مادرانه، پیوسته از آن در تزاید است. به بیان بهتر مادر باید در برداشتهای عاطفی کودک، به عنوان پشتوانه امنیت خاطر و جلب اعتماد او قرار گیرد. اهمیت رابطه اولیه با مادر در نظریه آدلر به حدی است که
      می گوید: « ما به ظن قوی باید شکر گزار برقراری حس رابطه با مادر باشیم که سهم بزرگی از احساس همبستگی آدمی را می سازد و بدین وسیله پایه اساسی فرهنگ را بنیان می نهد» و یا   می توان به این نکته در روانشناسی فردی اشاره کرد که مادر در برابر کودک وظیفه ای دو سویه دارد: نخست با ابراز محبت به کودک، باید توجه و تمایل احساس نزدیکی را در او رشد دهد و سپس مادر باید عامل انتقال این احساس به دیگر اعضای خانواده شود (هافمن[۱۷]، ۱۹۹۴؛ به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹).

       

      در دیدگاه آدلر مفهوم علاقه اجتماعی از مفاهیم کلیدی است که به طور ضمنی حاکی از وجود پدیده دلبستگی دارد. آدلر، علاقه اجتماعی را شاخص سلامت روان می داند. آدلر نقل      می کند که اگر به احساس تعلق ما انسانها بی توجهی شود، دچار اضطراب خواهیم شد و تنها در صورت اتحاد با دیگران است که می توانیم در برابر مشکلات جسورانه عمل کنیم. او به اهمیت وجود ارتباط با دیگران در سه سطح به عنوان سه تکلیف یاد می کند که عبارتند از دوستی، صمیمیت و مشارکت (کوری[۱۸]، ۱۳۸۵).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۹- نظریه اشپیتز

       

      اشپیتز (۱۹۶۰) معتقد بود که نوزادان بعد از تولد از نظر روان شناختی در حالتی به سر می‌برند که خود را جدا از محیط نمی دانند. در واقع محیط را جزئی از بدن خود می پندارند و در این زمان «پستان» مادر را به عنوان قسمتی از خودشان دریافت می کنند. همچنین وابستگی شیء را اینطور توصیف کرد که نوزاد به شخصی که به او غذا می دهد، حمایتش می کند و از او مراقبت می نماید دلبسته می شود. دلبستگی کودک به مادرش ناشی از ساختار ثبات روانی شیء لیبیدوئی او است که تا ۸ ماهگی طول می کشد. بعد از ۸ ماهگی نوزاد، مادر را برای ارضاء لیبیدوئی خویش ترجیح می دهد. اشپیتز اثر جدایی بلند مدت بین مادر و نوزاد و           گرسنگی هیجانی[۱۹] نوزاد در غیاب مادر مراقبت کننده اش را مورد مطالعه قرار داد (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

       

      ۲-۲-۱۳-۵-۱۰- نظریه ماهلر[۲۰]

       

      ماهلر روان پزشک و روان تحلیل گر کودک با بهره گرفتن از روشی دقیق و پیچیده به بررسی تعامل کودک و مادر در سه سال اول زندگی پرداخته است . در نظریه ی ماهلر به وضوح می توان به تأکید او بر پیوند عاطفی مادر – کودک که از همان نخستین ماه های زندگی هویدا است و به نقش سرنوشت ساز مادر در تحول عاطفی کودک پی برد. ماهلر (۱۹۷۷-۱۹۷۹)  در خلال سه سال اول زندگی کودک، سه مرحله متوالی را متمایز می کند : مرحله در خود ماندگی(اوتیسم) بهنجار، مرحله مبتنی بر همزیستی بهنجار، مرحله جدایی – تفرد که خود به چند بخش در هم تنیده تقسیم شده است (دادستان، ۱۳۷۸).

       

      در مرحله در خود ماندگی بهنجار که تقریباٌ چهار هفته طول می کشد نوزاد واجد گرایش فطری به کنش وری نباتی و احشایی است.  وی نسبت به عامل مادرانه  هشیار نیست و حتی    نمی تواند کوشش های خود را در تقلیل تنش ها از کوشش هایی که از سوی مادر به عمل       می آیند، متمایز کند. مادرگری به تدریج انرژی را از درون به سوی پیرامون تسهیل می کند و حساسیت نسبت به محرک های بیرونی را افزایش می دهد. این مرحله با شکسته شدن پوسته در خودماندگی متمایز می گردد (دادستان، ۱۳۷۸).

       

      مرحله مبتنی بر همزیستی در ماه دوم زندگی آغاز می شود و در حدود ۹ تا ۱۲ ماهگی پایان می یابد. در این مرحله همه چیز به گونه ای است که انگار کودک و مادر در درون مرز های مشترک، واحد دو تایی توانایی را تشکیل می دهند. در این مجموعه کودک در حالت وابستگی مطلق و مادر در حالت وابستگی نسبی قرار دارد. اما بر اساس تجربه ی تکرار و تجربه ی وابسته به رد های حفظی، موضوع جزئی که فقط توانایی ارضاء نیاز ها را داشت در حدود شش ماهگی    جنبه ای خاص می‌یابد (دادستان، ۱۳۷۸).

       

      مرحله جدایی – تفرد از حدود۱۰-۸ ماهگی آغاز می شود و تا حدود ۳-۲ سالگی ادامه
      می یابد و تابع دو خط تحول است. یکی از این خطوط به جدایی  منتهی می گردد و تحول     تمایز یافتگی و جدایی از مادر را انشان می دهد و خط دیگر به تفرد منتهی می گردد و تحول کنش های مستقل مانند ادراک، حافظه و ظرفیت های شناختی را نمایان می سازد (دادستان، ۱۳۷۸).

       

      ماهلر شکست کودک را در گذر از مراحل تحول بهنجار و یا واپس روی را به مراحل پیشین که پیامد عدم انطباق رفتار های جسمانی و هیجانی مادر  با تحول کودک است، عامل در خودماندگی و روان گسستگی مبتنی بر همزیستی می داند. در نظریه ی ماهلر، محیطی که مادر معرف آن است ضامن مؤفقیت بهنجار این فرایند است. چنین فرایند تحولی در نظریه دلبستگی نیز مشاهده می شود. بر اساس این نظریه رابطه ی کودک – مادر در  فرایند تحول کودک بر مبنای رشد دلبستگی بهنجار و در نهایت رشد سالم کودک خواهد ماند (دادستان، ۱۳۷۸).

       

      [۱]-Harrris

       

      [۲]-Crain

       

      [۳]- Ana Freud

       

      [۴]- pleasure principle

       

      [۵]- anaclitic relation

       

      [۶]- object consistency

       

      [۷] -Ericsson

       

      [۸]- drive

       

      [۹]- primary reinforcement

       

      [۱۰]- secondary reinforcement

       

      [۱۱]- Hetrington & Park

       

      ۲-fixed action patternes

       

      ۳-releaser

       

      [۱۴]- criecal period

       

      [۱۵]-Baucam

       

      [۱۶]- Barry Lester

       

      [۱۷]- Hoffman

       

      [۱۸]-Corey

       

      [۱۹]- emotional starvation

       

      [۲۰]-Mahler