دانلود پایان نامه

نام و نام خانوادگی : مریم تقی پور
تاریخ و امضا :

تقدیم به
همسر فداکار وعزیزم که در تمامی مراحل زندگی وتحصیل خالصانه یار و همراه من بوده و پسرم که مشقت مشغله های مرا تحمل کرده.

سپاسگزاری

این پایان نامه با هدایت وراهنمایی آقای دکتر نوراله محمدی به انجام رسید که سپاس فراوان خود را تقدیم این بزرگوار میدارم.
همچنین لازم میدانم ازهمسر مهربانم آقای حسین فرزانه و خواهرعزیزم مینا تقی پور که در انجام تمامی مراحل این تحقیق مرا یاری کردند قدردانی ویژه بعمل بیاورم.

چکیده

پیش بینی افسردگی بر اساس افکار ناکارآمد و فراشناخت در نواجوانان

به کوشش
مریم تقی پور

هدف پژوهش حاضر، پیش بینی افسردگی براساس افکار ناکارآمد و فراشناخت در نوجوانان بود. 600 نفر ) 150 پسر پایه دوم، 150 پسر پایه سوم، 150 دختر پایه دوم و 150 دختر پایه سوم(از دانش آموزان دوره راهنمایی شهر محمودآباد که در سال تحصیلی 90-89 تحصیل می کردند،به روش خوشه ای تصادفی به عنوان نمونه انتخاب شدند.گردآوری داده ها،به کمک پرسشنامه های نگرش ناکار آمد ،فراشناخت کودکان و خودسنجی افسردگی انجام شد.داده های آماری با بهره گیری از تحلیل عوامل و ضریب آلفای کرونباخ برای بررسی ساختار و اعتبار پرسشنامه ،ضریب همبستگی پیرسون، و تحلیل رگرسیون چندگانه مورد تحلیل قرار گرفت در موردسنجش اعتبار و روایی پرسشنامه فراشناخت نتایج نشان داد پرسشنامه فرا شناخت از روایی برخوردار و ثبات درونی پرسشنامه از ضریب آلفای کرونباخ 69/0 محاسبه شد که نشان دهنده این است که میزان پایایی پرسشنامه در حد متوسط است.
در مورد اعتبار و روایی پرسشنامه افکار ناکارآمد نتایج نشان داد پرسشنامه افکار ناکارآمد از روایی برخوردار و ثبات درونی پرسشنامه از ضریب آلفای کرونباخ 74/0 محاسبه شد که نشان دهنده این است که میزان پایایی پرسشنامه در حد بالایی است . نتایج تحلیل رگرسیون نشان داد عوامل فراشناختی ،پیش بینی کننده افسردگی می باشند .در زمینه پیش بینی افسردگی توسط فراشناخت و افکار ناکارآمد نتایج نشان داد افکار ناکارامد و فراشناخت توانایی پیش بینی افسردگی در فرد را دارند .

کلید واژه ها:افکارناکارآمد، فراشناخت،افسردگی

فهرست مطالب

عنوان صفحه

فصل اول: مقدمه
1-1- کلیات 2
1-2- بیان مساله 4
1-3-اهداف تحقیق 6
1-3-1- هدف کلی 6
1-3-2- اهداف جزئی 6
1-4- ضرورت و اهمیت تحقیق 6
1-5- سؤالات تحقیق 9
1-6- فرضیه های تحقیق 10
1-7- تعاریف متغیرها 10
1-7-1- تعاریف نظری متغیرها 10
1-7-2- تعاریف عملیاتی متغیرها 11

فصل دوم: پیشینه پژوهش
2-1- مبانی نظری تحقیق 13
2-1-1- مقدمه 13
2-1-2- افسردگی 13
2-1-2-1- افسردگی چیست 13
عنوان صفحه

2-1-2-2- اصطلاح افسردگی 14
2-1-2-3- ملاکهای تشخیصی حملهافسردگی اساسی DSMIV 15
2-1-2-4- نشانه های افسردگی 16
2-1-2-5- طبقه بندی 19
2-1-2-6- شیوع 20
2-1-2-7- نظریه های افسردگی 21
2-1-2-7-1- عوامل بیولوژیک 22
2-1-2-7-2- نظریه های روانکاوی 24
2-1-2-7-3- رویکرد شناختی بک 25
2-1-2-7-4- نظریه درمان عقلانی ـ عاطفی (الیس) 28
2-1-2-7-5ـ نظریه های یادگیری 28
2-1-2-7-6ـ رویکرد پردازش اطلاعات 29
2-1-2-7-7ـ نظریه اسناد 30
2-1-2-7-8-تفاوت افسردگی کودکان و بزرگسالان 30
2-1-3- فراشناخت 33
2-1-3-1- تعریف فراشناخت 34
2-1-3-2- مدل فراشناختی اختلالات روانشناختی: 34
2-1-3-3- متغیرهای فراشناخت از دیدگاه ولز 36
2-1-3-4- نظریه بروئر 42
2-1-4- افکار ناکارآمد 43
2-2- پیشینه تحقیقات انجام شده در ایران و جهان 49
2-2-1- پیشینه پژوهش ها در داخل کشور 49
2-2-2- پیشینه پژوهش ها در خارج کشور 54
2-3- جمع بندی 58
عنوان صفحه

فصل سوم: روش پژوهش
3-1- مقدمه 64
3-2- نوع تحقیق 64
3-3- قلمرو تحقیق 65
3-4- جامعه آماری 65
3-5- نمونه و روش نمونه گیری 65
3-6- ابزار جمع‌آوری داده‌ها و روایی و پایایی آنها 66
3-6-1- مقیاس نگرش های ناکارآمد 66
3-6-2- مقیاس فراشناخت کودکان 66
3-6-3- مقیاس خودسنجی افسردگی 67
3-7- روش جمعآوری داده ها 68
3-8- روش‌های تجزیه و تحلیل داده ها 68

فصل چهارم: نتایج
4-1- مقدمه 70
4-2- داده‌های جمعیت شناختی 71
4-3- تحلیل روانسنجی پرسشنامه فراشناخت نوجوانان 76
4-3-1- بررسی روایی پرسشنامه فرا شناخت 76
4-3-2- بررسی اعتبار پرسشنامه فرا شناخت 80
4-4- بررسی اعتبار و روایی پرسشنامه افکارناکارآمد در نوجوانان 82
4-5- پیش بینی افسردگی براساس عوامل فراشناخت 86
4-6- پیش بینی افسردگی براساس افکار ناکارآمد و فراشناخت 88

عنوان صفحه

فصل پنجم: بحث و نتیجهگیری
5-1- مقدمه 90
5-2- یافته ها 90
5-3- محدودیتهای تحقیق 93
5-4-پیشنهاد ها 94

فهرست منابع
منابع فارسی 95
منابع انگلیسی 100

پیوست 104

فهرست جداول

عنوان صفحه

جدول 4-1- جنس آزمودنی ها 71
جدول 4-2- شغل پدر آزمودنی ها 72
جدول 4-3- شغل مادر آزمودنی ها 73
جدول4 -4- تحصیلات پدر آزمودنی ها 74
جدول 4-5- تحصیلات مادر آزمودنی ها 75
جدول 4-6- جدول واریانس تشریح شده 77
جدول4-7- ماتریس ساختار عاملی چرخش یافته 79
جدول 4-8- پایایی پرسشنامه فراشناخت 80
جدول 4-9- پایایی پرسشنامه فراشناخت به ازای حذف هر یک از سوالات 81
جدول 4-10- پایایی هر یک از عامل های فراشناخت 81
جدول 4-11- جدول واریانس تشریح شده 82
جدول4-12- ماتریس ساختار عاملی چرخش یافته 84
جدول 4-13- پایایی پرسشنامه فکار ناکار آمد 85
جدول 4-14- پایایی پرسشنامه افکار ناکار آمد به ازای حذف هر یک از سوالات 85
جدول شماره 4-15 بررسی رابطه افسردگی با باورهای فراشناختی و افکارناکارآمد 86
جدول شماره 4-16- پیش بینی افسردگی بر اساس عوامل فراشناخت 87
جدول شماره 4-17- پیش بینی افسردگی بر اساس افکارناکارآمد و فراشناخت 88

فهرست نمودارها

عنوان صفحه

نمودار(4-1) جنسیت آزمودنی ها 71
نمودار(4-2) شغل پدر آزمودنی ها 72
نمودار(4-3) شغل مادر آزمودنی ها 73
نمودار (4-4) تحصیلات پدر آزمودنی ها 74
نمودار (4-5) تحصیلات مادر آزمودنی ها 75

فصل اول

مقدمه

1-1- کلیات

افسردگی شایع ترین بیماری قرن حاضر است (لاور ، 2002؛ به نقل از ملاباقری،1383). در حال حاضر افسردگی جدی ترین بیماری قرن تلقی شده و به گزارش دانشگاه هاروارد تا سال 2020 در رتبه اول یا دوم بیماری های شایع قرار می گیرد (آندریا ، 2002). افسردگی افت فراگیر خلق است که همراه با احساس غمگینی و عدم توانایی تجربه لذت می باشد (اتکینسون، 1380).
اگرچه از زمان های گذشته غمگینی و یأس در کودکان و نوجوانان پدیده های شناخته شده ای به شمار می رفت، امروزه روشن شده است که اختلال پایدار خلق در کودکان با هر سنی و در هر شرایطی ممکن است بروز کند (کاپلان و سادوک ، 1376). امروزه در مقایسه با گذشته، افسردگی در بین نوجوانان شایع تر شده است و قربانیان خود را زمانی که بسیار جوان هستند مبتلا می کند. متأسفانه گرایش به وقوع اولین افسردگی در سنین پایین تر افزایش یافته و درصد بالای نوجوانان مبتلا به افسردگی شدید نگران کننده است (روزنهان و سلیگمن، 1384). میزان شیوع در طی سالیان زندگی در نوجوانان از 15 تا 20 درصد ارزیابی شده که با میزان آن در جمعیت های بزرگسال قابل مقایسه است و این فرض را مطرح می کند که افسردگی در بزرگسالان غالباً در نوجوانی شروع می شود (بیرماهر و همکاران، 1995؛ به نقل از منیرپور،1384).
در سبب شناسی افسردگی دیدگاه های مختلفی مطرح شده است. آرون بک (1987، به نقل از دیویسون و همکاران، 2004) یک الگوی شناختی از افسردگی ارائه داده است. بر طبق نظر بک، افراد افسرده به این دلیل افسرده اند که نسبت به خود، جهان و آینده نظر بدبینانه ای دارند، دارای روان بنه ها و باورهای منفی اند که به وسیله رویدادهای منفی زندگی فعال می شوند و همچنین سوگیری های شناختی دارند. روان بنه های منفی همراه با سوگیری یا تحریف های شناختی آنچه را که وی سه گانه منفی نامیده است حفظ می کنند که در نهایت به افسردگی منجر می شود. به عبارت دیگر بک مؤلفه آسیب پذیری را به عنوان نگرش ناکارآمد (اعتقاد و باور غیر منطقی) مفهوم سازی نمود (وایسمن ، 1989؛ به نقل از ابراهیمی،1386). این افکار منفی شامل نیاز به کمال در دستیابی به هدف و تأیید دایمی به وسیله دیگران، فرد را در بزرگ ترین عامل خطر برای افسردگی تحت شرایط خاص قرار می دهد. به نظر می رسد که از طریق تعامل با حوادث استرس زای زندگی، افکار ناکارآمد می توانند ماشه چکان وقوع نشانه های جسمانی، عاطفی و انگیزشی افسردگی شوند (بک و همکاران، 1976؛ به نقل از لیو ).
مدل های شناختی در مورد مکانیسم هایی که باورها از طریق آنها بر کنترل پردازش شناختی تأثیر می گذارند، توضیحی نمی دهد. شماری از نظریه های اخیر محدودیت های رویکرد شناخت درمانی مبتنی بر محتوا را برجسته ساخته اند و برای مفهوم سازی شناخت در نابهنجاری روان شناختی چارچوبی پیشنهاد کرده اند که بر سطح معنا و فراشناخت تأکید می کند (حاجی زاده، 1388).
فراشناخت عبارت است از هر نوع دانش یا فرایند شناختی که در آن ارزیابی، نظارت یا کنترل شناختی وجود داشته باشد (فلاول ، 1979؛ موسس بیرد ، 2006؛ به نقل از بیابانگرد،1381).
نظریه کنش اجرایی خود نظم بخش ولز و متیوز اولین نظریه ای است که نقش فراشناخت را در سبب شناسی و تداوم اختلالات روانی مفهوم سازی کرده است (ولزو متیوز، 1996؛ به نقل از عاشوری و همکاران).
ولز و متیوز در مدل فراشناختی به فرمول بندی پردازش شناخت درونی، قوانین و مکانیسم هایی که موجب می شود تا بیماران به تعبیر و تفسیر باورهای ناسازگار بپردازند، توجه می کنند. در این الگوعلاوه بر توجه به محتوای فکر به چگونگی فکر کردن افراد نیز توجه می شود. آنان اختلال هیجانی را به فراشناخت و شکل تفکر در آسیب پذیری هیجانی مرتبط می سازند (تیلور ، 2001؛ به نقل از بهرامی،1387).
براساس نظریه کنش اجرایی خودنظم بخش اختلالات روان شناختی وقتی تداوم می یابند که راهبردهای مقابله ای ناسازگار مثل تفکر درجاماندگی (نگرانی/نشخوار ذهنی)، پایش تهدید، اجتناب و سرکوبی فکر، اصلاح خود باورهای ناکارآمد را با شکست مواجه می سازد و دسترسی به اطلاعات منفی در مورد خود را افزایش می دهد (ولز، 2000؛ به نقل از عاشوری و همکاران).در مجموع و براساس متون موجود چنین استنباط می شود که فراشناخت یک عامل کلی در آسیب پذیری نسبت به اختلالات روانی به شمار می رود (عاشوری، 1388).

1-2- بیان مساله

افسردگی یکی از شایع ترین مشکلات حیطه سلامت روان در جهان و علائم افسرده ساز رایج ترین شکایت نوجوانان می باشد (ایوارسون و همکاران، 2006).
آرون بک، یک الگوی شناختی از افسردگی ارائه داده است. وی مؤلفه آسیب پذیری را به عنوان نگرش ناکارآمد (اعتقاد و باور غیر منطقی) مفهوم سازی نمود. نگرش های ناکارآمد به عنوان عامل زمینه ساز در شروع دوره های افسردگی به صورت مستقیم و یا به عنوان یک عامل آسیب پذیری تحت شرایط فشارزای محیطی تلقی شده است (وایسمن، بک و لم ، 1998؛ به نقل از ابراهیمی،1387).
این افکار منفی شامل نیاز به کمال در دستیابی به هدف و تأیید دائمی به وسیله دیگران، فرد را در بزرگترین عامل خطر برای افسردگی تحت شرایط خاص قرار می دهد. به نظر می رسد که از طریق تعامل با حوادث استرس زای زندگی، افکار ناکارآمد می توانند ماشه چکان وقوع نشانه های جسمانی، عاطفی و انگیزشی افسردگی شوند (بک و همکاران، 1976؛ به نقل از لیو).
محدودیت های موجود در روش های محتوا – محور در الگوهای شناختی، مفهوم سازی یک چارچوب جدید از فرایندهای شناختی را با عنوان الگوی عملکرد اجرایی خود تنظیمی پیشنهاد می کنند که بر نقش فراشناخت تأکید دارند (ولز و متیوز، 1994؛ به نقل از حسینی،1388). ولز، فراشناخت را جنبه ای از سازمان پردازش اطلاعات می داند که به تنظیم، تفسیر، ارزیابی و مدیریت محتوا و فرایندهای سازمان خود می پردازد.
رویکرد فراشناختی بر این باور است که افراد به این دلیل در دام ناراحتی های هیجانی گرفتار می شوند که فراشناخت آنها به الگوی خاصی از پاسخ دهی به تجربه های درونی منجر می شود که موجب تداوم هیجان منفی و تقویت باورهای منفی می شود. در این نظریه، فراشناخت عامل سببی عمومی در پیش بینی ایجاد دامنه وسیعی از بیماری های روانشناختی است (ولز، 2000؛ به نقل از ییلماز ).
فراشناخت یک مفهوم چند وجهی است. این مفهوم در برگیرنده ی دانش، فرآیندها و راهبردهایی است که شناخت را ارزیابی، نظارت یا کنترل میکنند . اغلب نظریه پردازان بین دو جنبه از فراشناخت، یعنی باورهای فراشناختی و نظارت فراشناختی تمایز قایل شده اند. دانش فراشناختی، اطلاعاتی است که افراد در مورد شناخت خود و راهبردهای یادگیری دارند که این راهبردها بر آن ها اثر میگذارد. نظارت فراشناختی به دامنه هایی از کارکردهای اجرایی نظیر توجه ، کنتر ل، برنامه ریزی و تشخیص خطاها در عملکرد اشاره دارد (ولز ،2000).
تجربه ی خلق افسرده در دوره نوجوانی می تواند علل و شرایط مختلفی داشته باشد. از این میان، اثر عامل شناختی و فراشناختی، که فکر و فرایند فکر را تحت تأثیر قرار می دهند، بر افسردگی قابل ملاحظه است، لذا این تحقیق در پی این است که سهم هریک از عوامل شناختی (افکار ناکارآمد) و عوامل فراشناختی را تبیین افسردگی دوره نوجوانی در جامعه ایرانی وارسی کند.

1-3-اهداف تحقیق

1-3-1- هدف کلی
پیش بینی افسردگی براساس افکار ناکارآمد و فراشناخت در نوجوانان.

1-3-2- اهداف جزئی
1) بررسی اعتبار و روایی پرسشنامه فراشناخت در نوجوانان.
2) بررسی اعتبار و روایی پرسشنامه افکار ناکارآمد در نوجوانان.
3) پیش بینی افسردگی براساس عوامل فراشناخت.
4) پیش بینی افسردگی براساس افکار ناکارآمد و فراشناخت.

1-4- ضرورت و اهمیت تحقیق

اگرچه در اغلب کارآزمایی های بالینی شناختی – رفتاری به ویژه در افسردگی، نگرش های ناکارآمد به عنوان نقطه ثقل آسیب روانی تلقی شده است و شاخص اصلی تبیین اثربخشی درمان شناختی و هدف نهایی تغییرات در نظر گرفته می شود (کاویانی، 1384). در ایران مطالعات بنیادی در خصوص تبیین افسردگی بر مبنای نگرش های ناکارآمد و تعیین سهم این متغیر در پیش بینی علائم روانشناختی افسردگی و شانس بروز اختلال بخصوص در کودکان و نوجوانان اندک است.
علاوه بر این تقریباً یافته های اندکی درباره تفسیر یا ارزیابی کودکان و نوجوانان از فرایند نگرانی شان که تحت مقوله فراشناخت قرار می گیرد، وجود دارد (باکو و همکاران، 2009).
یکی از دلایل علاقه مندی بسیاری از محققان به حیطه فراشناخت آن است که معتقدند این حوزه تلویحات مهمی در میدان تعلیم و تربیت دارد برای مثال، بیکر، بیکر و براون، بروان و همکاران، فلاول، مارکمن، پاریس و همکاران (به نقل از فلاول، 1985). گمان می رود که مهارت های فراشناختی نقش مهمی در انواع فعالیت های شناختی از جمله تبادل کلامی اطلاعات، درک مطلب خواندن، انگیزش پیشرفت، درک کلامی، نوشتن، زبان آموزی، ادراک، توجه، حافظه، حل مسئله، شناخت اجتماعی و… بازی می کند (فلاول، 1985). در یک فراتحلیل، ونگ و همکاران در مورد عوامل مؤثر بر یادگیری دانش آموزان، نشان دادند که از میان 228 عامل مؤثر در یادگیری، فرآیندهای شناختی و فراشناختی بیشترین تأثیر را بر یادگیری دانش آموزان دارد (به نقل از سالاری فر، 1375).
در دهه گذشته علت تفاوت در پیشرفت های تحصیلی را تفاوت های فردی می دانستند اما، در سال های اخیر با مطرح شدن دیدگاه های شناختی، دیگر تفاوت دانش آموزان به خاطر خصایص آنها نیست، بلکه در نحوه پردازش اطلاعات آنها است، لذا استفاده از آموزش مناسب مطرح گردید که هم بعد فرآیند ذهنی را در نظر می گیرد و هم به جنبه انگیزشی توجه دارد (ابراهیمی قوام آبادی، 1377).
مارچسچی خاطر نشان می کند که اگر دانش آموز بتواند فعالانه و با کنترل کافی تکالیف را انجام دهد، تجربه مثبت و خوشایندی نسبت به خود و توانمندی هایش پیدا خواهد کرد. این امر باعث تلاش بیشتر شده، اسنادهای تلاش و منبع کنترل درونی افزایش پیدا خواهد کرد. اما اگر راهبردهای مؤثر یا نحوه کاربرد آنها را نداند دچار احساس شکست شده، نسبت به تحصیل و آموزشگاه نگرش منفی پیدا می کند و پیامدهای عاطفی منفی به همراه خواهد داشت (به نقل از بهرامی، 1382).
بر این اساس، ضرورت آموزش های فراشناختی احساس می شود تا دانش آموزان هر چه بیشتر نسبت به آنچه برای یک یادگیرنده فعال لازم است آگاهی یافته و در عمل بتواند بر فرآیند یادگیری خود نظارت داشته باشد و با دریافت تقویت درونی در این زمینه، انگیزش لازم را برای ادامه آن به دست آورند و موفقیت بالاتری کسب نمایند.از نظر عملی نیز فراشناخت و یافته های آن به معلمان و مربیان کمک می کند تا روش های مناسب را برای تسریع رشد فراشناخت و اثرات و آن در زمینه منبع کنترل، سبک اسنادی و غیره در درون کلاس پیدا کنند و بین نوع آموزش و ویژگی های یاد گیرنده ارتباط برقرار کنند.
همچنین چون شکست های تحصیلی مکرر، پیامدهای منفی از جمله افسردگی و درماندگی آموخته شده را به همراه دارد و تنها راه حل مشکل این است که در دانش آموزان انتظار موفق شدن برانگیخته شود، لذا نتایج آموزش های فراشناختی می تواند مانع از شکل گیری احساسات افسردگی و احساس درماندگی در آنها شود.
همچنین از طریق نتایج فراشناخت، انتقال مسئولیت و دادن نقش فعال به یادگیرنده که تحت عنوان یادگیری خود – تنظیمی در قرن 21 مطرح گردیده است مورد تأکید و تأیید قرار می گیرد. مهم تر از همه این است که فراشناخت می تواند الگویی برای تدریس براساس واگذاری مسئولیت یادگیری به دانش آموزان – به صورت یادگیری مشارکتی به طرق فردی یا گروهی – باشد که قابل تعمیم به سایر دروس است و برای معلمان دست اندرکار نظام آموزش کاربرد خواهد داشت و مؤلفان نیز از نتایج نظری و علمی آن می توانند در کتاب های خود استفاده کنند.
به طور کلی، آموزش راهبردهای فراشناختی، زمینه درگیری علمی، منبع کنترل درونی، اسنادهای مثبت، انگیزش پیشرفت بیشتر، خلاقیت و سازندگی و خود مسئولیت پذیری را در افراد فراهم کرده و حس اعتماد به نفس در امور زندگی را تقویت می کند و فرد را قادر می سازد که مشکلات را شناسایی نماید، خود را در بوته آزمایش و بررسی قرار دهد. آزاد و مستقل عمل کند و بهترین راه حل ها را در امور مختلف ارائه دهد.
از زمانی که فراشناخت در تعلیم و تربیت مرکز توجه صاحب نظران قرار گرفت، تحقیقات زیادی در مورد آن انجام گرفته و نتایج به دست آمده نشان داده است که آموزش فراشناخت روی عملکرد تحصیلی تأثیر مثبت دارد، اما آنچه مهم است این است که آموزش فراشناخت هنگامی مؤثر خواهد بود که ویژگی های مختلف یاد گیرنده مثل نگرش ها، انگیزش و خود پنداره وی در نظر گرفته شود. به خصوص اینکه تحقیقات نشان داده اند که فراشناخت با متغیرهای انگیزش مثل اسنادها، خود کارآمدی، منبع کنترل رابطه نزدیکی دارد (هادئوک و سانگ، 2001). از طرفی، استفاده از راهبردهای فراشناختی به مدت طولانی (شامل برنامه ریزی در مورد آنچه که باید انجام شود، نظارت بازبینی پیشرفت و ارزیابی نتایج) یک روش مؤثر است تا دانش آموز بر فرآیندهای احساس و تفکر خود نظارت و کنترل داشته باشد و در یک سطح خود کارآمدی مطلوب، انگیزش تحصیلی او بالا رود (برکوسکی و دیگران، 1990).
طبق این داده که بیماری افسردگی در طول نوجوانی، در مقایسه با کودکی، به طور تأسف باری افزایش می یابد، به نظر می رسد که نوجوانی یک دوره بحرانی برای فهم ماهیت، مثل ریشه احساسات افسرده کننده و نشانه های افسردگی باشد. علاوه بر این چون بسیاری از افراد تجربه اولین دوره افسردگی عمده شان را در طول نوجوانی گزارش می کنند (نیومن و همکاران، 1996؛ به نقل از روبرتز )، جستجوی افسردگی در نوجوانی، فرصت بهتری برای پژوهشگران در جهت بررسی دوره های اولیه این بیماری مزمن و عود کننده فراهم می کند (روبرتز و همکاران، 2001).
از این رو می توان ضرورت این پژوهش را از لحاظ علمی، کمک به گسترش مفاهیم نظری و همچنین کمک به تدقیق یافته های علمی در حوزه افسردگی کودکان بیان نمود. همچنین از لحاظ کاربردی، نتایج تحقیق می تواند با پیش بینی علائم افسردگی در نوجوانان که سرمایه انسانی آینده جامعه هستند کمک کند تا اقدامات بهنگامی در جهت پیشگیری و درمان این بیماری شایع صورت گیرد.

1-5- سؤالات تحقیق

1. آیا پرسشنامه افکار ناکارآمد از قابلیت اعتبار و روایی لازم در نوجوانان ایرانی برخوردار است؟
2. آیا پرسشنامه فراشناخت از قابلیت اعتبار و روایی لازم در نوجوانان ایرانی برخوردار است؟

1-6- فرضیه های تحقیق

1- عوامل فراشناخت افسردگی نوجوانان را پیش بینی می کند.
2- فراشناخت و افکار ناکارآمد افسردگی نوجوانان را پیش بینی می کند.

1-7- تعاریف متغیرها

1-7-1- تعاریف نظری متغیرها
افکار ناکارآمد: مطابق با نظریه بک (بک،1976،به نقل از طهرانی زاده،1384) نگرش های ناکارآمد معیارهای انعطاف ناپذیر و کمال گرایانه هستند که فرد از آنها برای قضاوت درباره خود و دیگران استفاده می کند. این فرض ها یا طرحواره ها در ساماندهی ادراک، کنترل و ارزیابی رفتار مورد استفاده قرار می گیرند و از آنجایی که این نگرش ها، انعطاف ناپذیر، افراطی و مقاوم در برابر تغییر هستند، بنابراین ناکارآمد یا نابارورند.
فراشناخت: فراشناخت عبارت است از هر نوع دانش یا فرآیند شناختی که در آن ارزیابی، نظارت یا کنترل شناختی وجود داشته باشد (فلاول، 1979؛ موسس و بیرد، 2200؛ به نقل از بیابانگرد، 1381). به عبارتی دیگر فراشناخت گستره ای از عوامل به هم پیوسته را توصیف می کند که دانش یا فرآیندهای شناختی دخیل در تفسیر، بازبینی یا کنترل شناخت را دربر می گیرند (هاوتون، 1942).
افسردگی: افسردگی افت فراگیر خلق است که همراه با احساس غمگینی و عدم توانایی تجربه لذت می باشد (گیلدر، 1381). افسردگی یک اختلال روانی است که بر فکر، احساس، رفتار و عملکرد جسمانی فرد تأثیر می گذارد (بوتلر ، 2002؛ به نقل از ملاباقری،1385).

1-7-2- تعاریف عملیاتی متغیرها
افکار ناکارآمد: در این پژوهش افکار ناکارآمد نمره ای است که فرد در مقیاس افکار ناکارآمد کودکان به دست می آورد.
فراشناخت: فراشناخت در پژوهش حاضر نمره ای است که فرد در مقیاس فراشناخت کودکان به دست می آورد.
افسردگی: افسردگی در پژوهش حاضر، نمره ای است که فرد در مقیاس افسردگی کودکان به دست می آورد.

فصل دوم

پیشینه پژوهش

2-1- مبانی نظری تحقیق

2-1-1- مقدمه
مطالب این فصل در چهار بخش تنظیم گردیده است. مطالب بخش اول مروری است اجمالی بر مفهوم افسردگی، نظرات و مدلهای ارائه شده پیرامون آن و … مطالب بخش دوم مروری است اجمالی بر مفهوم افکارناکار آمد ، اهداف، اصول، ملاک ها و … مطالب بخش سوم نیز مروری است برفراشناخت و مولفه های آن،در بخش پایانی چکیده پژوهش های انجام شده پیرامون متغیرهای تحقیق در داخل و خارج از کشور ارائه شده است.

2-1-2- افسردگی
2-1-2-1- افسردگی چیست
افسردگی نوعی اختلال روانی است که در آن خلق شخص آشفته می‌شود. چون افسردگی، اغلب مورد درمان قرار نمی‌گیرد پزشکان از تعداد واقعی افراد مبتلا به افسردگی اطلاع ندارند. با این حال، آنها می‌دانند که تعداد افراد افسرده کم نیستند در واقع، افسردگی به قدری متداول است که گاهی از آن به عنوان سرماخوردگی روانی یاد می‌شود (گنجی،1387).

2-1-2-2- اصطلاح افسردگی
اصطلاح افسردگی اغلب برای بیان اندوه عمیق به کار می‌رود. تقریباً همه افراد زمانی دچار غم و غصه شده‌اند، اما کسانی که بیماری افسردگی دارند دلسردی و نومیدی شدیدی تجربه می‌کنند که مدت زیادی طول می‌کشد و معمولاً با زندگی خانوادگی، شغلی یا موقعیتهای اجتماعی آنها تداخل پیدا می‌کند.
اگر افسردگی عمده درمان نشود می‌تواند خطرناک باشد. افکار خودکشی جزء جدایی‌ناپذیر این بیماری است. هر چند که افراد مبتلا به افسردگی عمیق به ندرت نیروی کافی برای خودکشی دارند با کم شدن افسردگی احتمال بیشتری وجود دارد که اقدام به خودکشی کنند. افسردگی درمان نشده عمده‌ترین عامل خودکشی می‌باشد.افسردگی یکی از اختلالات عمده دوره نوجوانی و جوانی است.
افسردگی از زمانهای قدیم در نوشته ها آمده است و توصیفهایی از آنچه ما امروزه اختلالات خلقی می خوانیم دربسیاری از مدارک طبی قدیم وجود دارد . داستان عهد عتیق شاه سائول و داستان خودکشی آژاکس در ایلیاد هومر ، هر دو یک سندرم افسردگی را توصیف کرده اند . حدود 450 سال قبل از میلاد ، بقراط اصطلاح مانی و ملانکولی را برای توصیف اختلالات روانی بکار برد . در حدود 100 سال قبل از میلاد کورتیلوس سلسوس در کتاب De Medicina افسردگی را ناشی از صفرای سیاه معرفی نمود . این اصطلاح را پزشکان دیگر از جمله ارسطو (120 تا 180 سال بعد از میلاد ) و جالینوس ( 129 تا 199 سال بعد از میلاد ) نیز بکار بردند . در قرون وسطی طبابت در ممالک اسلامی رونق داشت و رازی و ابن سینا و پزشک یهودی ،میموند ، ملانکولی را بیماری مشخص تلقی می نمودند . در سال 1854 ژان پیرفالر حالتی را توصیف نمود و آن را جنون ادواری نامید .
امیل کرپلین در سال 1986 بر اساس معلومات روانپزشکان فرانسوی و آلمانی ، مفهوم بیماری مانیک دپرسیو راشرح داد که شامل اکثر ملاکهای تشخیصی است که امروزه روانپزشکان برای تشخیص این بیماری از آنها استفاده می کنند . کرپلین همچنین نوع خاصی از افسردگی را به نام « افسردگی رجعتی » که پس از یائسگی در زنها و در اواخر بزرگسالی در مردها شروع می شود را شرح داد ( پورافکاری، 1386) .
2-1-2-3- ملاکهای تشخیصی حملهافسردگی اساسی DSMIV
A پنج تا ( یا بیشتر ) از علائم زیر در یک دوره دو هفته ای وجود داشته اند و نشان دهنده تغییر از سطح عملکرد قبلی هستند ، حداقل یکی از علائم یا بصورت :
1ـ خلق افسرده و یا 2ـ از دست دادن علاقه و احساس لذت است .
علائمی را که به وضوح ناشی از اختلال طبی کلی هستند ، یا هذیانها و توهمات ناهماهنگ با خلق را به حساب نیاورید .
1ـ خلق افسرده اکثر مواقع تقریباً هر روز ، یا با گزارش ذهنی ( مثل احساس غمگینی ، پوچی ) یا مشاهدات دیگران ( مثلاً غمگین و اشکبار بودن ).
در کودکان و نوجوانان ممکن است بصورت خلق تحریک پذیر باشد .
2ـ کاهش قابل ملاحظه علاقه یا احساس لذت نسبت به تمام ، یا تقریباً تمام فعالیتها در قسمت عمده روز ، تقریباً هر روز ( به طوریکه شرح ذهنی بیمار یا مشاهدات دیگران نشان می دهد) .
3ـ کاهش قابل ملاحظه وزن بدون پرهیز یا رژیم غذایی یا افزایش وزن ( مثلاً پیش از 5 درصد وزن بدن در یک ماه ) یا کاهش و یا افزایش اشتها تقریباً هر روز .
در کودکان عدم بالا رفتن مورد انتظار وزن را در نظر بگیرید .
4ـ بی خوابی یا پر خوابی تقریباً هر روز .
5ـ تحریک یا کندی روانی ـ حرکتی تقریباً هر روز ( قابل مشاهده برای دیگران مربوط به احساسهای ذهنی بی قراری یا کندی که دریافت یا مطرح می گردد ).
6ـ خستگی یا فقدان انرژی تقریباً هر روز .
7- احساس بی ارزشی ، زیادی بودن یا گناه بی جا ( که ممکن است هذیانی باشد، تقریباً هر روز، فقط شامل خود ملامتگری و احساس گناه در مورد بیمار بودن نمی گردد) .
8ـ کاهش توانایی تفکر یا تمرکز ، یا بی تصمیمی تقریباً هر روز (به شرح ذهنی بیمار یا مشاهدات دیگران ) .
9ـ افکار تکرار شونده مرگ ( نه بصورت ترس از مرگ ) افکار انتحاری تکراری بدون نقشه خاص ، یا اقدام به خودکشی یا طرح خاص برای خودکشی .
B ـ علائم شامل ملاکهای یک دوره مختلط نمی گردد .
C ـ علائم ناراحتی قابل ملاحظه بالینی که با تخریب در عملکرد اجتماعی ، شغلی یاخانوادگی همراه است.
D ـ علائم ، ناشی از تأثیر فیزیولوژیک مستقیم یک ماده ( داروی نسخه شده یا داروی سوء مصرف یا یک اختلال طبی کلی مثل کم کاری تیروئید ) نباشد .
E ـ داغدیدگی توضیح بهتری برای علائم ارائه نکند . یعنی پس از فقدان فردی محبوب ، علائم بیش از دو ماه دوام یابد و با تخریب عملکردی بارز ، اشتغال ذهنی بیمارگونه با بی ارزشی ، تفکر انتحاری ، علائم پسیکوتیک ، یا کندی روانی ـ حرکتی همراه شود . (گنجی،1387).

2-1-2-4- نشانه های افسردگی
صرف نظر از اینکه چه عواملی باعث ایجاد و بروز بیماری افسردگی می شود ، مجموعه علائم مربوط به این بیماری ، یعنی سندرم افسردگی ، به نحو خارق العاده ای تداوم داشته و دارد . معمولاً بیمار علائق خود را مدام از دست می دهد و از زندگی لذت نمی برد ، اشتها و خواب او مختل می گردد . کنش های جسمانی و روانی وی کند می شود ، تداوم تمرکز و یاد آوری اش به هم می خورد ، اعتماد به نفس خویش را از دست می دهد ، احساس گناه و بی ارزشی شدید می کند که بصورت اشتغال ذهنی دردآلودی در می آید ، و بالاخره فکر مرگ و خودکشی پیدا می کند و حتی به قصد و عمل خودکشی نیز می انجامد( هرسن وترنر ، 1985 ) .

الف ـ فقدان لذت :
در این حالت یک ناتوانی کلی درکسب لذت از هر چیز در زندگی و یا حتی در آداب و رسوم و وقایع و چیزهای خوشایند روزمره می باشد و در کل ازدست دادن توانایی برای کسب لذت می باشد (اسنیس ،1993 ) این اصطلاح برای اولین بار به وسیله ریبو (1896) بحث شده است و بعنوان یک نشانه بارز در بیماران افسرده و توسط کلین (1974) مطرح شده است و شاید نشانه پیش آگهی بالینی بهتری در پاسخ به درمان باشد . در افراد افسرده « فقدان لذت » که ناتوانی در کسب تجربه لذت می باشد، سیمای پایداری است که بصورت فقدان جذبه در قیافه ، گفتار ، رفتار و سبک زندگی تظاهر پیدا می کند ( سیمز 1995 ).

ب : احساس گناه و بی ارزشی
احساس گناه و بی ارزشی در بیماران افسرده نوع درون زاد ممکن است علامت بارزی باشد .این موضوع خیلی وقتها پیش توسط پلوتارک در یک قرن بعد از میلاد مسیح توصیف شده است . با بهره گرفتن از یک مقیاس برای ارزیابی احساس گناه ، ممکن خواهد بود که ما دو نوع آن را از هم جدا کنیم :
احساس گناه یا شرم « هذیانی » که در رابطه با اعمال شخصی خود فرد تجربه می شود ) و احساس گناه « عاطفی » ( یک احساس کلی و خیلی شدید از بی ارزش بودن ) ( بریوس و دیگران، 1992 ).
به همان اندازه هذیان گناه و احساس بی ارزشی ، هذیانهای خود بیمار پندارانه و نیست انگاری نیز نسبتاً در بیماران افسرده ، خصوصاً وقتی که در بزرگسالی رخ می دهد شایع است ( سیمز، 1995).

ج ـ مسخ شخصیت
مسخ شخصیت نیز در افسردگی شایع است و ممکن است بصورت فقدان
و یا عدم احساس و یا عدم توانایی بر حس چیزی تظاهر پیدا کند . بطور کلی شکل خفیفی از آن که در بیماریهای شدید و هذیانهای نیست انگاری دیده می شود ، ممکن است در افسردگی شایع باشد ، به این صورت که بدنم تبدیل به آب شده است یا من مرده ام ، و من هیچ احساسی ندارم و نخواهم داشت ( سیمز، 1995 ) .

د – عواطف سیال
عواطف سیال دربیماران افسرده ممکن است بصورت بیقراری ، تنش ، غم ، دلتنگی ، شعف ، تحریک پذیری و مانند اینها رخ دهد . این اصطلاح نیز برای اولین بار توسط فروید (1895) در توصیف اضطراب سیال بکار رفته است .

ه ـ احساس حیات
احساس حیات اصطلاحی است که اولین بار به وسیله ورنیکه (1906) برای معین ساختن نشانه های جسمانی درسایکوزهای عاطفی بکار رفته است . اصطلاح « حیات » از مفهوم « خود حیاتی » که بعنوان رابطه بدن با آگاهی از خود توصیف می شود ، ریشه می گیرد . یعنی طریقه ای که ما بدن خودمان را به واسطه آن تجربه می کنیم و احساسی است که ما حضور بدنمان را درکنار دیگری احساس می کنیم . بنابراین احساس حیات ، آن چیزهایی هستند که ما را از « حیات خودمان » آگاه می سازند . اینها احساساتی از خلق هستند که صرفاً از بدن سرچشمه می گیرند و برای عاطفه جایگاهی را در بدن مشخص می نماید .
به طور مثال یک بیمار افسرده به طور شایع از سردرد شکایت می کند ، علیرغم معاینات فراوان ، بیمار ممکن است بگوید که « در حقیقت آن یک درد نیست ، بلکه بیشتر یک احساس غیر قابل تحملی از یک فشار شبیه تسمه ای محکم دور سرش می باشد . سر غالباً منطقه شایعی است که برای احساسات حیات مورد هدف می باشد .اما ممکن است گاهی درناحیه شکم نیز ایجاد شود … » ( سیمز، 1995 ) .
اشنایدر (1920) اهمیت احساسات حیات را در اولویت تشخیص بیماران افسرده و هم ردیف با علائم اولیه در بیماران اسکیزوفرن و هسته اصلی افسردگی دوره ای و خودبخودی عنوان می کند .
او معتقد است که این احساسات در افسرده ها شایع است . تغییر در احساسات حیات تنها در افسردگی رخ نمی دهد . احساسات عجیبی که یک بیمار اسکیزوفرن درباره بدنش دارد ، در قالب هذیانها به طریق استادانه ای بیان می شود . به طور مثال ممکن است بگوید : « من تبدیل به سنگ شده ام » یا « من احساس افسردگی در ناحیه پستانهایم دارم » « آن یک درد است ، یک غده ، یک سنگینی … من درسرم ابر دارم ، یک احساس از نداشتن چیزی … ( برنز 1971 ) .

زـ سایر نشانه ها
شروع بسیار کند در آغاز تفکر و انجام عمل و یا ناتوانی در به عمل در آوردن آنها ، جزء خصوصیات واکنش تأخیری یک بیمار افسرده تلقی می شود . تمرکز ، پشتکار و تصمیم گیری به سختی انجام می گیرد و حتی برخی مواقع این کارها برای اودردناک و غیر ممکن می نماید . شخص در خیال پردازیها و تجدید خاطر احساس خود مشکل دارد و ناتوان توصیف می شود . این حالت او نیز به فقدان حافظه و فقدان احساس ، توصیف می شود . اغلب این احساسات ، بیمار را با این باور مواجه می سازد که درحال « دیوانه شدن » یا از « دست دادن ذهنش » می باشد . یعنی شکلی از خود بیمار پنداری در او ایجاد می شود . فرد افسرده نسبت به درد حساسیت بسیار دارد و تصورات هیپوکندریاک در او شدت می یابد .
تأخیر در واکنش های جسمانی نیز به همراه اعتقادات خودبیمار پندارانه دریک زن افسرده میانسال ممکن است چنین احساسی را در مورد بدنش تداعی کند که : « من احساسی شبیه احساس تزریق در مطب د ندانپزشکی دارم ، احساس می کنم صورتم بی حس شده است . اما در همان لحظه در تمام بدنم احساس دردناکی به من دست می دهد.»
اضطراب نیز درکنار افسردگی شایع است و ممکن است بعدها بطور کامل به صورت مبهم و همراه با علائم جسمانی و یا روانی ایجاد شود .

2-1-2-5- طبقه بندی
اگر چه در منابع متفرقه ،‌افسردگی به انواع مختلف درون زاد ،‌برون زاد (ربر، 1985) ، خفیف ، متوسط ، شدید (بک،1961) . افسردگی ساده ، حاد و بهت زده (شاملو،1385) ، افسردگی زود آغاز و دیر آغاز ، اختلالات یک قطبی و دو قطبی (راور ، 1984) . افسردگی نوع طبیعی ، نوروتیک ،‌سایکوتیک و … طبقه بندی شده است ؛ اما یکی از مشهورترین و معتبرترین طبقه بندیها مربوط به چهارمین چاپ راهنمای تشخیص و آماری اختلالات روانی (DSM.IV) انجمن روانپزشکی آمریکاست که در سال 1996 منتشر شده است . اساس کار برای ایجاد چنین طبقه بندی که از سال 1952 آغاز شده بود ،‌نیاز به جمع آوری اطلاعات آماری بود . اما طبقه بندی اخیر بازتاب بهترین منابع بالینی و پژوهشی قابل وصول و فراهم کردن اسناد منطقی است . کتاب منبع DSM.IV تحت عنوان اختلالات خلقی (که قبلاً اختلالات عاطفی نامیده می شدند) طبقه بندی می شوند .
طبقه بندی دیگری تحت عنوان «طبقه بندی بین المللی اختلالات روانی و رفتاری» (IC-D10) از سوی سازمان بهداشت جهانی (WHO) در سال 1992 به چاپ رسیده است . این طبقه بندی حاصل بررسی های مشترک بین المللی و آمیزه ای از فرهنگهای مختلف کشورهای آسیایی ،‌از جمله ایران و کشورهای اروپایی و آمریکایی است . از مزیتهای این طبقه بندی استفاده از یک روش الفبایی ـ عددی است که دقت تشخیصی درمانگر را افزایش می دهد . در این نظام نیز نشانه های افسردگی تحت عنوان اختلالات خلقی طبقه بندی می شوند.

2-1-2-6- شیوع
آیا باید اینطور فرض کنیم که تجربه افسردگی طبیعی است یا نه ؟
پاسخ به این سئوال پیامدهای مهم علمی دارد . اگر افسردگی را غیرطبیعی بدانیم ، این مسئله بدین معناست که باید کاری در این باره انجام داد . اما اگر افسردگی عادی تلقی شود ممکن است اثراتی درمانی یا شفا دهنده داشته باشد که دخالت دیگران ممکن است فرد را از تجربه ای گرانبها محروم سازد . در این بحثها فرض را بر این می گذاریم که همه افسردگیها لزوماً غیرطبیعی نیستند و باید ملاکهایی برای جداسازی آنها منظور کنیم ، از جمله اینکه : از لحاظ آماری عادی است و اکثراً روی می دهد ،‌در شرایط خاصی عادی و مرسوم است ومناسب تلقی می شود ‌و چیزی که برای گروه اجتماع مطلوب و خوشایند است .
بنابراین طبیعی بودن افسردگی نیز باید طبق ملاکهای یاد شده سنجیده شود . (زیموند و دیگران) افسردگی یک بیماری است ، افسردگی مستلزم درمان و یا بستری شدن در آسایشگاههای روانی است ،‌ و در بسیاری از موارد پس از بهبود دوباره عود می کند . در حالیکه 80% بیماران نسبت به شیوه های درمان موجود واکنش مثبت نشان می دهند و درمان می شوند ،‌20% باقیمانده از این موهبت محروم می مانند (میچل ، 1971) . نزدیک به 70% از بیماران روانی بستری در بیمارستان های روانی را بیماران افسرده تشکیل می دهند .
اختلالات خلقی ، ‌خصوصاً افسردگی یک قطبی ، از شایع ترین اختلالات روانی بزرگسالان است . احتمال ابتلاء به این اختلال در طول عمر برای زنها تقریباً20% و برای مردها 10% است . احتمالاً ابتلاء به اختلال دو قطبی در طول عمر برای مردها تقریباً 1% است . زنان از مشکلاتی چون پیری ، خشونت جنسی ،‌فقر فزاینده و تبعیض جنسی رنج می برند . متأسفانه این موانع ، مقارن با انتظارات بالای جامعه از زنان شده است . لذا به این دلیل است که شیوع افسردگی در بین زنان بیشتر از مردان می باشد (رحمتی، 1375). افسردگیهای شدید و طولانی در زنها تقریباً دو برابر مردهاست ، اما علتش مشخص نیست . 10 تا 15 درصد زنان بالغ ، دست کم یک دوره‌ افسردگی شدید را تجربه می کنند . این رقم در مردها 5 تا 12 درصد تخمین زده شده است . البته تعداد کسانی که از افسردگی های خفیف تر رنج می برند بسیار زیادترند و به همین دلیل است که می گویند افسردگی برای روان درمانگر مانند سرماخوردگی برای پزشک هاست (پور افکاری،1386).
مطالعات انجام شده گروه های دانشجویی دامنه بالایی از اختلال افسردگی را نشان می دهد. به نظر می رسد حدود 78 درصد از دانشجویان دانشگاه ها از بعضی نشانه های افسردگی رنج می برند. از این میان شدت علائم 46 درصد از دانشجویان به گونه ای است که آنها را نیازمند بعضی کمک های تخصصی می کند (امینی و همکاران، 1380). همچنین در پژوهش دیگری، میزان شیوع این اختلال در دانشجویان 5/14 درصد گزارش شده است (ضیایی، معین الغربایی و مالکی نژاد، 1380).

2-1-2-7- نظریه های افسردگی
عوامل بسیار متعددی که برخی جنبه عمومی و بعضی جنبه اختصاصی دارند ممکن است باعث افسردگی شوند . پاره ای از این عوامل عبارتند از : شکست ،‌ بیماری ، سوگواری ،‌کم خونی ، ‌نارسائیهای غده تیروئید ،‌ تغییر فصل ، غده مغزی ، بیماری پارکینسون ، عفونتهای حاد ویروسی ، داروهای ضد فشار خون و برخی داروهای شیمیایی دیگر . چون تنها تعداد معدودی (معمولاً 10%) از افرادی که در معرض چنین عواملی قرار می گیرند دچار افسردگی می شوند ،‌ بنابراین نمی توان گفت که واقعاً جنبه علی دارند . بنظر می رسد عوامل ارثی خانوادگی و شرایط و خصوصیات رشد و تکامل فرد ،‌عوامل زیر بنایی و علی و سبب ساز این بیماری باشند .
در این بخش می خواهیم بطور اجمال نظریاتی که تاکنون درباره علتهای افسردگی بیان شده را مرور کنیم :

2-1-2-7-1- عوامل بیولوژیک
سه رشته قراین تأثیر ژنهای معیوب را حداقل در مستعد ساختن فرد نسبت به اختلالات خلقی نشان می دهند .
الف) خویشاوندان نسبی مبتلایان به اختلالات خلقی نسبت به جمعیت کلی ،‌میزان بروز بالاتری از این اختلال را نشان می دهند .
ب) میزان تطابق ، برای اختلالات خلقی در دو قلوهای مشابه (یک تخمکی) بسیار بالاتر از میزان آن در دوقلوهای نامشابه (دو تخمکی) که ژنهای متفاوت دارند است .
ج) مطالعه بر روی دوقلوهای یک تخمکی که جدا از هم بزرگ شده اند ،‌حصول اطمینان ازاین موضوع را که در زمینه ژنتیک مشابه ، عوامل محیطی احتمالاً نا مشابه باشند ، امکان پذیر می سازد . چرا که در دوقلوهای یک تخمکی میزان تطابق برای اختلال خلقی حتی اگر محیط رشد آنها متفاوت باشد بالاتر است.

ـ عوامل بیوشیمیایی
تحقیقاتی که بر آثار داروهای بازدارنده اکسیدازهای تک آمینی و داروهای ضدافسردگی سه حلقوی و همچنین لیتیوم ، روی انتقال دهنده های عصبی سروتونین و نوراپی نفرین داشته اند مؤید این مطلب هستند که افسردگی با کمبود ، و شیدایی با ازدیاد یکی از این دو انتقال دهنده های عصبی در اختلال های افسردگی همراه است .
کاهش در تعداد مکانهای جذب مجدد سروتونین و افزایش غلظت سروتونین در اتوپسی مغز افراد خودکشی نموده مشاهده شده است . قراینی هم وجود دارد که فعالیت دوپامینی ممکن است در افسردگی کاهش و در مانی افزایش یابد . برای بی نظمی استیل کولین نیز در اختلالات خلقی قراینی در دست است .

ـ عوامل عصبی ـ غددی
غدد درون ریز مایعاتی ترشح می کنند و تأثیر این عوامل هورمونی کانون پژوهش های زیادی بوده است . محور هیپوتالامیک ـ هیپوفیزی ـ آدرنال کم کار (موسم به LHPA) در افراد افسرده به افزایش ترشح کورتیزول منجر می شود . همچنین در افسردگی کندی آزاد شدن TSH (هورمون محرکه تیروئید) ،‌کاهش هورمون رشد (GH) کاهش هورمون محرکه فولیکول (FSH) ،‌کاهش هورمون لوتئنابزینک (LH) ،‌کاهش ترشح شبانه ملاتونیل و کاهش تستسترون در مردها وجود دارد .
همچنین مشاهده شده است که اختلالات عصبی هسته های قاعده ای و سیستم لیمبیک ،‌ احتمالاً با علائم افسردگی تظاهر می کنند . سیستم لیمبیک و هسته های قاعده ای رابطه نزدیکی با هم دارند، نقش عمده در ایجاد هیجانات برای سیستم لیمبیک فرض می شود . اختلال عمل هیپپوتالاموس را تغییرات خواب ،‌ اشتها و رفتار جنسی و نیز تغییرات بیولوژیک در معیارهای غدد درون ریز ، ایمنی و کرونه بیولوژیک مطرح می سازد . قامت خمیده ،‌کندی حرکتی و اختلالات شناختی جزیی که در افسردگی دیده می شود شباهت زیادی به اختلالات هسته های قاعده ای نظیر بیماری پارکینسون و سایر دمانسهای تحت قشری دارند .

-خواب
اختلالات الگوی خواب از مهمترین شاخصهای بیولوژیک افسردگی هستند . اختلالات عمده‌خواب در افسرده ها عبارتند از :‌کاهش زمان نهفتگی REM ، یعنی زمان بین خواب رفتن و شروع اولین دوره‌REM که در 3/2 بیماران افسرده مشاهده می شود . و همچنین افزایش زمانی کلی REM که با افزایش طول دوره اول REM همراه است . صبح خیزی و خواب مقطع شبانه نیز مشاهده می شود .
2-1-2-7-2- نظریه های روانکاوی
نظریه های روانکاوی درباره افسردگی بیشتر بر فقدان ، وابستگی بیش از حد به تأیید بیرونی ، و درونی ساختن خشم تمرکز دارند . بنظر می رسد که این نظریه ها تبیین قانع کننده ای از برخی رفتارهای افراد افسرده بیان می کنند ، اما اثبات یا رد آنها کار دشواری است .

مطلب مرتبط :   منبع تحقیق با موضوع الگوریتم ژنتیک

الف ـ فقدان
بنظر کارل آبراهام دوره های آشکار بیماری افسردگی را «فقدان شئ لیبیدویی» تسریع می کند . این فقدان به فرآیندی قهقرایی می انجامد که ضمن آن ایگواز حالت عملکرد پخته به حالتی که در آن ضربه خردسالی مرحله دهانی ـ سادیستی رشد لیبیدویی مسلط است (به علت یک فرآیند تثبیت در اوایل کودکی) پناه می برد .
در تئوری ساختاری فروید ، درون فکنی دوسوگرایانه شئ مفقود در ایگو به علائم مشخص منجر می گردد که بازتاب کمبود انرژی قابل وصول برای ایگوست . سوپرایگو ناتوان از تلافی بیرونی شئ از دست رفته، به نماینده روانی شئ مفقود که اینک به صورت یک ماده درون فکنی شده درایگودر آمده است ، فشار می آورد . وقتی ایگو بر سوپرایگو تسلط یافته یا با آن در می آمیزد ،‌ انرژی وابسته به علائم افسردگی آزاد شده و در نتیجه افکار یک حالت مانی با علائم مشخص فزونی انرژی ظاهر می گردد .
مردان و زنان بطور متفاوت در برابر فقدانها و ضایعه ها از خود عکس العمل نشان می دهند . زنان عمدتاً به واسطه ‌قطع و گسیختگی ارتباط و پیوندشان با شخص دیگر افسرده می شوند ، در حالیکه مردان عمدتاً به واسط از دست دادن ایده آل و یا هدف بزرگ عینی افسرده می شوند . سالیان دراز نظریه پایداری در خصوص این تفاوت حاکی از این بود که زنان بیش از اندازه به روابطشان وابسته بوده و توان فردیت یابی و استقلال فردی را ندارند . این دیدگاه هنوز هم به قوت خویش باقی بوده و برخی از درمانگران به افسردگی زنان از این نظرگاه نگاه می کنند .

ب ـ خشم معطوف به درون
خشم معطوف به درون از تفکرات روانکاوی اولیه فروید و کارل آبراهام مشتق شده است . فروید در مقاله کلاسیک خود «سوگ ملانکولی» ،رد پای خشم را به طرد شدن از جانب یک فرد محبوب ، معمولاً مادر یا پدر در اوان کودکی می رساند . فرد طرد شده ، ناتوان از ابراز خشم به دلیل احساس گناه ، شخص طرد کننده را در وجود خود «جذب» کرده یا با آن همانند سازی می کند و سپس خشم را متوجه خود می سازد . طبق نظریه روانکاوی ، این خشم گرفتن نسبت به خود است که موجب کاهش احترام به نفس می گردد ، اتهام به نقش آشکار و نیاز ابراز شده برای تنبیه مشخصه افسردگی ملانکولیک است . در زندگی بعدی هر گونه فقدان یا طرد موجب فعال شدن دوباره خشم (همچنان معطوف به خود) و پدید آمدن واکنش افسردگی می گردد .
معمولاً مکانیزمهای دفاعی در بیماران افسرده ، به شکل جابجائی (مثلاً بیمار از طنز مصنوعی برای پوشانیدن افسردگی خود بهره می جوید) ، تبدیل (افسردگی ممکن است به نشانه ها و فشارهای جسمانی تبدیل شوند) ، انکار (انکار نشانه های افسردگی در خود) ، تظاهر پیدا می کنند .

2-1-2-7-3- رویکرد شناختی بک
آئرون بک (1921) ، روانپزشکی است که شناخت درمانی را بعنوان درمانی برای افراد افسرده مطرح نمود و امروزه این روش بعنوان یکی از مؤثرترین درمانهای موجود برای این اختلال مورد توجه قرار گرفته است .
بک (1984 و 1976) در تحلیل بیماران افسرده سه موضوع مشترک را شناسایی کرد :
1) تفسیر منفی از وقایع بیرونی
2) دیدگاه بدبینانه ای نسبت به آینده
3) بیزاری ازخود
بک علت هر سه دیدگاه تحریف شده را مجموعه مشترکی از خطاهای منطقی فرض نمود .
دیوید برنز (1980) ، همانند بک ، یک شناخت درمانگر می باشد و مشابه او ده خطای شناختی را که منجر به حال بد می شوند ، ذکر می کند. این ده خطای شناختی به طور خلاصه عبارتند از :
1) تفکر همه یا هیچ :‌ همه چیز را سفید و در غیر اینصورت سیاه دیدن .
2) تعمیم مبالغه آمیز : هر حادثه منفی را شکستی تمام عیار و تمام نشدنی تلقی کردن.
3) فیلتر ذهنی : تحت تأثیر یک حادثه‌ منفی همه واقعیتها را تار می بیند و به جزئی از حادثه منفی توجه می کند و بقیه را فراموش می کند .
4) بی توجهی به امر مثبت : با بی ارزش شمردن تجربه های مثبت ،‌اصرار بر مهم نبودن آنها دارد .
5) نتیجه گیری شتاب زده : بی آنکه زمینه‌ محکمی وجود داشته باشد نتیجه گیری شتابزده می کند .
6) درشت نمایی : اشتباهات خود را مبالغه آمیز جلوه دادن و از سوی دیگر اهمیت ندادن به جنبه های مثبت زندگی خود .
7) باید ها :‌ انتظار دارید که اوضاع آنطور که شما می خواهید وانتظار دارید باشد .
8) برچسب زدن : فرد خود و دیگران را محکوم به آن صفت می کند .
9) شخصی سازی و سرزنش : خود را بی جهت مسئول حادثه ای قلمداد می کند .
10) استدلال حسی : احساسات منفی را انعکاس از واقعیتها می داند . مثلاً اگر احساس غمگینی می کند ، استدلال می کند که حتماً آدم افسرده ای است .
در مدل شناختی بک، نظر بر این است که تجربه در افراد به تشکیل فرض ها و یا طرحواره هایی درباره خویشتن و جهان می انجامد و این فرض ها یا طرحواره ها، در سازمان بندی ادراک و در کنترل و ارزیابی رفتار، مورد استفاده قرار می گیرند، توانایی پیش بینی تجربه های فردی و معنی بخشیدن به آنها سودمند و در واقع ضروری برای کارکرد بهنجار است، اما برخی از فرض ها انعطاف ناپذیر، افراطی و مقاوم در برابر تغییرند و در نتیجه “ناکارآمد” هستند.
این فرض ها به مسائلی مربوط می شوند درباره اینکه مثلاً مردم برای پیدا کردن خوشبختی چه کار باید بکنند (مانند این فرض که “اگر کسی افکار خوبی راجع به من نداشته باشد، من نمی توانم احساس خوشبختی کنم”) و این که برای به وجود آوردن احساس ارزشمندی در خویشتن چه کار باید بکنند و چگونه باید باشند (مانند این فرض که “هر کاری را که به عهده می گیرم باید خوب انجام دهم”).
فرض های ناکارآمد به تنهایی نمی توانند افسردگی مرضی را توجیه کنند، مسائل وقتی مطرح می شوند که اتفاقات مهمی بیفتد، اتفاقاتی که با نظام اعتقادی خود فرد سازگاری داشته باشند. بدین ترتیب، این باور که ارزش هر کس منحصراً به موقعیت بستگی دارد، در صورت شکست ممکن است به افسردگی منجر شود و این اعتقاد که برای خوشبختی فرد لازم است دیگران او را دوست داشته باشند در صورت طرد شدن، ممکن است افسردگی را دامن بزند. وقتی فرض های ناکارآمد فعال شدند، “افکار خودآیند منفی” را بر می انگیزند. از این نظر به این افکار “منفی” می گوییم چون با هیجان های ناخوشایند مربوط هستند و از این نظر به آنها “خودآیند” می گوییم چون خود به خود به ذهن افراد می آیند و برخاسته از هیچ گونه استدلال آگاهانه ای نیستند. این افکار، ممکن است تفسیرهایی از تجارب جاری باشند، یا پیش بینی هایی درباره آینده و یا یادآوری چیزهایی که در گذشته اتفاق افتاده اند؛ و این افکار به نوبه خود سایر نشانه های افسردگی را پدید می آورند (هاوتون و دیگران ، 1942).
پیشرفت علم، فناوری و گسترش روزافزون اطلاعات در عصر جدید از یک سو شرایط زندگی را تسهیل کرده است و از سوی دیگر دگرگونی های سریع اجتماعی، تغییر سبک زندگی و پیچیدگی های زندگی امروزی سلامت، بهداشت و آرامش را تهدید می کند و مشکلات زندگی آسیب پذیری انسان ها را افزایش می دهد (کوتلر ، 1385)، به همین دلیل افراد اغلب از اضطراب، افسردگی، رنجش بی دلیل یا بی کفایتی در رویارویی با مشکلات زندگی رنج می برند (پالمر ، 1383). خشنود زیستن در دورانی که تغییرات سریع اجتماعی و فناوری به وقوع می پیوندند کار آسانی نیست. افزایش داروهای آرام بخش، قرص های خواب آور، الکل، جنایت های خشونت بار و توسل روزافزون به مراقبه و انواع شیوه های درمانگری برای دستیابی به تسکین، دلیل این مدعاست (فرانکل ، 1386).

2-1-2-7-4- نظریه درمان عقلانی ـ عاطفی (الیس)
از نظر آلبرت الیس (1973) انسانها تا حد زیادی خود موجد اختلالات و ناراحتیهای روانی خود هستند . انسان با استعداد و آمادگی مشخص برای مضطرب شدن متولد می شود و تحت تأثیر عوامل فرهنگی و شرطی شدنهای اجتماعی این آمادگی را تقویت می کند . در عین حال ، انسان این توانایی را هم دارد که به کمک تفکر و اندیشه ، از آشفتگی و اضطراب خود جلوگیری کند .
در اکثر موارد آنها از تفکر انحرافی و رفتار و عواطف نامناسب خود دست برخواهند داشت ، به تغییرات اساسی و چمشگیر در عقاید بیماری زای خود دست خواهند زد و نتیجتاً بهبود خواهند یافت .

2-1-2-7-5ـ نظریه های یادگیری
الف ـ رویکرد تقویت
نظریه های یادگیری درباره افسردگی ،‌ بیشتر بر شیوه های زندگی فعلی فرد تمرکز دارند تا تجارب گذشته او . رویکرد تقویت بر این اصل استوار است که افراد به این علت افسرده می شوند که محیط اجتماعی آنان کوچکترین تقویت مثبتی فراهم نمی آورد .
بسیاری از رویدادهایی که موجب بروز افسردگی می شوند ، (مانند مرگ یکی از عزیزان ، شکست در شغل و نداشتن سلامت) در عین حال امکان تقویتهای معمولی را کاهش می دهند . وقتی افراد افسرده و نافعال می شوند ، هم دردی وتوجه نزدیکان و دوستان بصورت منبع عمده تقویت برای آنان در می آید . مردم از مصاحبت با کسی که پذیرای شادی نیستند ، زود خسته می شوند ، به طور خلاصه از دیدگاه یادگیری یا رفتاری ، تقویت نه تنها برای یادگیری پاسخها مهم است ، بلکه برای تحکیم آنها نیز ضروری است . بنابراین یکی از نتایج احتمالی فقدان تقویت در محیط افسردگی است. افسردگی در این دیدگاه بیانگر کاهش رفتار و یا کمتر شدن میزان پاسخ است . فرد افسرده به این خاطر پاسخ نمی دهد که تقویت مثبت در محیط او به چشم نمی خورد . بنابراین رفتار شخص افسرده نهایتاً باعث بیزاری حتی نزدیک ترین کسانش می شود و این خود هم تقویت های دریافتی او را بیش از پیش کاهش می دهد و هم بر انزوای اجتماعی و ناکامی او می افزاید .

ب ـ درماندگی آموخته شده
سلیگمن (1975) که پیشنهاد کننده این مفهوم است ، بین درماندگی و افسردگی روابطی مشاهده کرده است . بنظر او درمان افسردگی باید با تجارب یادگیری باطل کننده احساس درماندگی در مورد آنچه که انجام می دهد صورت بگیرد . توضیح سلیمگن از پدیده درماندگی آموخته شده این است که حیوان یا انسان می آموزد که رویدادها از کنترل وی خارج است . سپس این باور که رویدادها از واکنش ارگانیزم مستقل است ، پیامدهای عاطفی ،‌شناختی و هیجانی زیر را به همراه خواهد داشت :
1) رویدادهای غیرقابل کنترل ، انگیزه ارگانیزم را برای بروز پاسخهایی که ممکن است موقعیت را تحت کنترل درآورد تضعیف می کند .
2) موجود زنده بدلیل غیرقابل کنترل بودن رویدادهای قبلی به سختی یاد میگیرد که واکنش او می تواند بر رویدادهای دیگر تأثیر داشته باشد .
3) تکرار تجاربی از نوع رویدادهای غیرقابل کنترل سرانجام به حالتی عاطفی منجر می شود که شبیه افسردگی در انسان است .

2-1-2-7-6ـ رویکرد پردازش اطلاعات
این رویکرد از سالهای 1960 بعنوان انقلابی شناختی در روانشناسی رخ داده که با انقلاب فن شناختی در صنعت هماهنگ است . انقلاب فن شناختی با کامپیوتر و پردازش اطلاعات همراه است . در الگوی انقلاب شناختی ، انسان موجودی است پیچیده ، هوشمند ، اگر چه جایز الخطا و پردازشگر اطلاعات . چون این رویکرد بیش از دو دهه از عمرش نمی گذرد واضح است که هنوز به عنوان یک نظریه شخصیت در حال شکل گرفتن است .

2-1-2-7-7ـ نظریه اسناد
اگر رفتار فرد تحت تأثیر ادراکی باشد که از محیط بدست می آورد ، باید توجه خود را به این نکته معطوف کرد که چگونه مردم درباره موقعیتها به سازماندهی اطلاعات می پردازد و چگونه آن اطلاعات را طبقه بندی می کنند .
یکی از این دیدگاه ها مربوط به نظریه اسنادها می باشد .
مطابق نظریه اسناد افراد افسرده بصورت خاصی در مقایسه با افراد غیرافسرده ، میل به اسناد پیامدهای موفقیت آمیز به علل خارجی و اختصاصی و بی ثبات دارند . با این وجود آنها تمایل به اسناد شکست به علل درونی ، ثابت و فراگیر دارند . وقتی افراد افسرده «موفق» می شوند ،‌موفقیت را به عواملی مثال شانس ، سادگی ، مهارت و … اسناد می دهند . وقتی شکست می خورند خودشان را ملامت می کنند (نجاریان و دیگران 1375). به طور خلاصه نظریه اسناد ،‌اگر چه در تکامل نظریه درماندگی آموخته شده‌ سلیگمن پرداخته شده است ،‌اما به دلیل اینکه در این دیدگاه انسان بعنوان دانشمند اجتماعی دارای شهود ، سعی دارد به جمع آوری و سازماندهی داده هایی بپردازد که در پیش بینی و مهار رویدادها مؤثر است ، در قلمرو نظریه های مربوط به پردازش اطلاعات محسوب می گردد (معنوی،1385).

2-1-2-7-8-تفاوت افسردگی کودکان و بزرگسالان
افسردگی در کودک و بزرگسال معنای مشابهی ندارد و نشانه های هر کدام متفاوت است. مطالعه بیوشیمی افسردگی در بزرگسالان بیانگر نقش انتقال دهنده‌های عصبی مانند نوراپی نفرین، سروتونین و استیل کولین در بروز افسردگی است. مطالعاتی که در مورد داروهای ضدافسردگی صورت گرفته اند، نشان داده‌اند که این داروها بر انتقال دهنده‌های عصبی تأثیر می‌گذارند. چگونگی ارتباط بین مغز، هورمون‌ها و ارگانیسم نیز در بروز افسردگی مؤثر است. به نظر می‌رسد عدم تنظیم هیپوتالاموس، غده هیپوفیز، غدد فوق کلیوی و تیروئید در افسردگی بزرگسالان نقش دارند (ایسملای و همکاران ، 1994 به نقل از شکوهی یکتاو پرند، 1384). پژوهش‌های انجام گرفته در مورد افسردگی کودکان و نوجوانان نشان می‌دهد در پایان دوره نوجوانی شباهت نوجوانان با بزرگسالان از جنبه‌های زیستی بیشتر می‌گردد. بنابراین نمی‌توان یافته‌های حاصل از مطالعه بزرگسالان را به کودکان و نوجوانان تعمیم داد.
افسردگی تا حدی با فعالیتهای مغز ارتباط دارد وفعالیت مغز در کودکان و بزرگسالان کاملا متفاوت است ، هنگام افسردگی بر اثر نقصان آمینهای مغزی، زمان واکنش کندتر می‌شود و هشیاری کاهش می‌یابد. پایین آمدن مقدار نوراپی نفرین و سطح سروتونین، اختلال در تعادل و توزیع متناسب کلسیم و سدیم و پتاسیم و لیتیوم و پایین بودن فعالیتهای الکتریکی مغز به ایجاد افسردگی می‌انجامد. همچنین بر هم خوردن تعادل هورمونی در زنان در دوره بارداری موجب بروز افسردگی می‌شود. در نوجوانان به علت تغییرات هورمونی و رشد سریع جسمی و بلوغ فکری و میل به استقلال طلبی، بحران بوجود می‌آید و احتمال بروز افسردگی افزایش می‌یابد. نواقص جسمی نیز می‌تواند به بروز افسردگی بینجامد. (شفیع آبادی، 1387).
جدایی و از دست دادن ، تبیین رایجی است که در مورد افسردگی کودکان و نوجوانان مطرح شده است. در روان تحلیل گری، تبیین افسردگی با تأکید بر از دست دادن چیزی صورت گرفته است. از دست دادن ممکن است واقعی مانند مرگ والدین، طلاق و غیره یا سمبلیک باشد (کسلر ، 1988 به نقل شکوهی یکتا و پرند، 1384).
درباره افسردگی در کودکان و نوجوانان عقاید متفاوتی وجود دارد. عده‌ای عقیده دارند که در کودکان افسردگی وجود ندارد. در مقابل گروه دیگری از متخصصان، شکایات جسمانی و رفتارهای تهاجمی کودکان را نشانه‌هایی از افسردگی آنها می‌دانند. افسردگی کودکان با بزرگسالان تفاوت اندکی دارد و حدود دو تا چهار درصد کودکان و پنج تا ده درصد نوجوانان به نوعی به آن مبتلا هستند افسردگی در اواخر بهار و اوایل تابستان شیوع بیشتری دارد. (شفیع آبادی، 1387).
بطور کلی می‌توان افسردگی را نوعی واکنش عاطفی نسبت به وضعیت ناامید کننده و محرومیت زا و فشار آور دانست که با افکار و احساسات نامطلوبی نظیر ترس، اضطراب، بی‌کفایتی و نیز اختلالات جسمی همراه است. این توضیح لازم است که افسردگی با غمگینی و حزن معمولی تفاوت دارد. هر کسی در زندگی روزمره ممکن است بر اثر مواجهه با موقعیتهای ناگوار برای مدتی اندوهگین و ناخشنود شود. در این حالت کودک پس از استراحت، مجدداً به وضعیت عادی بر می‌گردد، در حالی که افسردگی، احساس غم و اندوه شدید و مداوم و آشفتگی روانی است که با تقلیل بینش و تغییر ادراک از محیط و خویشتن همراه است (میچل ، 1367).
افسردگی، یک مقوله تشخیصی است که به شیوه‌های مختلفی به دسته‌ه ای کوچک تر تقسیم شده است. مخصوصاً بین اختلالهای دو قطبی و یک قطبی و افسردگیهای درون زاد و
واکنشی (یا روان نژندانه) تمایزهایی صورت گرفته است. زمانی که کسی دچار افسردگی می‌شود، احساس غمگینی می‌کند و اغلب به گریه می‌افتد احساس گناه، عذابش می‌دهد و معتقد می‌شود که در حق دیگران کوتاهی می‌کند بیش از حد معمول، تحریک پذیر می‌شود و احساس اضطراب و تنش می‌کند وقتی افسردگی به شدید ترین سطح خود برسد ممکن است توانایی واکنش هیجانی را از دست بدهد و به اینجا برسد که احساس خوب و بد چندان تفاوتی برایش نمی‌کند. لذت بردن از زندگی و علاقه مند شدن به انجام کارهای روزمره، برای این عده دشوار می‌گردد. انرژی کم می‌شود. انجام هر چیزی به نظر، کاری شاق می‌رسد. بنابراین سعی می‌کند خود را از چیزهایی که معمولاً انجام می‌داده دور نگه دارد و ممکن است ساعتها قوز کرده روی صندلی بنشیند و یا در رختخواب بماند. کارهای لذت بخش معمولی مانند خواندن روزنامه یا تماشای تلویزیون دشوار می‌شود. اشتغال ذهنی شان این است که حال شان چقدر بد است و با چه مشکلات به ظاهر غیر قابل حلی، روبرو گشته‌اند. حتی کارکردهای اولیه جسمی ممکن است در آنها دچار اشکال شود. خواب دشوار می‌شود. اشتها کم می‌گردد و تمایل جنسی از بین می‌رود. و خطرناک تر از همه این که به نظر می‌رسد با گذشت زمان هیچ سرانجامی برای این حالت وجود نداشته باشد و نمی‌تواند برای تغییر وضعیت، کاری انجام داد. در نتیجه ناامیدی زیاد شده و ممکن است به آرزوی مرگ و افکار خودکشی منجر شود. بین افسردگان شدید، سرانجام 15 درصد خود را می‌کشند (هاوتون ، کرک ، سالکووس کیس ، کلارک ، 1386)

2-1-3- فراشناخت
یکی از مهمترین پیشرفت های نیمه دوم قرن بیستم ، پیدایش نظریه هایی است که بر نقش فرایندهای عالی مؤثر بر مهار و هدایت فرایندهای شناختی تاکید می کنند . این فرایندهای عالی تر «فراشناخت» نام دارند که این عنوان ابتدا توسط فلاول ( 1979 )مطرح شد(همان منبع). منظور از فراشناخت آگاهی از فرآیندهای شناختی خود و همین طور کنترل و تنظیم شناخت است( فلاول ، 1985 ، نقل از فولاد چنگ ، 1384 ). فراشناخت به اطلاعاتی گفته می شود که فرد از نظام شناختی خود دارد(فلاول،1976 نقل از کدیور،1383).
فراشناخت شامل برنامه ریزی ، هدایت ، نظارت و اصلاح فرایندها و فعالیت های شناختی است . ساده ترین معنای فراشناخت ، شناخت شناخت یا شناخت درباره شناخت است . مقایسه شناخت با فراشناخت درک بهتری از آن فراهم می آورد . شناخت به معنای عام آن یعنی دانستن و شامل فرایندهای عالی ذهنی مانند : حل مسئله ، خلاقیت ، درک مطلب ، ربط دهی و استدلال می گردد ، در حالیکه فراشناخت دانش نسبت به تمام فرایندهای شناختی است. فراشناخت بر دانش فرد درباره فرایندهای شناختی خود ، فرایند عمل ، سازماندهی و هماهنگی مجموعه ای از جریان ها و نیز هر گونه دانش یا کنش شناختی که موضوع آن شناخت یا تنظیم شناخت باشد اطلاق می گردد(کارشکی،1381).
کارکرد اصلی فراشناخت نظارت و هدایت فرایندهای شناختی است. فراشناخت مشتمل بر دو مؤلفه است . مؤلفه نخست دانش فراشناختی فرد از خودش به عنوان یک پردازشگر اطلاعات و مؤلفه دوم فرایندها و راهبردهای نظم دهنده ، مهار کننده و نظارت کننده است(کارشکی،1381). مؤلفه اول که دانش فراشناختی است تا زمانی حاصل می شود که فرد از توانایی های شناختی خود و نیز ناتوانی های شناختی خود آگاه می گردد . برای مثال فردی که از ضعف حافظه خود آگاه است ، رئوس کارهای روزانه یا خرید روزانه ای را که باید انجام دهد یادداشت می کند تا در موقع تعیین شده و مناسب آن ها را انجام دهد(کارشکی،1381).

2-1-3-1- تعریف فراشناخت
اگرچه تعریف جامع از فراشناخت، چالش برانگیز و دشوار به نظر می رسد، اما عموم محققان در این نکته اتفاق نظر دارند که فراشناخت به شناختن شناخت یا دانستن درباره دانستن گفته می شود. فلاول فراشناخت را به عنوان آگاهی از شناخت و فرایندهای شناختی و کنترل، تنظیم و بازبینی فعالانه شناخت تعریف کرد. دول فولک، از دید نظریه پردازش اطلاعات، فراشناخت را فرآیندهای کنترل اجرایی از قبیل توجه، مرور و تمرین، سازمان دهی و دستکاری اطلاعات می داند.
به عبارت دیگر فراشناخت، دانش یا آگاهی فرد از نظام شناختی خود است. متکالفه و شیمامورا، فراشناخت را وسیله دستکاری و نظم بخشی فرآیندهای شناختی می داند.
براون فراشناخت را به دو صورت آگاهی فرد از فعالیت ها یا فرآیندهای شناختی خود و روش های به کاررونده برای تنظیم فرآیندهای شناختی بیان می کند. (کارشکی،1381).

2-1-3-2- مدل فراشناختی اختلالات روانشناختی:
هیجان های اضطراب و غمگینی علائم بنیادی درونی هستند که از ناهمخوانی در خود تنظیمی و تهدید مطرح شده برای بهزیستی حکایت دارند. این نوع هیجان ها به طور طبیعی دوره محدودی دارند، چون فرد از راهبردهای مقابله ای برای کاهش تهدید و کنترل شناخت استفاده می کند. اختلال روانشناختی از تداوم پاسخ های هیجانی ناشی می شود. پاسخ های هیجانی به دلیل سبک و راهبردهای فرد تداوم می یابند. سبک بی ثمری که در همه اختلال ها مشاهده می شود و شامل نگرانی، اندیشناکی، بازبینی تهدید، راهبردهای نامؤثر کنترل افکار و سایر انواع رفتار (مانند اجتناب) می شود که مانع یادگیری سازگارانه است.
سندرم شناختی – توجهی نتیجه باورهای (دانش) فراشناختی نادرست است که افکار و حالت های احساسی را کنترل و تفسیر می کنند. سندرم شناختی – توجهی از طریق چند مکانیزم/ مسیر کاملاً مشخص، تجربه هیجانی را طولانی و تشدید می نماید.
سندرم شناختی – توجهی شامل پردازش مفهومی افراطی به شکل نگرانی و اندیشناکی است. این فرآیندها زنجیرهای طولانی از افکار عمدتاً کلامی هستند که در آن شخص تلاش می کند به سؤال “چه می شود اگر…” و یا به سؤال هایی درباره معنای رویدادها (مانند “چرا من چنین احساسی دارم”) پاسخ دهد.
علاوه بر این مؤلفه مفهومی، سندرم شناختی – توجهی شامل سوگیری توجهی به شکل توجه متمرکز بر محرک های مرتبط با تهدید، نیز است. این حالت “بازبینی تهدید ” نامیده می شود (ولز و متیوز، 1994؛ به نقل از ولز).
سندرم شناختی – توجهی پیامدهای متعددی دارد که به اختلال روانشناختی منجر می شود. نگرانی و اندیشناکی همواره سوگیرانه هستند و توجه فرد را بر اطلاعات منفی متمرکز می سازند. این وضعیت به ادراک تحریف شده ای از خود و جهان منتهی می شود. برای مثال هر چند نگرانی بر خطر احتمالی در آینده متمرکز است، اما رابطه اندکی با احتمال واقعی وقوع رویدادهای خطرناک دارد.
اندیشناکی به دنبال یافتن پاسخ به سؤالاتی است که اغلب پاسخ واحد یا مشخصی ندارند، مانند “چرا من؟”. بنابراین اندیشناکی به تداوم ابهام و ناهمخوانی بین آنچه فرد می داند و آنچه می خواهد بداند، منجر می شود. به علاوه، نگرانی و اندیشناکی موجب فعال سازی و تداوم احساس تهدید شده و به این ترتیب اضطراب و افسردگی را برای مدت طولانی تداوم
می بخشد.
مؤلفه “بازبینی تهدید” سندرم شناختی – توجهی، باعث تمرکز توجه بر منابع بالقوه تهدید می شود. این حالت به چند دلیل مشکل ساز است: (1) احساس خطر ذهنی را افزایش می دهد و از این طریق فعال سازی هیجانی را افزایش داده یا تداوم می بخشد، (2) موجب تقویت برنامه ای برای هدایت سیستم شناختی می شود که فرد را به کشف کننده ماهر و حساس تهدید مبدل می سازد، (3) در مواردی مانند اختلال استرس پس از سانحه یا ضربه روانی که لازم است سیستم شناختی به وضعیت عادی عاری از تهدید برگردد، راهبرد مذکور مانع این فرآیند می شود و (4) بازبینی تهدید می تواند موجب سوگیری شبکه های پردازش ترس که مسئول تولید افکار مزاحم مربوط به محرک ها در هشیاری هستند، شود. بنابراین، بازبینی تهدید می تواند موجب افزایش تجربه های ذهنی مزاحم شود (ولز، 2009).

2-1-3-3- متغیرهای فراشناخت از دیدگاه ولز
ولز(1995) بین سه نوع فراشناخت برای درک و فهم فرآیندهای نگرانی در اختلال اضطراب فراگیر تمایز قایل شد. 1) دانش فراشناخت 2) تجارت فراشناختی 3) راهبردهای کنترل فراشناختی.

1) دانش فراشناختی
دانش فراشناختی به باورها و نظریاتی که افراد درباره شناخت شان دارند، اشاره می کند مانند باورهایی درباره معنای انواع خاص افکار و باورهای مرتبط با کارایی حافظه و کنترل شناختی. به طور کلی، توجه کردن به دو نوع فراشناخت مفید است: فراشناخت آشکار و فراشناخت پنهان .
این تقسیم بندی مخصوصاً در زمینه اختلال روانی مفیدتر است. دانش فراشناختی، آگاهانه است و می تواند به طور کلی بیان شود. برای مثال افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر معتقدند که نگرانی غیر قابل کنترل و خطرناک است و یا عموماً، مردم بر این اعتقادند که نگرانی فوایدی دارد (ولز، 1995، کارت ورایت- هاتون ولز، 1997). بیماران اختلال وسواس فکری- عملی معتقدند که داشتن برخی از افکار موجب حوادث منفی یا فعالیت هایی ناخواسته می شود (راچمن ، تردارسون ، شانران ، وودی ، 1995، امیل کمپ ، اردما ، 1999، پاردن و کلارک ، 1999) و بیماران افسرده باورهای مثبتی درباره نشخوار فکری دارند (پاپاجورجیو و ولز، 2008).
دانش فراشناخت پنهان، به طور معمول آگاهانه نیست و نمی تواند به شکل کاملی بیان شود. آنها قوانین یا طرح هایی هستند که پردازش اطلاعات را راهنمایی می کنند. مانند تخصیص توجه، جستجو در حافظه و کاربرد فرآیندهای جستجوگرانه و یا سوگیرانه در شکل دهی قضاوت. بهتر است به این دانش به عنوان یک روش یا طرحی برای پردازش بنگریم زیرا این گونه طرح های فراشناختی به اندازه دانش اخباری در اختلال هیجانی مهم هستند.

2) تجربیات فراشناختی
تجربیات فراشناختی شامل ارزیابی هایی از مفهوم وقایع روانی خاص مانند افکار، احساسات فراشناختی و قضاوت در مورد وضعیت های شناختی هستند. ارزیابی ها و قضاوت های فراشناختی می توانند به عنوان تعبیر و تفسیرهای آگاهانه و یا برچسب های تجارب شناختی تعریف شوند. آنها تظاهرات سطح پیوسته پردازش هستند که از دانش فراشناختی برای ارزیابی شناخت استفاده می کنند. تجارب فراشناختی می تواند به چندین روش با اختلال هیجانی ارتباط پیدا کند. اول اینکه، دامنه اختلال ها با ارزیابی ها و قضاوت های فراشناختی منفی ارتباط دارد. برای مثال، بیماران وسواس فکری- عملی، افکار و نمودهای حافظه را به روش منفی ارزیابی می کنند. همچنین، اختلال های زیادی با ارزیابی های فاجعه آمیز افکار مزاحم منفی همراه می شوند (به عنوان مثال: اضطراب فراگیر، اختلال استرس پس از ضربه (ptsd)، افسردگی، پانیک و اختلال وسواس فکری). نلسون، کراگلسنکی و جست (1988) دو نوع متفاوت از اطلاعات را معرفی می کنند. این اطلاعات، اساسی را برای قضاوت های فراشناختی فراهم می کنند:
1- ادراکات و احساسات زودگذر ، 2- نظریات مخفی و پنهانی که پایدارتر هستند. ما در بالا دیدیم که چطور یک نظریه که مربوط به باورهایی است که فرد درباره تفکر خود دارد، می تواند با آسیب شناسی روانی او مرتبط شود. شو آند و کلور (1988 و 1983) بیان می دارند، افراد از احساسات به عنوان اطلاعاتی برای ارزیابی و قضاوت ها استفاده می کنند. ولز ولیتوس (1994) این نکته را تذکر داده اند که در اختلال روان شناختی، احساس، اطلاعات فراشناختی را فراهم می کند.
هیجان، بالاخص در سطح پنهان ممکن است انتخاب طرح های پردازش را دچار سوگیری کند. یعنی افراد مبتلا به اختلال های هیجانی تمایل دارند که از اطلاعات مبتنی بر احساس به عنوان راهنمای سندیابی تهدید استفاده کنند. هم چنین این گرایش را در تنظیم راهبردهای مقابله ای اجرایی نیز نشان می دهند.
برای مثال، بیماران وسواس فکری – عملی ممکن است تشریفات مذهبی را تا زمانی که مطمئن شوند آن را به طور صحیحی به اتمام رسانده اند، تکرار کنند. احساسات ذهنی می توانند مورد تعبیر و تفسیرهای متفاوتی قرار گیرند و بنابراین دانش، خود به عنوان یک مسئله می تواند معنای احساسات و نفوذ آنها روی عمل پردازش را تعیین کند. برای نشان دادن اثرات تعبیر و تفسیر احساسات روی شناخت، کدور وپاروت (1994) احساس عدم اطمینان را از طریق خواب مصنوعی القا کردند. به گروهی از آزمودنی ها تلقین شد که خواب مصنوعی، این احساسات را ایجاد کرده و به گروه دیگر هیچ اسنادی داده نشد. پس از آزمودنی ها درخواست شد تا متن شعری را بخوانند و میزان درک خود از متن شعر را درجه بندی کنند. افرادی که از طریق القا، احساس عدم اطمینان داشتند، این احساس بر میزان درک آنها از متن اثر گذاشت.

3) راهبردهای کنترل فراشناختی
راهبردهای کنترل فراشناختی، پاسخ هایی هستند که افراد برای کنترل فعالیت های سیستم شناختی شان به کار می برند. این راهبردها ممکن است راهبردهای فکری را شدت بخشند یا سرکوب کنند و یا فرآیندهای نظارتی را افزایش دهند. در زندگی روزمره، افراد از راهبردهای متفاوتی استفاده می کنند. یکی از این راهبردها، استفاده از حافظه برای کدگذاری است. مانند به کارگیری روش های تقویت حافظه و یا به کار بردن تمرین هایی که یادآوری را تسهیل می کنند. راهبردهای دیگر، شامل یادآوری است. مثل نشانه شناسی و راهبردهای کنترل در اختلال های بالینی، که اغلب شامل تلاش برای کنترل جریان آگاهی است. در اختلال های اضطرابی که وقایع روانی اغلب به عنوان علائم آشفتگی روانی تعبیر و تفسیر می شوند، مانند اختلال پانیک، اختلال اضطراب فراگیر (GAD)، افراد ممکن است برای جلوگیری از فاجعه، افکار خاص خود را سرکوب نمایند یا سعی کنند به شیوه ی دیگری فکر کنند. مثل بیمارانی که از وسواس رنج می برند و توسط تصورات مزاحم شیطانی مورد آزار قرار می گیرند. باورهای فراشناختی این بیماران به گونه ای است که اعتقاد دارند این تصورات خطرناکند و می توانند موجب ایجاد مصیبت شوند. به همین دلیل برای حفظ خود و خانواده شان به سختی تلاش می کنند تا ذهن خودشان را در حین عبادت کنترل کنند. این راهبردها شامل تمرکز کامل بر روی هر واژه در عبادت و نگهداشتن تصویر مسیح در ذهن است. در اینجا ما مثالی از به کارگیری یک راهبرد مقابله ای خاص در فرآیند کنترل فراشناختی و همچنین نظارت شدید به شکل چک کردن مکرر برای ایجاد تصورات پاک درصدد مسیح ارائه کردیم. هرگونه شکست در انجام این راهبرد منجر به شروع مجدد و اجباری مراسم عبادت شود و آنقدر تکرار می گردد تا زمانی که عبادت به طور کامل انجام شود. این راهبرد می تواند به هنگام حصول هدف شخصی منجر به رفع تهدید و کاهش اضطراب شود. به هرحال استفاده از این راهبرد و هدف آن به گونه ای است که دست یابی به آن بدون تلاش های مکرر مشکل است. راهبردهای فراشناختی شامل پاسخ هایی هستند که هدف آنها تشدید جریان اطلاعات از سطح عینی است (مثل نظارت) و یا شامل راهبردهایی هستند که هدف شان خاتمه یا اصلاح پردازش سطح عینی می باشد. ولزومتیوس (1994) اختلال هیجانی را به راهبرد نظارت بر تهدید مرتبط ساخته اند. این راهبرد با حفظ توجه بر روی منافع درونی یا بیرونی تهدید مشخص می شود. برای بهبود پردازش در اختلال هیجانی، افراد باید دامنه ای از راهبردها را در اختیار داشته باشند تا بتوانند از آنها برای کنترل افکار ناراحت کننده و ناخواسته استفاده کنند. در یک مطالعه تحلیل عامل، ولز و دیویس (1994) 5راهبرد کنترل را که توسط پرسشنامه کنترل فکر (ICQ) اندازه گیری می شد، معرفی کردند. این راهبردها شامل ارزیابی مجدد، تنبیه، کنترل اجتماعی، نگرانی و حواس پرتی است. مطالعات تجربی که با بهره گرفتن از پرسشنامه ICQ انجام گرفته نشان می دهد که راهبردهای مقابله ای تنبیه و نگرانی، با نشانه های منفی سلامت روان شناختی همراه هستند. مطالعات هم چنین نشان داده اند که نتایج ضعیف پس از درمان افراد افسرده و مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه ممکن است مربوط به استفاده از راهبردهای کنترلی خاص توسط آنها باشد (رنیولدز وولز 1990). این داده ها مشخص می کند که راهبردهای فراشناختی با آسیب پذیری در برابر آشفتگی هیجانی و بهبودی آن ارتباط مثبت دارند.
-افزایش کنترل فراشناختی: درمان فراشناختی، شامل توانا کردن اشخاص آشفته، به گونه ای که با افکار خودشان به طریق متفاوتی ارتباط برقرار کنند و هدف آن، فعال کردن شیوه ی فراشناختی و افزایش کنترل انعطاف پذیر، بر روی توجه است به طوری که توانایی جدا کردن خود از فرآیند نشخوار فکری (نگرانی فعال) زیاد شود. ولز و متیوس (1996 و 1994) اظهار داشته اند که در فاصله از غنی سازی ؛ راه مفیدی برای حصول به این اهداف است. فاصله گرفتن از غنی سازی ذهنی باعث ایجاد یک گسستگی فراشناختی از افکار می گردد، ولی آگاهی عینی نسبت به وجود آنها حفظ می شود. از طریق این فرآیند، افراد تشویق می شوند تا پردازش ها و رفتارهای خود را از افکار و علائم مرضی جدا کنند و فقط این اتفاقات را در طی زمان مشاهده نمایند. هدف چنین راهبردهایی، تسهیل موارد زیر می باشد: 1) رشد شیوه ی فراشناختی 2) کنترل بر روی انتخاب راهبردها جهت ارزیابی 3) رشد طرح های جدید برای تنظیم کردن فعایت S- REF 4) آزاد سازی منابع، برای پردازش های عدم تأییدی و اصلاح باورها. این نوع فاصله گرفتن از فرآیند تفکر، احتمالاً برای جلوگیری از فعالیت کامل S- REF، مفید است و راهبردهای مقابله ای سازگار را رشد می دهد، به طوری که اصلاح پردازش های عدم تأییدی تسهیل می شود. روش درمانی به این صورت است: ابتدا بیماران تشویق می شوند تا از پردازش های مداوم افکار مزاحم رها شوند، سپس توجه آنها نسبت به اطلاعات و رفتارهای عدم تأییدی جهت داده می شود. راجر ، جارویس و ناجارین (1994) در مورد مفید بودن چنین پردازشی بیان کرده اند که فرآیند فاصله گرفتن، فرد را از قضاوت های شخصی جدا
می کند و مانع سوگیری ذهن در برخورد با موقعیت ها می شود. در نتیجه، او به غیر مفید بودن ناراحتی پی می برد و فقط به درک موضوعات می پردازد.
کلیه این فرآیندها یک شیوه مقابله ای مشخصاً تجربی هستند که ممکن است از مقابله های هیجانی یا اجتناب، سازگارانه تر باشند. همان طور که گفته شد، تیزدل و همکارانش (1999)، از تکنیک های مقابله ای غنی سازی ذهن استفاده کرده اند. هدف استفاده از این راهبردها، جلوگیری از برگشت و عود مجدد افسردگی بوده است. این راهبردها، شامل تمرکز به تنفس، شمردن تنفس ها و واکنش به گفتار به عنوان وقایع است که به نظر می رسد در پیش گیری از برگشت مجدد افسردگی، در افرادی که دارای افسردگی های مکرر می باشند، مؤثر باشد. از طرف دیگر، تحلیل هایی که به وسیله مدل S- REF انجام شده است، نشان می دهد روشی که به واسطه ی آن غنی سازی ذهن انجام می شود، عامل مهمی برای تعیین تأثیر گذاری آن می باشد و مشخص می کند برای چه فردی، چه روشی مؤثر است. این مدل اظهار می دارد در صورتی که مراحل غنی سازی ذهن، طرح های جدیدی را برای کنار آمدن با افکار به وجود آورد مثل فاصله گرفتن، باعث افزایش کنترل انعطاف پذیر بر روی توجه می گردد. نشخوار فکری را قطع می کند و تمایل به توجه مبتنی بر خود را کاهش می دهد. در این میان، یک خطر احتمالی نیز وجود دارد زیرا بعضی از روش ها مثل راهبردهایی که اساس آنها مراقبه است، میزان توجهی را که بر بدن متمرکز می شود افزایش می دهند و باعث بالا رفتن توجه تمرکز بر خود می گردند این فرآیند، توانایی فرد را برای فعال ساختن S- REF بیشتر می کند. بعضی از افراد نسبت به آثار منفی این راهبرد بیشتر حساس هستند. مثلاً افرادی که پردازش S- REF در آنها به حس های بدنی متمرکز است و نسبت به این حس ها تعبیر و تفسیرهای غلطی می کنند، نمی توانند از این راهبرد سود ببرند، زیرا این فرآیند علاوه بر آن که حساسیت آنها را زیادتر می کند، نمی تواند ارزیابی های فاجعه آمیز و غلط آنها را اصلاح نماید.
به عنوان نمونه، فرد افسرده ای که علائم رخوت و بی حالی خود را اشتباه به عنوان نشانه ای از عدم توانایی برای مقابله، تعبیر و تفسیر می کند و یا بیمار مضطرب و وحشت زده ای که تپش قلب را به اشتباه، نشانه ی یک حمله قریب الوقوع قلبی می پندارد، ممکن است نسبت به فردی که این حساسیت های شدید را نسبت به بدن خود ندارد، سود کمتری نصیبش گردد. به طور کلی، این مدل پاسخ های متفاوتی به مراحل خود تمرکزی پیش بینی می کند و بیان می دارد که میزان اثرگذاری، بستگی به شدت و طول مدت مشکل نیز دارد. مثلاً مراحل خود – تمرکزی، در فردی که فقط یک دوره از اضطراب یا افسردگی را تجربه کرده است، ممکن است خطر قدرت بخشیدن به شکل بندی S- REF را زیادتر کند. ولی در افرادی که دارای مشکلات مزمن و یا چندین دوره ی اختلال هستند، احتمال دارد که شکل بندی S- REF سخت تر، و آستانه تحریک بالاتری داشته باشند. در این حالت، روند خود – تمرکزی تقویت نمی شود و این افراد می توانند شیوه ی فراشناختی خود را به وسیله این تکنیک تقویت کنند.
خلاصه این که، مدل S- REF بر این اعتقاد است که روش های غنی سازی ذهن که بر راهبردهای تمرکز بر موضوعات غیر از خود در رسیدن به کنترل بر توجه تأکید می کنند، فقط ممکن است برای درمان بعضی از اختلال ها مفید باشند. با این وجود، در تحلیلهای موجود، روش های غنی سازی ذهن فقط به عنوان پیش نیاز یا اجزایی نگریسته می شوند که می توانند دانش خود را اصلاح کنند.

2-1-3-4- نظریه بروئر
بنیادهای روان شناختی نظریه فراشناخت را می توان در آثار «برونر» یافت. برونر، ذهن انسان را به مثابه یک ماشین فرض می کرد که از دانش موجود برای تعبیر و تفسیر و سازماندهی مجدد اطلاعات نوین و پیشین استفاده می کند. دانش موجود را می توان صورت راهبردی یا محتوایی آموزش داد. برای نمونه، می توان از اطلاعات موجود درباره سیستم گوارش انسان، برای مفهوم سازی کارکرد آنزیم ها استفاده کرد. همچنین، می توان دانش موجود را به مثابه راهبردی برای یادگیری هم آموزش داد (آقازاده و احدیان، 1377).
بروئر (1999) نیز در پاسخ کلی به چگونگی توجه به مطالعه فراشناخت، آنرا ناشی از ادامه واکنش به محدودیت های رفتارگرایی در مطالعه فرآیندهای پنهان و درونی ذهنی، عنوان کرده است.
بنابراین، روان شناسی شناختی که تمام تلاش خود را برای روشن سازی توانمندی های شناختی و استدلالی موجود زنده گذاشته بود از نو مورد توجه خاص قرار گرفت. پیشگامان و پیروان این مکتب فکری، روان شناسانی چون پیاژه و بروئر هستند، بروئر بر این باور بوده است که در درون انسان ابزارها یا کار افزارهایی برای استدلال و اندیشیدن وجود دارد و پیاژه باور داشته است که انسان براساس ساختمان ذهنی و طرحواره های مختلف به تفسیر هستی
می پردازند. به هرحال، در این حوزه تلاش های عمده ای در یافتن راهبردهای متعدد برای پرورش مهارت های شناختی صورت گرفته است. در کنار فعالیت های مربوط به پرورش مهارت های شناختی تلاش هایی نیز برای بهینه سازی مهارت های شناختی صورت می گیرد. زاییده این مجموعه تلاش ها، چشم اندازی گشوده است که در آن نظریه فراشناخت مورد توجه است (آقازاده و احدیان، 1377).
بیکر و بروان بیان می کنند که دانش فراشناختی معمولاً به عنوان اطلاعات درباره شناخت در نظر گرفته می شود (به نقل از فلاول، 1985). دانش فراشناختی شامل دانش یا باورهایی اصولی در مورد عوامل و یا متغیرهایی است که در تعامل با یکدیگر قرار می گیرند و موضوع، پیامد و اقدامات شناختی را تحت تأثیر قرار می دهند (فلاول، 1979). اسکرا و مشمن اعتقاد دارند که دانش فراشناختی به آنچه فرد در مورد خویش یا به طور کلی در مورد شناخت می داند، اشاره دارد و شامل دانش توصیفی ، دانش عملکردی ، دانش شرطی می شود (به نقل از پاکدامن ساوجی، 1379).

2-1-4- افکار ناکارآمد
در رویکرد شناختی – اجتماعی مفهوم خود یعنی دانشی که فرد از خود دارد (گاگز ، 1982؛ به نقل از ویگفیلد و کارپاتین، 1991) یا نظریه ای که فرد از خود به عنوان یک تجربه گر و دارای کارکرد دارد (اپستین، 1991)، عنصری کلیدی است که در یکپارجه کردن عملکرد انسان نقش مهمی دارد (راجرز و کلی، به نقل از کدیور، 1382). مفهوم خود همچنین بین درون و محیط بیرونی (بافت) نقش واسطه ای ایفا می کند که هم می تواند زمینه موفقیت فرد را فراهم کند و هم می تواند به وسیله عوامل بیرونی متأثر شود و در واقع نقش تعیین کننده عوامل بافتی در شکل گیری مفهوم خود افراد، تردید ناپذیر است، همچنان که (کولی 1920، به نقل از محسنی، 1375) خود را محصولی اجتماعی می داند که از خلال اخذ دیدگاه دیگری شکل می گیرد. به عبارت دیگر، خود بازتابی از نگرش دیگران درباره خویشتن است. شولسون و بولس (1982، به نقل از پاجاری، 1994) معتقد هستند که باورهای مفهوم خود مجموعه ای از ادراک های خود هستند که از ورای تجربه ها و تفسیرهای محیطی شکل می گیرند و به شدت تحت تأثیر تقویت ها و ارزیابی هایی قرار دارند که به وسیله افراد مهم انجام می شوند.
در بررسی مفهوم خود مدل های نظری مختلفی مطرح شده است، از جمله شیولسون و همکاران (به نقل از ازمارش و سشینگ، (1997) الگوی سلسله مراتبی چند وجهی از مفهوم خود ارائه کرده است. در رأس این الگو مفهوم خودکلی قرار دارد که به دو بعد، مفهوم خود تحصیلی و مفهوم خود غیر تحصیلی، تقسیم شده است.
خودکارآمدی نیز اگرچه به عنوان بخشی از مفهوم خود تلقی می شود، اما پدیده ای متفاوت از مفهوم خود را بازنمایی می کند. خودکارآمدی، قضاوت افراد از توانایی های خود را شامل می شود، مبنی بر اینکه این قضاوت و باورها چگونه می توانند فرد را در به اتمام رساندن تکلیفی خاص یاری رسانند (بندورا ، 1989، 1993، 2000). باورهای خودکارآمدی بر اینکه چگونه افراد احساس و فکر می کنند، چگونه خود را برمی انگیزانند و چگونه رفتار می کنند، تأثیر می گذارد. انتظار ویژه خودکارآمدی نسبت به سایر انتظارها در انگیزش و عمل انسان نقش حیاتی تر ایفاء می کند (بندورا، 1993).
امروزه توجه روان درمانگران به سمت تأثیر باورها و تفکر در ایجاد انواع مسائل روانشناختی جلب شده است. مثلًا الیس (1962، به نقل از کلارک و فربورن ، ترجمه کاویانی، 1380) معتقد است مردم به طور بی نظیری عقلانی و غیر عقلانی هستند و مشکلات آنها بیشتر برآمده از ادراک تحریف شده و تفکر غیر منطقی است و راهکار غلبه بر مشکلات آنها، همانا از طریق بهبود تفکر و دریافت های ادراکی آنها است. الیس معتقد است که رفتار می تواند شناخت و هیجان انسان را تغییر دهد و شناخت نیز می تواند رفتار و هیجان را تحت تأثیر قرار دهد.
افرادی که دچار مسائل روانی می گردند مبتلا به پردازش اطلاعات و فرایند استدلال معیوب هستند و تن به طرحواره هایی داده اند که خودشکن می باشند. هدف درمانگر همانا شناسایی افکار تحریف شده و سپس کمک به افراد است تا به تصحیح تفکرات خود بپردازند و همچنین فرایند پردازش اطلاعات و فرایند استدلال خود را بهبود بخشند (لام و گیل ، 2004).
بازنمایی ذهنی ناکارآمد و ساختارهای شناختی منفی زمانی رخ می دهند که یک واقعه منفی طرحواره های ناکارآمد را فعال سازد، طرحواره های منفی بدان سبب تداوم می یابند که افراد منطق غلطی به کار می گیرند مثلاً موارد کوچکی را بیش از حد تعمیم داده یا به نکات منفی توجه بیشتری دارند (بک، 1976). با توجه به نقش تفکر بر رفتار و هیجان می توان بیان داشت که نحوه تفکر می تواند تمام جوانب زندگی انسان را تحت تأثیر قرار دهد و یک عمل تأثیرگذار مهم بر فرایند تصمیم گیری و حل مسئله باشد.
یکی از زمینه های مهمی که انسان نیازمند تصمیم معقول و برخورد مناسب است انتخاب شغل و سازگاری با آن است. بنابراین وجود تفکر ناکارآمد و غیر منطقی می تواند در اتخاذ تصمیم مناسب و سازگاری و رشد حرفه ای تأثیر قابل ملاحظه ای داشته باشد (لام و چنگ ، 1998). باورها یا افکار ناکارآمد حرفه ای به وسیله نظریه پردازان شغلی با باورهای ناکارآمد منفی (کرومبولتز ، 1990)، شناخت های ناکارآمد (کربیشلی و یاست ، 1989)، خودباوری ناکارآمد (بردرز و ارکادل ، 1987)، فرضیه های خود تخریب کننده (دریدن ، 1999) و باورهای خودکارآمدی نادرست (براون ولنت ، 1996) توصیف شده اند. افکار ناکارآمد حرفه ای معمولاً به سه صورت: 1) کاهش ارزش خود ، 2) کمال گرایی و 3) تعمیم افراطی بیان می شوند و اصولاً منجر به کاهش رضایت از زندگی می شوند (سامپسون، پترسون، لنز، ریردن ، 1996 و 1998).
حوزه هایی که از عوامل مرتبط و متأثر از افکار ناکارآمد حرفه ای هستند عبارتند از: سلامت ذهنی ، ادراک شخصی هر فرد درباره وضعیت فعلی خود ، نارضایتی شغلی، عملکرد ضعیف شغلی ، افراد مهم زندگی فرد ، خطای شغلی ، اجتناب شغلی، افسردگی و اضطراب (لاستینگ و استریسر ، 2003).
تحقیقات متعددی در زمینه افکار ناکارآمد یا تحریفات شناختی و ارتباط آن با عملکرد و خُلق افراد انجام شده است ولی تقریباً تمام نتایج مربوط به تحقیقات انجام شده در خصوص این افکار نشان دهنده کاهش عملکرد افراد و ایجاد اضطراب و افسردگی بوده است. لذا به نظر می رسد تأثیر افکار ناکارآمد حرفه ای نیز در عدم تصمیم گیری شغلی و ناتوانی در حل مسئله انکارناپذیر باشد. مثلاً شخصی که فکرهای ناکارآمد شغلی مثل: من نمی توانم انتخاب شغل کنم، شغل مرا همه باید تأیید کنند، شغل من از همان ابتدا باید درآمد بالایی داشته باشد، دارد یا کسی که در زمینه شغلی دچار تردید و دو دلی است و شاید اصلاً نتواند شغلی را انتخاب نماید و حتی نتواند ابتدایی ترین مراحل مربوط به انتخاب شغل از جمله شناخت علائق را داشته باشد به نوعی نیازمند کمک و یاری است و از طرف دیگر تمام درمان های مربوط به تغییر یا اصلاح باورها به نوعی به چالش کشیدن افکار، نشان دادن نتایج افکار و شدت آن است که می تواند برای هر فرد کارگشا باشد.
نگرش های ناکارآمد، نگرش ها و عقایدی هستند که فرد را مستعد افسردگی یا به طور کلی آشفتگی های روانشناختی می نمایند. مطابق مدل شناختی بک (1987، به نقل از طهرانی زاده، 1383)، نگرش های ناکارآمد، باورهای کلی هستند که افراد در اثر تجربه نسبت به خود و جهان کسب می کنند. عقیده بر این است که این باورها و اعتقادات فرد را آماده می سازد تا موقعیت های خاصی را بیش از حد منفی و ناکارآمد تعبیر کنند. همچنین بک (1976، به نقل از طهرانی زاده، 1383) بیان می دارد که نگرش های ناکارآمد، معیارهای انعطاف ناپذیر و کمال گرایانه ای اند که فرد از آن برای قضاوت درباره خود و دیگران استفاده می کند. این فرض ها یا طرحواره ها در سازماندهی – ادراک، کنترل و ارزیابی رفتار مورد استفاده قرار می گیرند. از آنجایی که این نگرش ها، انعطاف ناپذیر، افراطی و مقاوم در برابر تغییر هستند، بنابراین ناکارآمد یا ناباروند. اگر فرد بیش از حد انعطاف ناپذیر باشد و عقاید کمال گرایانه ای نسبت به محیط و اطرافیان داشته باشد، زمانی که با موقعیتی مواجه می شود، ممکن است راهبردهای ناسازگارانه، مانند انکار را به عنوان مقابله با عوامل فشارزا به کار برد و از راهبردهای جبرانی که غیر واقعی اند نیز استفاده نمایند (طهرانی زاده، 1383).
از نظر (الیس، 1973) انسان ها، گرایش نیرومندی برای کژفکری دارند. از این نظر، عقاید نامعقول و نگرش های ناکارآمد، به بنیان های آشفته کننده رفتار تبدیل می شوند. این فلسفه، از یک طرف اندیشه ای الزام آور است که در نوع خود قدرتمند، خشک و جزمی است و از طرف دیگر، به استنباط های فاجعه آمیز منجر می شوند (الیس، 1991؛ الیس و درایدن، 1996). الیس (1973) تأیید این فرایند را در یک چرخه معیوب توضیح داده است؛ از نظر او افراد، خود را به خاطر اینکه از لحاظ هیجانی ناراحت هستند سرزنش می کنند، سپس خود را به خاطر سرزنش کردن پیوسته ملامت نموده و از اینکه در صدد روان درمانی برآمده اند مجدداً سرزنش کرده و سپس نتیجه می گیرند که به طرز ناامید کننده ای مشکل دارند و کاری نمی توان برای آنها انجام داد. بک (1976) هر چند با مفاهیمی متفاوت، نقش نگرش های ناکارآمد و شناخت های ناسازگارانه را در ایجاد رفتارهای ناسازگارانه مورد تأکید قرار داده است. از نظر او ابتدا، مراجعان باید از آنچه که به آن فکر می کنند آگاه شوند، در گام دوم، باید افکار غلط خود را شناسایی کنند و در ادامه با جایگزین کردن قضاوت های درست به جای قضاوت های نادرست و دریافت بازخورد لازم که بیانگر درست بودن تغییرات آنهاست دوره درمان را به سرانجام برسانند. نقش باورها، نگرش ها و فرایندهای ذهنی دیگر در بسیاری از اختلالات و مشکلات رفتاری نشان داده شده و معلوم شده است که باورهای غیر منطقی می توانند، رنج های افراد را تشدید کنند (الیس، 2004 و 2004 ملمد 2003، سیاروچی ، 2004، رایس و دلو ، 2001؛ ویب و مک کاب ، 2004). مفهوم نگرش های ناکارآمد (DA) اولین بار توسط بک (2006، 1975 و 1979) در توصیف افکار بیماران افسرده و به عنوان مفهوم اصلی مرکزی ایجاد و پایایی اختلال افسردگی مطرح شد. نگرش ناکارآمد در واقع جزئی از باورهای واسطه ای ناکارآمد است که در کنار افکار خود کار در نظام شناختی فرد بر رفتار او تأثیر می گذارد. این اعتقادات واسطه ای ناکارآمد، با نظرات منفی پیش بینی (لیو ، 2006) همراه است.
نگرش های ناکارآمد، نگرش ها و باورهایی هستند که فرد را مستعد افسردگی و یا به طور کلی آشفتگی روانی می کند. این باورها که در اثر تجربه نسبت به خود و جهان کسب می شوند، فرد را آماده می سازند تا موقعیت های خاص را بیش از حد منفی و ناکارآمد تعبیر کنند. از نظر بک نگرش های ناکارآمد معیارهایی انعطاف ناپذیر و کمال گرایانه هستند که فرد از آن برای قضاوت درباره خود و دیگران استفاده می کند. از انجا که این نگرش ها انعطاف ناپذیر، افراطی و مقاوم در مقابل تغییراند، ناکارآمد یا نابارور قلمداد می شوند (دیویدسون، نیل و کرینگ ، 1998).
در واقع نگرش های ناکارآمد که بنیادهای آشفته کننده افراد را تشکیل می دهند، دو ویژگی اساسی دارند (الیس، 1991)؛ اولاً آنها در درون خود توقعات خشک، جزئی و قدرتمندی دارند که معمولاً در قالب کلماتی چون باید، حتماً الزاماً و ضرورتاً بیان می شوند، ثانیاً موجب انتساب های بسیار نامعقول و تعمیم مفروط و فاجعه آمیز می شوند.
از نظر الیور و همکاران (2007) آسیب پذیری شناختی در قالب دیدگاه آسیب پذیری – تنیدگی بر مبنای دو نظریه ناامیدی و نظریه بک به صورت سبک شناختی منفی و نگرش ناکارآمد، مفهوم سازی شده است. تلفیق این دو دیدگاه در مفهوم الگوی شناختی ناسازگارانه که شامل سبک شناختی منفی و نگرش های ناکارآمد است می تواند در طول فرایند رشد پدید آید (الوی و همکاران، 2000) و موجب اختلالات رفتاری مختلف شود (وایزمن و بک، 1978؛ هفل و همکاران، 2003). پژوهش ها نشان می دهد که شانس بروز اختلالات روانی طی یک سال، در صورت افزایش نمره های نگرش ناکارآمد به طور معناداری افزایش می یابد (ویچ و همکاران 2003). به این ترتیب، چون نارسایی عملکرد تفکر از مهم ترین علل آشفتگی هاست (والن و همکاران، 1992) هرچه نگرش های ناکارآمد و باورهای غیر منطقی افراد بیشتر شود آشفتگی های هیجانی نیز بیشتر خواهد شد (اسمیت و هوستنکنت ، 1983؛ واتسون و همکاران، 1998).

مطلب مرتبط :   پایان نامه روانشناسی با موضوع : عملکردکارکنان

2-2- پیشینه تحقیقات انجام شده در ایران و جهان

تاکنون در مورد افسردگی ،باورهای فراشناختی و افکار ناکارآمد مقالات متعدّدی نوشته شده است و تحقیقات بسیاری در این مورد صورت گرفته است. در این قسمت نیز، به بررسی پژوهشات مربوطه در داخل و خارج از کشور پرداخته شده است.

2-2-1- پیشینه پژوهش ها در داخل کشور
مظاهری(1389) به بررسی آلکسی تایمیا و ابعاد آن با افسردگی و اضطراب در اختلالات روان پزشکی پرداخت. نتایج حاصل از ضریب همبستگی پیرسون نشان داد که بین آلکسی تایمیا و دو بعد دشواری در شناسایی احساسات و دشواری در توصیف احساسات آن با افسردگی و اضطراب همبستگی مثبت و معنی داری وجود دارد در حالی که همبستگی بین بعد تمرکز بر تجارب بیرونی با افسردگی و اضطراب معنی دار نبود .نتایج حاصل از تحلیل رگرسیون نشان داد که آلکسی تایمیا و ابعاد آن توانایی پیش بینی تغییرات مربوط به افسردگی و اضطراب را ندارند. یافته های این پژوهش بر وجود رابطه بین آلکسی تایمیا و ابعاد آن با افسردگی و اضطراب تاکید دارد. بین دو بعد دشواری در شناسایی احساسات و دشواری در توصیف احساسات آلکسی تایمیا با افسردگی و اضطراب ارتباط وجود دارد.
سالاری فر(1390)به بررسی رابطه باورهای فراشناختی با اختلال اضطراب و افسردگی پرداخت. پژوهش وی همبستگی و با نمونه117 نفر بود .نتایج نشان داد که باورهای فراشناختی با اختلال افسردگی و اضطراب رابطه ای مثبت دارند . و مولفه های باور در مورد غیر قابل کنترل بودن و باور در مورد کفایت شناختی می تواند 40 درصد از واریانس اضطراب را و 50 درصد از واریانس افسردگی را پیش بینی کند .
هاشمی(1390) به بررسی اثربخشی درمان فراشناختی در کاهش علائم افسردگی و باورهای فراشناختی بیماران مبتلا به افسردگی اساسی پرداخت. یافته ها نشان داد درمان تغییرات قابل توجهی در علائم افسردگی و باورهای فراشناختی بیماران افسرده ایجاد کرد و موجب بهبودی در علائم هر سه بیمار شد همچنین نتایج درمانی تا دوره پیگیری ادامه یافتند.نتایج نشان داد درمان فراشناختی که به جای محتوای شناخت بر کنترل فرآیندهای حاکم بر آن تمرکز می کند، می تواند در درمان بیماران مبتلا به اختلال افسردگی موثر باشد.
هاشمی(1389)به بررسی اثربخشی درمان فراشناختی بر اختلال افسردگی اساسی پرداخت. یافته های پژوهش وی نشان داد درمان، تغییرات معنادار و قابل توجهی در علایم افسردگی، اضطراب و نشخوار فکری هر سه بیمار مبتلا به افسردگی ایجاد کرد.نتایج این پژوهش نشان می دهد، درمان فراشناختی که به جای محتوای شناخت بر کنترل فرآیندهای حاکم بر آن تمرکز می کند، می تواند در درمان بیماران مبتلا به اختلال افسردگی موثر باشد. به طوری که درمان موجب تغییرات معنادار در علایم هر سه بیمار شود و بهره های درمانی تا زمان دوره پیگیری ادامه یافتند.
عاشوری و همکاران (1388)، در پژوهشی با عنوان “باور های فراشناختی و سلامت عمومی دانشجویان “که بر روی 100 نفر از دانشجویان دختر و پسر انجام شده است نشان داده اند که بین نمرات افراد در مقیاس باورهای فراشناختی و سلامت عمومی همبستگی مثبت معنی داری وجود دارد.
نتایج تحقیقات بهرامی و رضوان (1386)، در زمینه راهبردهای فراشناختی، با نتایج یافته های ولز و پاپاجورجیو (1995)،مبنی بر اینکه دختران بیش از پسران دارای راهبردهای فراشناختی مثبت(از جمله باورهای مثبت در مورد نگرانی)،هستند،و از آن به عنوان نوعی مقابله در برابر عوامل فشارزا و شرایط نامساعد بهره می گیرند،و همچنین بیش از پسران،دارای راهبردهای فراشناختی منفی(از جمله:کنترل ناپذیری و خطر افکار)،هستند،همسو است.
طبق تحقیقات شکری و همکاران (1384)،جنس،بر مسئله مداری،اثر منفی و معنی دار و بر سبک های مقابله هیجان مداری و اجتنابی، اثر مثبت و معنی داری نشان می دهد. .
کاویانی در سال 1384 به بررسی اثربخشی شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی (MBCT) در کاهش افکار خودآیند منفی، نگرش ناکارآمد، افسردگی و اضطراب: پیگیری 60 روزه پرداخت. یافته ها نشان داد کاربرد تحلیل واریانس دوطرفه با اندازه های تکراری نشان داد که روش MBCT در کاهش افسردگی، اضطراب، نگرش ناکارآمد و افکار خود آیند موثر است. همچنین این روش می تواند در پیشگیری از افسردگی و اضطراب نقش داشته باشد. نتایج نشان داد که به نظر می رسد ذهن آگاهی به وسیله «آموزش کنترل توجه» موثر واقع شود و از عود و بازگشت افسردگی و اضطراب پیشگیری کند.
سامانی(1386)به بررسی اعتبار و روایی فرم کوتاه مقیاس افسردگی، اضطراب و فشار روانی پرداخت. هدف از این مطالعه بررسی اعتبار و روایی فرم کوتاه مقیاس افسردگی، اضطراب و فشار روانی (DASS) است. در این راستا پس از کسب اجازه از سازنده این مقیاس، سوالات و محتوای این مقیاس مورد ترجمه قرار گرفت. پس از ترجمه، این مقیاس بر روی 638 نفر (330 دختر و 308 پسر) از دانشجویان دانشگاه شیراز و دانشگاه علوم پزشکی شیراز اجرا شد. پس از تکمیل این مقیاس توسط گروه نمونه، محتوای مقیاس به دو شیوه مولفه های اصلی (PC) و پیشینه ی احتمال (ML) مورد تحلیل عاملی قرار گرفت که نتایج این تحلیل استخراج سه عامل فشار روانی، افسردگی و اضطراب بود. در خصوص بررسی روایی همگرا و واگرای مقیاس مورد نظر از دو مقیاس پرسش نامه سلامت عمومی (GHQ) و پرسش نامه چند بعدی سلامت روانی (MHQ) استفاده گردید. نتایج مطالعه اعتبار این مقیاس به شیوه آزمون و بازآزمایی نیز حاکی از اعتبار مقیاس افسردگی، اضطراب و فشار روانی بود. هم چنین در مورد تک تک عوامل موجود در این مقیاس ضریب آلفا نیز محاسبه شد. مجموع نتایج حاصل از این بررسی نشانگر کفایت این مقیاس برای استفاده در ایران بود.
رفعتی(1384) به بررسی رابطه بین سلامت عمومی، افسردگی و ویژگیهای شخصیتی دانشجویان با موفقیت آنان پرداخت. نتایج پژوهش وی نشان داد که24/8 درصد واحدها از سلامت عمومی خوبی برخوردار نبوده و 59/8 درصد آن ها به نوعی از افسردگی رنج می برند. همبستگی معکوس و معنی داری بین نمرات سلامت عمومی، افسردگی و روان نژندی با موفقیت تحصیلی وجود داشت اما با انجام رگرسیون چند متغیره تنها افسردگی با موفقیت تحصیلی رابطه معنی داری نشان داد.
اصغری مقدم(1387) به بررسی مقدماتی اعتبار و پایایی مقیاس های افسردگی، اضطراب و استرس (DASS) در نمونه های غیر بالینی پرداخت. نتایج تحلیل عامل اکتشافی نشان داد در حالی که 14 عبارت متعلق به استرس بر روی یک عامل قرار می گیرد (عامل استرس)، 2 عبارت از عبارات متعلق به مقیاس افسردگی و 2 عبارت از عبارات متعلق به مقیاس اضطراب بر روی هر سه عامل افسردگی، اضطراب و استرس دارای بارهای عاملی بالایی هستند. پس از حذف این 4 عبارت، نتایج تحلیل عامل اکتشافی ساختار سه عاملی (DASS) را تایید کرد. در این مطالعه، پایایی مقیاس های DASS از طریق بررسی ضرایب همسانی درونی و ضرایب بازآزمایی تایید شد. به علاوه، اعتبار سازه دو مقیاس افسردگی و اضطراب با بهره گرفتن از روش محاسبه همبستگی بین نمره های دو مقیاس مذکور با نمره های آزمودنی ها در مقیاس های افسردگی بک و پرسشنامه چهارسامانه ای اضطراب مورد تایید قرار گرفت. اعتبار همزمان مقیاس های افسردگی، اضطراب و استرس از طریق مقایسه نمره های یک نمونه فرعی برگرفته شده از جمعیت عمومی جامعه (315 نفر) با گروه همتایی از بیماران مبتلا به اختلالات روان شناختی (130 نفر) مورد تایید قرار گرفت. بر اساس نتایج این پژوهش می توان گفت مقیاس های افسردگی، اضطراب و استرس دارای شرایط لازم برای کاربرد در پژوهش های روان شناختی و موقعیت های بالینی با افراد ایرانی است.
کاویانی(1388) پایایی و روایی مقیاس بیمارستانی اضطراب و افسردگی (HADS): بیماران افسرده و اضطرابی ایرانی را بررسی کرد . یافته ها: مقیاس HADS و زیر مقیاس های اضطراب و افسردگی دارای روایی، پایایی و هماهنگی درونی مناسبی هستند. در این مطالعه چند نوع روایی (صوری، محتوا، همزمان مبتنی بر معیار بیرونی، همگرا و تمایزی) ارزیابی شد. نقاط برش زیر مقیاس ها ارائه شدند. نتایج نشان می دهد که HADS دارای اعتبار لازم برای کاربرد در جمعیت بالینی ایرانی را دارا است. نقاط برش ارائه شده در این مطالعه برای HADS، BDI و BAI با نمونه ارائه شده توسط مولفان آنها تفاوت هایی دارد.
طهماسیان(1388) به بررسی رابطه بین ابعاد خودکارآمدی و افسردگی در نوجوانان پرداخت. یافته ها نشان داد که همبستگی نمره کلی خودکارآمدی و خودکارآمدی اجتماعی، تحصیلی، هیجانی و جسمانی با نمره افسردگی منفی است. به علاوه خودکارآمدی جسمانی در ایجاد نشانه های افسردگی در پسران اوایل، اواسط و اواخر نوجوانی و دختران اوایل و اواسط نوجوانی تاثیرگذار است. خودکارآمدی تحصیلی در پسران و دختران همه سنین، نقش معناداری در ایجاد افسردگی دارد. خودکارآمدی اجتماعی در ایجاد افسردگی نوجوانان معنادار نیست و خودکارآمدی هیجانی تنها در ایجاد افسردگی در دختران اوایل نوجوانی معنادار است.نتیجه گیری: سطوح خودکارآمدی با نمرات افسردگی رابطه معکوس و خودکارآمدی تحصیلی، بالاترین همبستگی را با افسردگی دارد. خودکارآمدی تحصیلی و جسمانی به ترتیب بهترین و خودکارآمدی اجتماعی کمترین بروز افسردگی در نوجوانان سنین مختلف هستند و خودکارآمدی هیجانی تنها در دختران سنین اواخر نوجوانی پیش بینی کننده بروز افسردگی است.
یافته های مطالعه یوسفی و همکاران (1386) نشان داد که نشخوار فکری، باورهای مثبت و منفی فراشناخت می توانند پیش بینی کننده افسردگی باشند. همچنین پژوهش بهرامی و رضوان (1386) بیانگر این بوده است که باورهای فراشناختی مثبت و منفی می توانند تداوم نگرانی را به دنبال داشته باشند.
تقوی (1384) به بررسی روایی و پایایی مقیاس خود سنجی افسردگی(DSRS) برای دانش آموزان ایرانی پرداخت. هدف از مطالعه حاضر ، بررسی روایـی و پایایی مقیاس خودسنجی افسردگی( DSRS ) در ایران بود . به این منظور، در یک بررسی 923 نفر دانش آموز از 6 شهر بزرگ کشور یعنی شهرهای تهران، شیراز، مشهد ، اصفهان، تبریز و اهواز در مطالعه روایی مشارکت نمودند. نتیجه این مطالعه نشان داد که ضریب روایی مقیاس افسردگی DSRS که بر اساس ضریب همبستگی بین نـمرات حاصـل از اجرای دو مقـیاس خودسنـجی افـسردگی (DSRS) و فرم کوتاه مقیاس افسردگی کودکان(CDS-A، نجاریان، 1373) بدست آمد برای مجموع آزمودنیها ، آزمودنیهای دختر و آزمودنیهای پسر در6 شهر مذکور به ترتیب 72 /0 ، 79 /0 و 61 /0 بود. در مطالعه ای دیگر ، 918 نفر دانش آموز از 6 شهر مذکور به منظور بررسی پایایی مقیاس افسردگیDSRS مشارکت نمودند. پایایی مقیاس افسردگی DSRS به روش بـازآزمایی و در فاصله 4 هفته از آزمایـش اول برای کل نـمونه،آزمودنیهای دختر، و آزمودنی های پسر به ترتیب 75 /0 ، 74/0 و 72 /0 بود. بر اساس همین مطالعه، ثبات درونی مقیاس افسردگی DSRS از طریق ضریب آلفای کرونباخ محاسبه و برای کل نـمونه، آزمـودنـیهای دخـتر، و آزمـودنـیهای پسر به ترتیب ضرایب 81 /0 ، 82 /0، و 77 /0 به دست آمد. در مجموع پژوهش حاضر نشان میدهد که مقـیاس افـسردگی DSRS واجـد شرایـط لازم بـرای استفـاده در ارزیـابـیهـای بالینـی و پژوهشهای روان شناختی در ایران می باشد .
2-2-2- پیشینه پژوهش ها در خارج کشور
هایفل، لین، آبرامسون و هالبرستد (2005)، نشان دادند که بیمارانی که از نظر پزشکی دارای افسردگی شدید تشخیص داده شده بودند، سبک های شناختی منفی تر داشتند، اما سطوح بالاتر نگرش های ناکارآمد را در مقایسه با کسانی که هرگز افسرده نشده اند را نشان نمی دهند.
نتایج تحقیقات حاکی از آن است که نگرش های ناکارآمد؛ در جمعیت بزرگسال، عامل مهمی در پدیدآیی اختلال افسردگی و متغیر مهمی در پیش بینی آن است (ابراهیمی و همکاران، 1386) و همچنین طبق یافته های الیور و همکاران (2001، به نقل از ابراهیمی و همکاران)، نگرش های ناکارآمد مهم ترین عامل معنی دار در پیش بینی نمرات افسردگی بیماران روانپزشکی است.
یافته های بارآ و کاریسون – جونز نشان داد که، نگرش های ناکارآمد یک پیش بینی کننده مثبت برای افسردگی است (1992، به نقل از لیو). وایس و بارنس (1986) گزارش کردند که تعامل معنادار نگرش های ناکارآمد با حوادث استرس زای زندگی یک پیش بینی کننده خوب برای نشانه های افسردگی هستند (به نقل از همان).
مرور فراتحلیلی گلدستون و کازلو (1995) نشان داد که سبک اسنادی منفی، شامل انتساب درونی برای حوادث منفی، با افسردگی در کودکان ارتباط دارد. یافته های لاگرانژ و همکاران (2008) نیز حاکی از آن است که نمره کودکان در سیاهه سه گانه شناختی (فرم کودک)، با افسردگی آنان ارتباط معنی داری دارد. همچنین نتایج تحقیقات نشان داد که نشخوار، یک عامل آسیب پذیری شناختی برای علائم افسردگی نوجوانان است (روود و همکاران، 2009).
نتایج تحقیقات بیانگر رابطه میان ابعاد فراشناختی و انواع گسترده ای از اختلال های روانی، به ویژه اختلال های هیجانی از جمله اختلال اضطراب فراگیر (ولز و کارتر ، 2001)، افسردگی (ولز، 2000)، خود بیمار انگاری (بومن و میجر ، 1999)، اختلال استرس پس از سانحه (ریوسیس و ولز، 2006) اختلال وسواس – اجباری (ولز و پاپاجورجیو و هراس اجتماعی (ولز، 2000) هستند.
یافته های تحقیق مک اوی و همکاران (2009) نشان داد که تغییراتی که در اثر گروه درمانی شناختی – رفتاری در فراشناخت بیماران اضطراب اجتماعی به وجود آمد، به طور عمده با کاهش افسردگی همراه بود نه اضطراب اجتماعی. همچنین نتایج تحقیقات حاکی از آن است که فراشناخت یک پیش بینی کننده مثبت و معنی دار برای هیجان و علاوه بر این تعامل فراشناخت و هیجان، پیش بینی کننده مثبت و معنی داری برای وابستگی به الکل می باشد (جیوانی ، 2011).
شناخت ابعاد فراشناخت و ارتباط آن با اختلال روانی،در زمینه هایی همچون سبب شناسی اختلال،طرح ریزی درمان اختلالات و آموزش به سایر افراد غیر مبتلا دارای کاربرد و اهمیت می باشند(ماتیوس،هیلیارد و کمپبل ،1999؛فیشر و ولز،2008).
پریزنیتو ،رداندودلگادو،بوئنو (2010)در پژوهش در زمینه افکار فراشناخت و اضطراب نشان دادند افراد دارای علائم GAD در مقایسه با افراد غیر مضطرب درباره دلایل مثبت نگران بودن نمره بالاتری دارند .
کرکوران و سگال (2008) به بررسی رابطه افکار ناکارآمد با اختلال اضطراب و افسردگی پرداختند . نتایج نشان داد فراشناخت ها بر پردازش هیجانی و واکنش های مربوط به آسیب ،از طریق تاثیر دانش و راهبردهای فراشناختی بر روی تغییر باورها و نیز تعبیر و تفسیر علائم خاص نظیر افکار مزاحم اثر می گذارد و باورهای فراشناختی در سبب شناسی و پایداری اختلال اضطراب و افسردگی موثر است .
اسپادا و همکاران (2006)،به منظور ارزیابی ارتباط میان فراشناخت، هیجانات منفی و مسامحه گری مطالعه ای انجام دادند. نتایج نشان می دهد که فعال شدن راهبرد فراشناختی افکار خطرناک و کنترل ناپذیر،باعث ایجاد تنش عاطفی در افراد می شود و راهبردهای مقابله ای ناسازگارانه از جمله اجتناب،سرکوبی فکر و … را بر می انگیزد.طبق این نتایج،راهبردهای فراشناختی نقش میانجی بین ادراک استرس و بروز هیجانات منفی بازی می کنند.
تحقیقات متیود (2004)،نشان داده است که اگرچه دو جنس، در تعداد وقایع استرس زای تجربه شده تفاوتی نداشتند، زنان نسبت به مردان، وقایع زندگی را منفی تر و غیر قابل کنترل تر ارزیابی کرده اند. علاوه بر این، زنان در مقایسه با مردان در سبک های مقابله اجتنابی، هیجان مدار و اختلالات روانشناختی و نشانه های بیماری های جسمی، نمرات بالاتری بدست آوردند. به عبارتی دیگر، زنان در مقایسه با مردان، نمرات هیجانی بالاتری نشان دادند.
بررسی ها نشان داده اند که چنانچه نوجوانان به راهبردهای مقابله ای کارآمد مجهز نباشند و توانایی کمی برای درک هیجان های خود و دیگران داشته باشند در برخورد با فشارها و بحران های نوجوانی توان کمتری خواهند داشت و مشکلات رفتاری بیشتری را به صورت پرخاشگری، افسردگی و اضطراب نشان خواهند داد(الگار، آرلت و گراوز ،2003).
نتایج یافته های میکائیل گریفیث و همکاران (2000)،نشان داد که تفاوت معنی داری بین جنسیت و شیوه های مقابله ای وجود ندارد(به نقل از هیبتی،1381).
مطالعات ولز (2000) ، نشان میدهد که اختلالات روانشناختی هنگامی که راهبردهای مقابله ای ناسازگار مثل تفکر درجاماندگی،اجتناب و سرکوبی فکر اصلاح خود باورهای ناکارآمد را با شکست مواجه می سازد تداوم می یابند و باعث می شوند که اطلاعات منفی در مورد خود افزایش یابند.
در یک زمینه یابی در دانش آموزان دبیرستانی آمریکا معلوم شد که 28 درصد پسرها و 7 درصد دخترها در طول یک ماه مطالعه در نزاع فیزیکی درگیر بوده اند.تقریبا 35 درصد از افراد مورد تحقیق گزارش کرده اند که حداقل در یکی از موارد نزاع فیزیکی،جراحات وارده نیازمند معالجه طبی بوده است(کاپلان و سادوک،1996؛ترجمه پورافکاری،1375).
یافته های پاپاپورجیو و ولز (2003) نشان داد که اشخاص در افسردگی اساسی، با نشخوار فکری به افکار منفی پاسخ می دهد زیرا آنها عقاید مثبتی راجع به فایده چنین عملی دارند و به این باور رسیده اند که این جریان خارج از کنترل آنها است. همچنین آنها (2001، به نقل از یوسفی) موفق شدند بین نشخوار فکری و افسردگی هم در نمونه های بالینی و هم در نمونه های غیر بالینی رابطه مثبت به دست آورند. در پژوهش آنان افسردگی و باورهای منفی و مثبت فراشناخت با یکدیگر رابطه مثبت و معناداری داشتند.
لوبومیرسکی و نالن -هاکسما (1993) متوجه شدند که افراد دچار خلق افسرده احساس می کنند که نشخوار فکری موجب کسب بینش می شود و آنها را به راه حل می رساند.
الیوا و لاگریکا (1988)،همراه با محققان و نظریه پردازانی مانند بروک و هربرت (1982)، معتقدند،بین مهارت های فراشناختی ضعیف با مشکلات رفتاری،رابطه معنی دار وجود دارد(به نقل از استیلیادیس و واینر ،1989).
نتایج تحقیقات لازاروس و فولکمن(1984)،نشان داد،در فرایند مقابله،مهارت های شناختی برای حل مشکل مورد استفاده قرار می گیرند و فرد با به کار بستن سبک های مقابله ای کارآمد مسئله مدار از مهارت های شناختی برای حل مسئله استفاده می کند و بر این اساس راه های مقابله با مشکل مستقیما بررسی می شوند و معمولا با یافتن راه حل های مناسب برای مشکل،رضایت روانشناختی حاصل می شود.

2-3- جمع بندی

نظریه های شناختی در مورد اختلالات هیجانی نظیر نظریه طرحواره بر این اصل مبتنی هستند که اختلالات روانی با آشفتگی در تفکر همراه است، به ویژه، اختلالاتی مانند اضطراب و افسردگی با افکار منفی خودکار و تحریف در تفسیر محرک ها و رویدادها مشخص می شود. درحالی که شناخت درمانی، اغلب محتوای افکار را مدنظر دارد، چگونگی تفکر افراد بعد مهمی است که تلویحاتی را برای اختلالات روان شناختی و بهبود دربر دارد. مدل اختلال هیجانی ولز و ماتیوس مستقیماً فراشناخت و شکل تفکر را با آسیب پذیری هیجانی و تداوم اختلال هیجانی پیوند می دهد. فراشناخت عبارت است از فرایند فکر کردن در مورد «فکر کردن»، دانستن در مورد آنچه می دانیم و آنچه نمی دانیم و توانایی کنترل افکار خویشتن. به عبارت دیگر فراشناخت به ساختارهای روان شناختی، دانش وقایع و فرآیندهایی که در کنترل، تغییر و تفسیر تفکر درگیرند، می پردازند. پژوهش ها نشان داده اند که سه بعد از فراشناخت با بد کارکردی روان شناختی مرتبط می باشد. این سه باورهای منفی در مورد نگرانی معطوف به کنترل ناپذیری و خطر، اطمینان شناختی و باورهای مرتبط با نیاز به کنترل افکار می باشند.
فراشناخت به عنوان یک عامل مهم در تکوین و تداوم اختلالات روانی گوناگون، به ویژه اختلال وسواسی – اجباری و افسردگی، در نظر گرفته می شود. پژوهشگران مدل های شناختی مختلفی را برای تبیین منشأ و علت شناسی علایم وسواسی – اجباری به وجود آورده اند و بر تفسیر یا ارزیابی افکار مزاحم و باورها در مورد اهمیت این افکار تأکید کرده اند. سالکوفسکی از اولین کسانی بود که پیشنهاد کرد افراد دارای باورهای ناکارآمد وسواسی، درگیر افکار سرزنش و مسئولیت در مورد آسیب های اتفاق افتاده برای خود و دیگران هستند، علاوه بر این راچمن نشان داد که برخی افراد وسواسی – اجباری( OCD) از آمیختگی فکر – عمل رنج می برند که نشان دهنده این باور است که افکار می توانند وقایع را تحت تأثیر قرار دهند و با عمل برابرند. بر این اساس ابتدا ولز و ماتیوس و سپس ولز نقش فراشناخت در اختلالات روانی به ویژه OCD را دوبه فرمول بندی کردند. مدل فراشناختی OCD که با عنوان «کنش اجرایی خود نظم بخش S-REF شناخته می شود، بر این فرض استوار است که افکار وسواسی نتیجه تفسیر منفی باورهای فراشناختی در مورد معنی و یا پیامد خطرناک یک فکر یا افکار ویژه است. بر این اساس سیستم فراشناختی برای تنظیم خود به وسیله معانی باورهای مربوط به خود، شکل گرفته است. تحریف در باورهای فراشناختی بر معانی و کارکرد شناخت تأثیر می گذارد.
بنابراین نقص در کارکرد S-REF در تنظیم مؤثر، ممکن است منجر به افکار نشخواری و نگرانی فعال شود. براساس این مدل پرسشنامه فراشناخت (MCQ) به وجود آمد. عامل های فراشناختی که توسط این پرسشنامه سنجیده می شود رابطه مثبتی با علائم وسواسی – اجباری و افسردگی دارند.
براساس مدل فراشناختی فرد مبتلا به اختلال وسواس در پاسخ به یک برانگیزاننده که معمولاً یک فکر، احساس یا میل ناخواسته است، پریشان و مضطرب می شود. وقوع افکار مزاحم، باورهای فراشناختی فرد درباره معنا و اهمیت این افکار را فعال می سازند. باورهای فراشناختی شامل دو حیطه محتوایی گسترده هستند. باورهای فراشناختی مثبت به فواید و سودمندی درگیر شدن در فعالیت های شناختی مربوط می شود. مانند: «متمرکز شدن بر تهدید مفید است: و «نگرانی درباره آینده به من کمک می کند تا از خطر اجتناب کنم». باورهای فراشناختی منفی باورهایی هستند که به کنترل ناپذیری، معنی، اهمیت و خطر افکار و تجربه شناختی مربوط می شوند. مانند: «اگر افکار خصمانه ای داشته باشم ممکن است بر خلاف میلم به آنها عمل کنم». در مطالعه ای عنوان شده که بیماران OCD و GAD در دو مؤلفه از مقیاس MCQ به نام های «غیر قابل کنترل بودن نگرانی و خطر» و «باورهای منفی در مورد افکار» به طور معنی داری با گروه بهنجار و اختلالات هیجانی دیگر تفاوت دارند. براساس پژوهشی دیگر وقتی که هم پوشی بین نگرانی و علائم وسواسی – اجباری کنترل شود، شواهدی از ویژگی و تفاوت الگوی باورهای فراشناختی به عنوان پیش بینی کننده نگرانی در مقابل علائم وسواسی اجباری ظاهر می شود. همچنین عنوان شده که بین رفتارهای وسواسی با باورهای فراشناختی ارتباط وجود دارد.
همچنین برخی از پژوهش ها شواهدی از نقش باورهای فراشناختی در افسردگی یک قطبی را نشان داده اند، اگرچه تحقیقات در این زمینه نسبت به اختلالات OCD کمتر گزارش شده است. به عنوان مثال ارتباط باورهای فراشناختی مثبت در مورد نشخوار فکری از جمله «من سعی می کنم برای مشکلاتم پاسخی پیدا کنم» و «من نیاز دارم این افکار را در ذهنم برای پیش گیری از اشتباهات آینده نشخوار کنم» با سطوح بالای نشخوار فکری و با نشانه شناسی افسردگی نشانه داده شده است.
در پژوهشی نشان داده شده که فقدان اعتماد به مهارت های شناختی با افسردگی ارتباط دارد. در این مطالعه تلاشی شده اثرات افسردگی روی مهارت های شناختی و فراشناختی تشخیص داده شود و نتایج پژوهش نشان داده که افسردگی شدید با نواقص عملکردی واقعی و همچنین با ناکارآمدی در دانش فراشناختی و بازبینی عملکرد ارتباط دارد.
یافته های پژوهش دیگری نیز نشان داده که فراشناخت ارتباط مثبت و معنی داری با هیجان منفی (افسردگی و اضطراب) دارد. در ارتباط با این یافته ها، راهبردهای درمانی متعددی توسعه یافته اند تا باورهای فراشناختی ناسازگار را تغییر دهند و تحقیقات نشان داده اند که این درمان ها در کاهش علائم مؤثر بوده اند.
نتایج حاصل از مطالعات همه گیری شناسی، افسردگی را شایع ترین اختلال روان پزشکی نموده اند، این در حالی است که این اختلال در اکثر موارد مزمن و عود کننده می باشد. به علاوه به این دلیل که به طور تقریبی دو سوم از بیماران افسرده به خودکشی می اندیشند و 10 تا 15 درصد آنها از این طریق به زندگی خود خاتمه می دهند، همواره در حیطه برجسته ترین معضل بهداشت روان مطرح بوده است. درمان های شناختی – رفتاری سنتی در مقایسه با درمان قدیمی تر مانند روی آوردهای روان پویشی از محبوبیت برخوردار شده اند و به استانداردهای طلایی در مداخلات روان شناختی شهرت یافته اند. با این حال کاراترین درمان های شناختی اخیر که تلفیقی هستند، مانند رفتار درمانی دیالکتیکی طولانی مدت می باشند و این درحالی است که احتمالاً برگشت مکرر نشانه ها در هر دوره، از بدیهی ترین موضوعات مربوط به افسردگی است. مدل فراشناختی بیان می دارد که حالت افسردگی، با شکست در ارزیابی تحقق اهداف شخصی ارتباط دارد. باورهای فراشناختی، افکار نشخوارگونه را به عنوان شیوه ای برای مقابله و خود تنظیمی در نظر می گیرند. با اینکه این افکار همیشه به طور داوطلبانه به وجود نمی آیند. ادامه آنها تابع کنترل داوطلبانه است و با باورهای مثبت درباره مفید بودن این راهبردها ارتباط دارد. خود تمرکزی و نشخوار فکری، نه تنها باعث منحرف کردن توجه از اشکال سازگار مقابله، مثل حل مسئله می گردند، بلکه در عدم کارآمدی فراشناختی نیز سهیم هستند و باعث می شوند که افراد انعطاف خود را در پردازش مؤثر و کارا از دست بدهد. ولز و همکاران باورهای مثبت درباره مقیاس نشخوار فکری را مطرح کرده اند تا ارتباط های بین فراشناخت ها و آسیب پذیری نسبت به افسردگی را پیش بینی کنند. بیمارانی که از افسردگی عمده رنج می برند، احتمال می رود که از عودهای مکرر افسردگی خود نگران باشند. این فرایند باعث حفظ خود تمرکزی غیر مفید، نظارت بر نشانه ها و علائم افسردگی، تعبیر و تفسیرهای غلط و منفی درباره حالات درونی می شود و بر عود مجدد افسردگی تأثیر می گذارد. این نظارت بر تهدید، دارای تأثیرات منفی زیادی است و منجر به تجدید نشخوار فکری می شود و حالت های مربوط به افسردگی را طولانی می کند. گرچه این نوع از درمان سابقه ای بسیار کوتاه دارد، ولی مطالعات پژوهشی، کارآمدی آن را مورد تأیید قرار داده اند. ولز و همکاران در یک پژوهش به صورت تک موردی بر روی 4 نفر و با پیگیری 3 تا 6 ماهه به بررسی این درمان پرداختند. درمان، با بهبود قابل توجه علائم افسردگی و کاهش نشخوار فکری همراه بود و نتایج کسب شده در دوره پیگیری نیز ادامه داشت. همچنین ولز و همکاران به بررسی تجربی مدل فراشناختی نشخوار ذهنی و افسردگی پرداختند، مطالعه آنها عقیده مربوط به وجود ارتباط یبن نشخوار ذهنی، افسردگی و فراشناخت را مورد تأثیر قرار داد. در همین راستا ولز و همکاران پژوهشی با عنوان عقاید فراشناخت در مورد نشخوار ذهنی در افسردگی عمده عود کننده انجام دادند که این پژوهش شواهدی برای این ادعا که افراد با افسردگی اساسی عود کننده عقاید مثبت و منفی در مورد نشخوارهای افسرده کننده را حفظ می کنند، مهیا کرده است. در بین درمان های مختلف، این درمات کوتاه مدت و دارای چارچوبی مشخص است، اما در زمینه اثربخشی این مدل در بیماران افسرده به ویژه در ایران پژوهشی صورت نگرفته است. بنابراین با توجه به شرایط خاص افسردگی (شیوع بالا و تداخل در عملکرد) و فقر جدی پژوهش در زمینه مداخلات بالینی این اختلال در ایران لزوم پژوهش در این زمینه می شود و از آنجایی که در بررسی پژوهش های پیشین متوجه شدیم که درمان فقط بر روی اختلالات افسردگی به کار برده شده، پژوهش مبتنی بر سنجش همزمان باورهای فراشناختی در مورد نگرانی و نشخوار فکری وجود نداشته، پژوهش حاضر به بررسی تأثیر درمان در کاهش باورهای فراشناختی در مورد نگرانی پرداخته است.
در جمع بندی می توان گفت، نتایج تحقیقات حاکی از این است که عوامل شناختی و فراشناختی با بسیاری از اختلالات روانی همبستگی مثبت داشته است؛ از جمله افکار ناکارآمد و باورهای فراشناختی که با افسردگی مرتبط بوده و قابلیت پیش بینی افسردگی را دارا بوده اند. انجام تحقیقاتی در جهت بررسی این مسئله که آیا عوامل مذکور از قابلیت پیش بینی افسردگی در نوجوانان نیز برخوردار هستند، لازم به نظر می رسد.

فصل سوم

روش پژوهش

3-1- مقدمه

اعتبار نتایج هر تحقیق در بعد وسیعی متاثر از روش انتخاب شده برای تحقیق مورد نظر می باشد و انتخاب این روش به عواملی چون ماهیت اهداف تحقیق، سئوالات، امکانات تحقیق و غیره بستگی دارد. در این فصل با توجه به موضوع، اهداف و ادبیات تحقیق (پیشینه تحقیق) به انتخاب نوع و روش تحقیق، قلمرو زمانی و مکانی تحقیق پرداخته شده است. همچنین در این فصل به تشریح جامعه آماری، برآورد حجم نمونه، روش نمونه گیری، ابزار تحقیق، اعتبار ابزار سنجش، روایی پرسشنامه ها و روش های آماری تجزیه و تحلیل اطلاعات پرداخته شده است.

3-2- نوع تحقیق

روش تحقیق مورد استفاده در این پژوهش از جنبه های مختلفی قابل بررسی است. از نظر هدف، این تحقیق بنیادی است و براساس روش تحقیق همبستگی انجام شده است .

3-3- قلمرو تحقیق

قلمرو موضوعی این تحقیق بررسی پیش بینی افسردگی بر اساس افکارناکارآمد و فراشناخت در نوجوانان بود .قلمرو زمانی تحقیق نمیسال دوم تحصیلی 90-89 بود و قلمرو مکانی تحقیق، مدارس راهنمایی دولتی دخترانه و پسرانه شهرستان محمودآباد بود.

3-4- جامعه آماری

جامعه آماری این پژوهش شامل ؛ تمامی دانش آموزان دختر و پسر مشغول به تحصیل در مدارس راهنمایی دولتی شهرستان محمودآباد؛ استان مازندران؛ در سال تحصیلی 90-89 بود.

3-5- نمونه و روش نمونه گیری

روش نمونه گیری در این پژوهش خوشه ای تصادفی بود؛ به این صورت که از شهرستان محمودآباد و بخش های تابعه مدارسی به تصادف انتخاب، و سپس از هریک از مدارس یک کلاس به تصادف انتخاب شدند و تمامی دانش آموزان آن به پرسشنامه ها پاسخ دادند .
تعداد کل آزمودنی 600 نفر که شامل 150 پسر پایه دوم، 150 پسر پایه سوم، 150 دختر پایه دوم و 150 دختر پایه سوم، مقطع راهنمایی می باشد.
در مورد ترتیب اجرای پرسشنامه ها قابل ذکر است که در نیمی از آزمودنی ها مقیاس افکار ناکارآمد، اولین پرسشنامه و مقیاس فراشناخت، دومین پرسشنامه ی اجرایی بود و برای نیمه دیگر بالعکس؛ و برای همه آزمودنی ها مقیاس خودسنجی افسردگی در آخر اجرا شد.

3-6- ابزار جمع‌آوری داده‌ها و روایی و پایایی آنها

3-6-1- مقیاس نگرش های ناکارآمد
مقیاس نگرش های ناکارآمد برای کودکان توسط دی الکساندرو و بورتون (2006) برای سنین 14-8 تنظیم گردید. این مقیاس، خود گزارشی و شامل 22 گویه می باشد که آزمودنی در یک مقیاس 5 درجه ای (از کاملاً مخالفم تا کاملاً موافقم) به آن پاسخ می دهد.
در این پژوهش ، جهت اطمینان بیشتر، برای تعیین روایی پرسشنامه ، از روایی صوری و محتوایی استفاده گردید. بدین صورت که پس از تهیه پرسشنامه، به نظرخواهی از اساتید راهنما و مشاور پرداخته شد و پس از حذف و اضافه های لازم و انجام تحلیل عاملی، روایی صوری و محتوایی پرسشنامه مورد تایید قرار گرفت.
در پژوهشی آلفای کرونباخ مقیاس نگرش های ناکارآمد 87/0، اعتبار بازآزمایی آن پس از سه هفته 80/0 و شاخص همسانی درونی آن 24/0 گزارش شده است.این مقیاس توسط پژوهشگر جهت کار در نوجوانان ایرانی، ترجمه و کیفیت روانسنجی آن تعیین شد.

3-6-2- مقیاس فراشناخت کودکان
مقیاس فراشناخت یک مقیاس خود گزارشی برای کودکان و نوجوانان (17-7 سال) است که توسط باکو و همکاران (2009) با اقتباس از فرم قبلی (پرسشنامه فراشناخت نوجوانان ) ساخته و اعتباریابی گردید. این مقیاس شامل 24 گویه است که آزمودنی در یک مقیاس 5 درجه ای (از کاملاً مخالفم تا کاملاً موافقم) به آن پاسخ می دهد. همچنین این مقیاس شامل 4 زیر مقیاس: 1) عقاید مثبت راجع به نگرانی (فرانگرانی مثبت)، 2) عقاید منفی راجع به نگرانی (فرانگری منفی)، 3) عقاید خرافی، تنبیه و مسئولیت و 4) بازبینی شناختی (آگاهی از افکار خود) می باشد.

در این پژوهش ، جهت اطمینان بیشتر، برای تعیین روایی پرسشنامه ، از روایی صوری و محتوایی استفاده گردید. بدین صورت که پس از تهیه پرسشنامه، به نظرخواهی از اساتید راهنما و مشاور پرداخته شد و پس از حذف و اضافه های لازم وانجام تحلیل عاملی، روایی صوری و محتوایی پرسشنامه مورد تایید قرار گرفت.
ضریب آلفای مقیاس فراشناخت برای نمونه غیر بالینی، برای نمره کل 71/0، برای فرانگرانی مثبت 60/0، برای فرانگرانی منفی 76/0، برای عقاید خرافی، تنبیه و مسئولیت 58/0 و برای بازبینی شناختی 74/0 گزارش شده است. این مقیاس نیز توسط پژوهشگر جهت کار در نوجوانان ایرانی، ترجمه و کیفیت روانی سنجی آن تعیین شد.

3-6-3- مقیاس خودسنجی افسردگی
مقیاس خودسنجی افسردگی توسط برلسون در سال 1981 برای کودکان و نوجوانان ساخته شده است.این مقیاس برای اندازه گیری افسردگی متوسط تا شدید در کودکان و نوجوانان تهیه شده است. گویه های این آزمون محدوده اصلی آشفتگی های حاصل از اختلال هیجانی را پوشش می دهند. پاسخ های آزمودنی در یک مقیاس سه نمره ای از هرگز تا اکثر اوقات (0، 1 و 2) درجه بندی می شوند.در این پژوهش برای سنجش افسردگی نوجوانان از نسخه ترجمه شده تقوی و مزیدی استفاده شده است.
تقوی و مزیدی (1384) روایی و پایایی مقیاس سنجش افسردگی نوجوانان را در دانش آموزان 16-11 ساله در 6 شهر بزرگ ایران مورد مطالعه قرار داده و ضریب روایی مقیاس را برای مجموع آزمودنی ها، آزمودنی های دختر و آزمودنی های پسر به ترتیب 72/0، 79/0 و 61/0 و ضریب آلفای کرونباخ آن را برای کل نمونه، آزمودنی های دختر و آزمودنی های پسر به ترتیب 81/0، 82/0 و 77/0 گزارش کردند.

3-7- روش جمعآوری داده ها

برای جمع آوری داده های مورد نیاز ابتدا هماهنگی های لازم با آموزش و پرورش و مدارس جهت اجرای پرسشنامه در مدارس مربوطه به عمل آمد. سپس پرسشنامه ها در بین جامعه آماری اجرا شد.

3-8- روش‌های تجزیه و تحلیل داده ها

در این پژوهش، برای تحلیل داده های حاصل از پرسشنامه و متناسب با سوالات تحقیق، برای توصیف وضعیت موجود و دسته بندی گروه های آزمودنی از نظر صفات مختلف و توصیف ویژگی های جامعه آماری از روش های آمار توصیفی همچون رگرسیون همزمان استفاده شده است. برای کمک به برقراری ارتباط میان متغیرهای تحقیق به طوری که بتوان از طریق آنها استنتاج نمود، از روش های آمار استنباطی همچون تحلیل عوامل و ضریب آلفای کرونباخ برای بررسی ساختار و اعتبار پرسشنامه های نگرش های ناکارآمد و فراشناخت استفاده شد و برای این منظور از طریق نرم افزار آماری SPSS بهره برده شده است.

فصل چهارم

دیدگاهتان را بنویسید